مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 12
موضوع: فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از این که استظهاراتشان را از ادله در شرطیت و مانعیت حلیت أکل و حرمت أکل بیان فرمودند، «قد یستشکل» را جلسه قبل فرمودند و یک اشارهای کردم. آن بخش اولش همان شرطیت تخییریه را بیان کردند. «یستشکل» به این که اگر نماز خواندن در محلل شرط باشد ما نباید بتوانیم در غیر حیوان، در کتان و قطن نماز بخوانیم و حال آن که قطعا باید بخوانیم. پس معلوم میشود که اگر شرط باشد، شرطِ مخیر است؛ یعنی ای نمازگزار! بر تو شرط است نمازی بخوانی که یا در لباسی باشد که کتان و قطن و حیوان نیست یا اگر حیوان است محلل الأکل باشد. «أو تكون الشرطية منوطة بكون اللباس حيوانياً.» یا این که ما شرط تخییری نداریم. آی مصلی! برای نماز خواندن تو شرط است نمازی بخوانی در لباسی که اگر از حیوان است شرط است محلل الأکل باشد؛ شرط در شرط! یعنی شرطی است که اگر حیوان است مشروط است. بعد بررسی کردند و فی الجمله هم صحبت شد و من هم قرار نیست عبارتشان را بخوانم، در وجه دوم هم اشکالی دارند که خیلی واضح است و «فیه» که میگویند یک نحو ضرورت به شرط المحمول است و جوابی هم که میدهند یک جواب خیلی واضحی است.
ثمَّ إنه قد يبنى على المانعية فيدعى اختصاصها بصورة العلم، (إما) لدعوى: اختصاص أدلتها بصورة العلم باللباس و قصورها عن شمول صورة الجهل به. (و إما) لدعوى: كون الظاهر من العناوين المأخوذة في موضوعات الأحكام خصوص المعلوم منها دون نفس الطبيعة. (و إما) لدعوى أن العلم شرط في صحة التكليف كالبلوغ و العقل فلا تكليف بالمانعية بدونه (و إما) لدعوى: أن مقتضى الجمع العرفي بين إطلاقات المانعية في المقام و بين مثل صحيح عبد الرحمن بن أبي عبد اللّه البصري: «سألت أبا عبد اللّه (ع) عن الرجل يصلي و في ثوبه عذرة من إنسان أو سنور أو كلب أ يعيد صلاته؟ قال (ع): إن كان لم يعلم فلا يعيد». تخصيص المانعية بصورة العلم فلا مانعية مع عدمه.
و في الجميع ما لا يخفى، إذ الدعوى الأولى: خلاف ظاهر الأدلة، فإن عمدتها الموثق، و السؤال إنما كان فيه عن نفس الموضوعات الواقعية التي تكون موضوعاً للعلم و الشك. (و أما) الدعوى الثانية: فغريبة جداً، إذ الظهور المذكور إن كان مستنده الوضع فهو خلاف ضرورة العرف و اللغة، و إن كان مستنده الانصراف فلا منشأ له. (و أما) الدعوى الثالثة: ففيها أن العلم إنما يكون شرطاً في حسن العقاب عقلا لا في المصلحة و إلا فلا دليل عليه من عقل أو شرع. (و أما) الدعوى الرابعة: ففيها أن الصحيح إنما تضمن صحة الصلاة مع الغفلة أو اعتقاد العدم و ليس له تعرض لما نحن فيه- أعني: صورة الالتفات و الشك- كما لا يخفى.
و قياس المقام عليه قياس مع الفارق. [1]
«ثمَّ إنه قد يبنى على المانعية فيدعى اختصاصها بصورة العلم» آن کسی که قبول میکند که حرمت أکل مانعیت دارد میگوید محرم الأکل بودن مانع است اما در مانحن فیه_ لباس مشکوک یعنی لباسی داریم که نمیدانیم مثلا این حیوان محلل الأکل بوده یا نبوده- میگوییم اساسا مانعیت برای صورت علم است؛ اگر میدانی محرّم الأکل است مانع است، اگر نمیدانی واقعا مانع نیست. اصل مانعیت لباس محرّم الأکل منوط به حلیت است.
این یک بحث پرفایده است در خیلی جاهای دیگر فقه هم پیش میآید، کلماتی هم راجع به آن گفته شده، ایشان سه تا چهارتا وجه میگویند، وجه چهارمش یک نکتهای دارند که بیشتر منظورم آن وجه چهارمش است.
اولی را میفرمایند «(إما) لدعوى: اختصاص أدلتها بصورة العلم باللباس و قصورها عن شمول صورة الجهل به.» شما که نمیدانید این حیوان محلل الأکل است یا محرم الأکل است اصلا مانع نیست چون نمیدانید اگر بدانید مانع است. ادله مانعیت فقط عالم را میپذیرد. ایها العالم! ای کسی که میدانی این لباس تو از محرم الأکل است، نمازت درست نیست.
حالا قبل از این که ادامه بدهم یک سوال؛ چرا فرمود «قد یبنی علی المانعیة»؟ در حالی که بنابر شرطیت هم همینها میآید یعنی ما شرطیت ذکریه داریم، شرطیت علمیه داریم، چیزی برای عالم شرط است، چیری برای متذکر شرط است، در هنگام سهو واقعا شرط است، اینها معقول است و قبلاً هم در کلمات فقها آمده است.
شاگرد: در اجزاء هم همین حرفها میآید؟
استاد: نه! از یک حیثی که اگر اصل مانعیت منوط به علم است شرطیت هم میتواند منوط باشد. حالا این را از چه کسی نقل کردند و چرا میگویند «قد یبنی علی المانعیة فیدعی» نمیدانم. اگر وجه این سوال را شما پیدا کردید که آیا فقط قائل را این کار را کرده بوده یا نه واقعاً یک وجهی دارد؟
برو به 0:05:17
حالا جوابی که ایشان میفرمایند«و في الجميع ما لا يخفى» همین اول جوابش را میدهند «إذ الدعوى الأولى: خلاف ظاهر الأدلة، فإن عمدتها الموثق» روایت موثق چه بود؟ اصلا نمیگفت که ای عالم! وقتی علم داری که محرم الأکل است، نمازت فاسد است. سوال زراره از چه بود؟
موثق عبد اللّه بن بكير: «سأل زرارة أبا عبد اللّه (ع) عن الصلاة في الثعالب و الفنك و السنجاب و غيره من الوبر، فأخرج كتاباً زعم أنه إملاء رسول اللّه (ص): إن الصلاة في وبر كل شيء حرام أكله فالصلاة في وبره و شعره و جلده و بوله و روثه و كل شيء منه فاسد …»[2]
«سأل زرارة أبا عبد اللّه (ع) عن الصلاة في الثعالب و الفنك و السنجاب و غيره من الوبر» کرک و اینها برای حیوان محرم الأکل است. یعنی من بدانم! اصلاً فضای سؤال در فضای علم نیست، دارد از واقعیت نماز در این لباس سؤال میپرسد و امام علیه السلام هم که عبارت را از روی کتاب خواندند، ببینید چه بود؟ «فأخرج كتاباً زعم أنه إملاء رسول اللّه (ص): إن الصلاة في وبر كل شيء حرام أكله فالصلاة في وبره و شعره و جلده و بوله و روثه و كل شيء منه فاسد» نه یعنی إنّ الصلاة فی وبر معلوم الوبریة، معلوم محرم الأکلیة، همه اینها قیدش علم باشد. اصلا این طوری نیست. خود دلیل معلوم است که حکم مانعیت برای وبر محرم الأکل است؛ من بدانم یا ندانم، آن حرف اول این هم جواب اول.
دوم این که «(و إما) لدعوى: كون الظاهر من العناوين المأخوذة في موضوعات الأحكام خصوص المعلوم منها دون نفس الطبيعة.» این هم باز ادعایی که ایشان میفرمایند غریب است، همین طور هم هست بإطلاقه. ما بگوییم هر کجا یک چیزی در عناوین ادله شرعیه آمده قیدش علم است. یعنی اگر بگوییم خمر حرام است یعنی وقتی میدانیم. اگر سگ نجس است یعنی وقتی دانستی سگ است و امثال اینها که قید موضوع، علم به آن ضمیمه است، وقتی نمیدانی حکمی ندارد. به این هم جواب میدهند «(و أما) الدعوى الثانية: فغريبة جداً، إذ الظهور المذكور إن كان مستنده الوضع» مثلا کلب وضع برای معلوم الکلبیة شده است. چه کسی گفته که واژه کلب برای این … «فهو خلاف ضرورة العرف و اللغة» وضع نشده، علم ما دخالت در تسمیه ندارد. «و إن كان مستنده الانصراف فلا منشأ له.» بلکه منشأ خلافش است. خیلی جاها واضح است که این نیست. این هم دوم.
اما سومی. سومی میگوید چرا در مانعیت وبر محرم الاکل برای صلاة علم نیاز است؟ میگوید (و إما) لدعوى أن العلم شرط في صحة التكليف» ما مگر نمیگوییم تکلیف باید باشد؟ علم شرط صحت تکلیف است مثل بلوغ و عقل «كالبلوغ و العقل فلا تكليف بالمانعية بدونه» این آب و رنگش غیر از آن هاست و اصلا تکلیف نیست. جواب این را چه میدهند؟
(و أما) الدعوى الثالثة: ففيها أن العلم إنما يكون شرطاً في حسن العقاب عقلا لا في المصلحة» اساسا شرط تکلیف در فضای کلام با شرط تکلیف در فضای فقه، دو فضا هست و دو جور هم بحث اقتضا میکند. هر کجا دارید صحبت میکنید که وقتی تکلیفش کردند عقابش کنند، چوبش بزنند، ترتب عقاب و جهنم و بهشت و ثواب صحبت است، بحث کلامی است و آن وقت صحیح است که در آن فضا بگویید شرط تکلیف یعنی تکلیف در فضای کلام است، شرط تکلیف علم است؛ چرا؟ چون وقتی تکلیف میگویید یعنی آی مکلفین! انجام دهید، اگر انجام ندهید چوب میخورید. متکلم دارد این حرف را میزند، دیدش هم این است، مجبور است بگوید؛ قبیح میشود کسی که علم ندارد عقابش بکنیم و لذا وقتی متکلم تکلیف میگوید، به قضا، اداء، سقوط اصلا کاری ندارد، متکلم با یک چیز تکوینی مثل عقابی که هست، ثوابی که هست کار دارد. خب معلوم است که تکلیف منِ متکلم وقتی از آن بحث میکنم مشروط به علم است و درست هم میگوید. مقصود از تکلیف یعنی چه؟ یعنی تکلیف متنجزی که یترتب علی ترکه العقاب. شرطش علم است کما این که شرطش چهارتاست؛ چه چیزهایی بود؟ قدرت و علم و بلوغ و عقل. این چهارتا که میگفتیم از شرایط عامه تکلیف است جولان و میدان اصلیاش خود کلام است.
ولی در فقه ملاحظه فرمودید که اجماع امامیه «اشتراک الاحکام بین العالم و الجاهل» بود. میشود بگویند شرط تکلیف علم است؟ تکلیف برای همه است، وقتی اشتراک میگویید فوری در فضای فقه رفتید. با صبغه اصولی و فقهی دارید حرف میزنید که دارید میگویید احکام شرع مشترک بین عالم و جاهل است و الا در کلام نمیآید بگوید مشترک است، با آن اصلا کاری نداریم. چرا؟ چون با ترتب عقاب کار داریم. بنابراین ایشان میفرمایند که این بحث را این جا نیاورید. ما که میگوییم یک چیزی برای صلاة مانعیت دارد یعنی اگر نمیدانست عقابش نمیکند، معذر دارد. شرط تکلیف بالفعل علی نحوی که یترتب علیه العقاب شرطش علم است و ما هم قبول داریم و صبغه کلامی دارد. اما این چه ربطی دارد به این که اگر در لباسی نماز خواند که نمیدانست، عقاب هم ندارد، شرط تکلیف کلامی را ندارد اما تکلیف ساقط است یا نه؟ مجزی هست یا نیست؟ فقیه با این کار، کار دارد. این جاست که از شما سوال میکنند از کجا میگویید مانعیت لباس محرم الأکل، مشروط به علم است
بلکه بحثهایی بود سر این که ممکن است یا نیست؟ در تکلیف که بود. تکلیف عالم، دور میشود یا نمیشود؟ در نظرتان هست؟ بحثهای نسبتا سنگینی بود. در متمم جعل برای واجبات تعبدی میگفتیم مشکل ثبوتی ندارد، مشکل اثباتی دارد و با متمم جعل درستش میکردیم. در تقید حکم به علم به حکم، مشکلی ثبوتی داشت، فقط با متمم جعل نمیتوانیم درستش کنیم.
شاگرد: این جا منظور علم به حکم جزئی نیست؟ یعنی علم به موضوع شرط تکلیف میشود. خب مشکل دور ایجاد نمیشود یعنی خود آن تکلیف کلی بخواهد شرط خودش بشود دور میشود. این جا منظور مانعیت این شیء خارجی است دیگر.
استاد: علم دو نوع داریم؛ یکی علم در شبهات حکمیه مثل اینکه من اگر بدانم خمر حرام است به عنوان شبهه، خمر بر من حرام است . یکی دیگر، تکلیف بالفعل در موضوع خاصی که شما میفرمایید. من وقتی میدانم این خمر است -فقهیا، نه کلامی با ترتب عقاب- وقتی میدانم این خمر است تازه بر من حرام است. چه فرقی کرد؟
برو به 0:12:38
شاگرد: یعنی دور است؟
استاد: حالا در خود تکلیف را هم جواب داده بودند الآن نمیخواهم بحث به آنجا برود. حتی در آن دوری که علم به تکلیف بود، مسلم نبود. من فقط دارم بحثها و تفاوتهایش را عرض میکنم. این جا هم الان میخواهد علم پیدا کند،بله فرمایش شما این است که او میخواهد علم به خمریت پیدا کند. چه ربطی به تکلیف دارد؟ خمریت وصف موضوع است، تکلیف حرمت شرب است.
نه! بیاید سراغ حرمت شرب شخصی این جا؛ این خمر است، برای من حرمت شربِ هذا هست یا نیست؟ میخواهم علم پیدا کنم، وقتی علم ندارم شما میگویید تا علم نداری اصلا واقعا حرمت نیست. خب علم هم که مکشوف میخواهد. میخواهم کشف کنم که این جا یک حرمت شخصیه از این برای من هست. چه چیزی را میخواهم کشف کنم؟ قبل العلم که اصلا نیست، وقتی هم علم میخواهم پیدا کنم هنوز حرامی نبود که علم به آن پیدا کنم؛ پس بنابراین حتی در شخص این موضوع، حکم شرعی بالفعل است. علم او را به یک مرحله خاصی میآورد. دخالت علم و نقشش در مراحل حکم خیلی مهم بود، قبلها هم بحث کردیم. نقش علم اساسا در مراحل حکم با سایر چیزها فرق میکرد. لذا دقیقا همین جا اگر لیوان خمر گذاشته، یک حرمت شخصیه متعلق به این هست، من بدانم یا ندانم. و لذا من هم که علم پیدا میکنم مکشوف دارم یعنی علم پیدا میکنم که این لیوان بر من حرام است، این علمِ من به یک مکشوف است، به یک حرمتی است که هست. نه این که علمِ من حرمت را بیاورد.، علم که حرمت نمیآورد، علم به یک حرمتی که هست تعلق میگیرد.
علی ای حال این چیزی که ایشان فرمودند، خلاصهاش فرمودند «ففيها أن العلم إنما يكون شرطاً في حسن العقاب عقلا لا في المصلحة» مصلحت چرا فرمودند؟ چون مصالح و مفاسد پشتوانه جعل احکام و سقوط تکلیف و إجزاء و امثال اینهاست. در فضای فقه و اصول از مصالح و مفاسد احکام صحبت میکنید، مثلا در اجزاء چه میفرمایید؟ میگویید من قطع دارم که این اماره که قبلاً ثابت شد، غلط بوده. چرا مجزی باشد؟! قاعده اجزاء میگفت: مصالح و مفاسد در جای خودش باقی است و من تحصیل نکردم پس اصل عدم اجزاء است، قاعده عدم اجزاء است. منظور این که کلمه مصلحت به کار میبرند تا بحثها را از کلام به فضای فقه و اصول بیاورند.«و إلا فلا دليل عليه من عقل أو شرع.» که شرط چنین باشد. این هم از این.
اما چهارمی؛ چهارمی نکتهای دربردارد. ادعای چهارم این است «(و إما) لدعوى: أن مقتضى الجمع العرفي بين إطلاقات المانعية في المقام و بين مثل صحيح عبد الرحمن بن أبي عبد اللّه البصري: «سألت أبا عبد اللّه (ع) عن الرجل يصلي و في ثوبه عذرة من إنسان أو سنور أو كلب أ يعيد صلاته؟ قال (ع): إن كان لم يعلم فلا يعيد».» اگر جاهل بود اعاده ندارد با این که به لباسش بوده و نماز خوانده است. استدلال چیست؟ میگوید «تخصيص المانعية بصورة العلم فلا مانعية مع عدمه.» این جا با آن اول و دوم فرق میکند.
شاگرد: فضای فقهی.
استاد: بله! میآید میگوید ما قبول داریم که اصل عناوین برای نفس الامر است، مقید به علم هم نیست اما در مانحن فیه اطلاقات مانعیت مثل روایت عبدالله بن بکیر به وسیله روایت دیگر، مقید به علم به او شده است که حضرت فرمودند اگر جهل دارد نمازش را اعاده نمیکند و نمازش صحیح است؛ پس معلوم میشود مطلقه نیست و برای نفس الامر نیست. مانعیت، وقتی مانعیت دارد که بداند، وقتی نمیداند مانعیت ندارد و بحث ما هم سر لباس مشکوک است. «تخصيص المانعية بصورة العلم فلا مانعية مع عدمه.»این را چه جواب میدهند؟
شاگرد: این تعبیر «فلا یعید» از آن این استفاده میشود که فی الجمله یک مسالهای در صلاة هست، در مطلق نفس الامریت منتها اعاده آن برداشته شده است. یعنی میشود از «فلا یعید» استفاده کرد؟
استاد: حالا ببینید همین فرمایش شما را که الان گفتید من همین را یک طور دیگری میگویم، میخواهم ببینم فرق عرضِ من با فرمایش شما چه میشود؟ از «فلا یعید» میگوییم که اصلا زمینه اعاده ندارد، یعنی این قدر نمازش صحیح و محکم است هیچ مشکلی در آن نیست. من درست برعکس فرمایش شما دارم عرض میکنم. ایشان میگویند این میفهماند که این یک چیزی در آن هست حالا بخشیدیم من میگویم میگوید زمینهای هست که احتمال خلل در آن نیست.
شاگرد: ظهور در کدام دارد؟
استاد: من همین را میخواستم بگویم که این فرمایش ایشان یک مبدئی در استظهار میخواهد، من هم نقطه مقابلش را گفتم حالا آن فرمایش شما به عبارت أنسب است یا عرض من؟
شاگرد: فرمایش شما.
استاد: چرا؟ باید منشأش را بگویید. حالا ببینید دو تا ظهور بود، دو تا مطلبی در عبارت بود که با هر دو جور درمیآید.
شاگرد: در سوال راوی دارد میپرسد.
استاد: جور در آمدن یک چیز است یعنی … الان بحث من و ایشان سر این است که میخواهیم به امام علیه السلام اراده این معنا را نسبت بدهیم، ایشان میخواستند بگویند امام از «لا یعید» اراده کردند که یک چیزی این جا هست ولی حالا لازم نمیدانند، عفوّ است.
شاگرد: خیلی روی این تعبیر عفو نمیشود پافشاری کرد ولی تعابیر دیگری هست که اشاره به اصل صحت صلاة داشته باشد، به تمام بودن صلاة داشته باشد و سراغ اعاده بروند و اعاده را نفی بکنند باز یک مقدار به این استظهار قوت نمیدهد؟
استاد: سؤال راوی هم در مورد اعاده بود؟ او ممکن است اگر در سوال بود که فرمایش شما دور میرود یعنی امام علیهالسلام همان لفظ او را که در سوال بوده مطابق جواب با سوال میدانست. «أ یعید الصلاة» فرمودند «لا یعید».
خب حالا این جا ببینید مرحوم آقای حکیم چه جواب میدهند؟ میفرمایند «(و أما) الدعوى الرابعة: ففيها أن الصحيح إنما تضمن صحة الصلاة مع الغفلة أو اعتقاد العدم و ليس له تعرض لما نحن فيه- أعني: صورة الالتفات و الشك- كما لا يخفى.» روایت میگوید اگر نمیدانست یعنی نماز خواند توجه نداشت، بعد از نماز فهمید لباس نجس بوده است، حضرت فرمودند «لا یعید». اما بحث ما سر این نیست اتفاقا ابتدای کلام میداند الان لباس مشکوکة بخوانم یا نخوانم؟ در مورد اینطور فردی هم امام فرمودند لا یعید؟ از اول شک دارد.
برو به 0:20:27
شاگرد: تعبیر روایت «لم یعلم» است که اعم از جهل بسیط و مرکب است.
استاد: «لم یعلم» یعنی بعد از نماز فهمید.
شاگرد: نمیدانست.
استاد: «یصلی و فی ثوبه عذرة» یعنی نکته این است چیزی که در سوال است فرض حالتِ تردید و چیزی که نداند در آن نیست. چه کسی هست که وقتی عذره به در ثوبش هست نگاهش بیفتد، شک کند؟ مانحن فیه میگوییم محرم الأکل است؟ محلل الأکل است؟ چیست؟ جا دارد. وبر را میبینیم میگوییم این کُرک چیست؟ خودش را میبینیم ولی شک میکنیم اما عذره را کسی ببیند بعد بگوید من شک دارم! یعنی فرض سوال او این فرمایش شما را نمیآورد که چه کار کند؟ که بگوییم توجه داشت اما باز هم شک داشت. مثالهایی که راوی زد چیزهایی نیست که بگوییم بعد الالتفات با این که التفات کرده باز هم در آن شک کرده است. ببینید «عذرة من إنسان أو سنور أو كلب» غائط سگ به لباسش باشد یا … شک نمیکند.
شاگرد: ممکن است رنگی در لباسش باشد و نفهمد.
شاگرد: از کجا میفهمیم شبهه حکمیه نیست؟ در کلام قرینهای هست؟ حضرت فرمودند «إن کان لم یعلم» یعنی اگر ….
استاد: اگر شبهه حکمیه بود، میگفتند «هل یصلی فی ثوبٍ معه عذرة انسانٍ؟!ـ» تا میگوید «عن الرجل یصلی و فیه… »، شبهه موضوعیه میشود. ظهور کلام کاملا روشن است یعنی به سراغ مصلّیِ خارجی میرود که دارد نماز میخواند، حال او را ترسیم میکنیم که نمیداند یعنی پس جهل برای اوست. سؤال در مورد رجلی است جاهل است، نه اینکه سؤال کند از نماز «مع عدم العلم به» ظهور عبارت خیلی خوب است در این که شبهه حکمیه نیست.
شاگرد: حالا این موردی که سوال کرده باعث میشود که این روایت عام امام را تخصیص بزنیم؟ امام گفته عدم العلم همه حالات را میگیرد. حالا درست است مورد سوال شک و التفات نبود اما تعبیری که امام به کار برده همه حالات را میگیرد.
استاد: الان در نجس ما از بیرون میدانیم که اگر چیزی را دید که نجس است، گفت بروم بشویم و بعد فراموش شد، با فراموشی با لباس نجس نماز خواند، فتوا هست که باید نماز را اعاده کند. اما اگر جاهل بود، اعاده ندارد. حالا آن جایی که توجه دارد و در عین حال با توجه نماز را نمیخواند آیا شامل روایت که میگوید اصلا غفلت داشت میشود یا نمیشود؟ خب حضرت فرمودند «لم یعلم» یعنی «لم یعلم بمثل ما سألتَ» مورد مخصص نیست اما مورد میتواند قرینهای بر مراد از جواب باشد ما نمیگوییم مورد چون جهل بوده مخصص است، نه! اما مورد چون سوال از غفلت است میتواند جواب ناظر به غفلت باشد. وقتی ناظر به غفلت بود قیاس میشود که ما برویم به مواضعی که اصلا غفلت عرفا صدق نمیکند، توجه دارد، به هیچ وجه غافل نیست ولی میخواهد با اصل بحث را جلو ببرد، میفرمایند با این فضاها نمیشود.
حالا من دنبال فرمایش شما، یک چیز دیگری به ذهنم آمد؛ الان مشکلی که ما در مانحن فیه داریم که اساس کارِ عدم جواز و مانعیت که پیش میرفت با چه بود؟ با اطلاقش بود یعنی ایشان رد کردند که مانعیت مقید به علم باشد یعنی لباسی که از کرک محرم الأکل است مطلقا مانعیت را دارد، من بدانم یا ندانم. فضا این بود، ادله هم این بود. این طرف چه کار میکند؟ میگوید با یک روایت صحیح من این اطلاق را شکستم. اطلاق مانعیت کنار رفت. اطلاق به عنوان واقعی نیست. خب این اطلاق کنار رفت یعنی الان من میدانم که لباسِ محرم الأکل مطلقا مانع نیست؛ به عبارت دیگر آن چیزی که اطلاق را آورده بود چه بود؟ این که میگفتید عناوین به طبیعت میخورد؛ الان فهمیدیم این جا به طبیعت نخورده است. این جا میدانیم با حدیث صحیح به طبیعت نخورده، محض طبیعی نجس مانعیت ندارد. چرا؟ چون امام فرمودند اگر نجس را بعد بفهمد، مانعیت نداشت. پس مانعیت برای نفسِ عذره و این ها ثابت نیست. وقتی مانعیت اینها اطلاق نداشت در مانحن فیه میگوییم آن وبر مالایؤکل هم اطلاقش مسلم نیست.
این هم دو تا جواب ممکن است داده شود یکی این که اولا آن اطلاق دلیل وقتی توسط یک مقیدی تخصیص خورد، قدر متیقن در مقید میگیریم نه در طرف اطلاق. یکی دیگر هم این که اساسا این روایت اگر تقییدی هم زد و مانعیت را در آورد، مانعیتی در خصوص اعیان نجسه بود و نماز خواندن با نجس اصلا بونٌ بعید بینه و بینِ نماز خواندن در چیز پاک اما محرم الأکل. وبَر ما لا یؤکل پاک است اما نماز نمیشود در آن خواند، فوقش این است که در این روایت امام علیه السلام میفرمایند نجسها مانعیت مطلقه ندارند. شما میخواهید استفاده کنید که ما لایؤکل هم مانعیت مطلقه ندارد. این ها چیزی نیست که از این، آن را بشود استفاده کرد.
شاگرد: جواب اول را یک باز دیگر توضیح میدهید.
استاد: بر فرض که شما میگویید شکسته شد، میگوییم شکسته شدن یک اطلاق باقی مانده اطلاق را از اطلاق نمیاندازد یعنی عام مخصص حجیت در باقی عموم دارد، مطلق هم حجیت در شیوع افراد خودش -مطلقاتی که بیرون از محدوده قید هست- را هم دارد. این طور نیست که اگر یک مطلقی یک قید خورد دیگر باقیماندهاش اطلاقش از اطلاق بیفتد. باز میتوانید تمسک به اطلاقش کنید، البته اگر شامل مورد باشد.
شاگرد: اصلا ما همین صحیحه را چرا حمل بر تقییدش میکنیم؟ آن هم شاید دارد همین «رُفِع» را میگوید، یعنی حتی در اعیان نجسهای هم که ذکر شده میخواهیم بگوییم مانعیتشان مقید به علم نیست بلکه امام میگوید حالا که نمیدانسته دیگر اعاده نمیخواهد. یعنی تطبیق یک قاعده کلی روی مورد میدهد نه این که بگوید حکم مقید به علم است یعنی از صحیحه هم اصلا چنین استظهار تقیید مانعیت نمیشود ولو نسبت به همان اعیان نجسه.
استاد: یعنی یک نوع عفو است.
شاگرد: یک نوع عفو! هر تحلیلی دیگری که آن جا داشتیم ولی غیر از تقیید حکمِ به تقیید مانعیت است، حتی در مورد آن اعیان نجسه.
استاد: یعنی بگوییم مانع این جا بوده، نماز باطل است اما چون جهل داشته میگوییم صحیح است؟
شاگرد: بله. یعنی فقط میدانیم این جا اعاده نمیخواهد. ولی این که وجه عدم اعاده چیست، خب معلوم نیست حتما تقیید مانعیت به علم باشد یعنی کأنّه علم موضوعی ما این جا داشته باشیم.
استاد: مشکل ما سر این است که مانعیت اگر آمد نماز باطل است، بطلان با فرض این که فرض گرفتید انشای مانعیت شده است، وقتی مانع است، مانع وضعی از صحت این جایش دیگر دست شارع نیست.
شاگرد: پس «رُفِع» چه کار میکند؟ اگر ما «رُفِع» را داشته باشیم و با آن بخواهیم احکام را مقید کنیم، همه احکام مقید به علم میشوند.
استاد: احکام که مقید شدنشان به علم برای ترتب آثار میگوییم، نه برای خود حکم. «رفع» یعنی چه؟ «رفع» آثار.
شاگرد: خب همین هم اعاده از آثار است یعنی شما اگر صلاتتان با این مانع بود قاعده این بود که اعاده کنید ولی حالا ما این لزوم اعاده را برداشتیم، صحیحه هم دارد همین را میگوید یعنی شما هر تحلیلی آن جا بیاورید، این جا هم میآید حالا آن یک بحث دیگر است که چطور میشود مثلا مأتیبه با مأموربه جور نیست ولی میگویید اعاده نمیخواهد آن خودش یک تحلیل جدایی میخواهد ولی این را هر تحلیلی کنیم میتواند اعم باشد از این که مانعیت مقید در حکم است یا مقید نیست.
استاد: یعنی لسانِ این که حضرت خصوص جهل را گفتند -این که من برای ایشان دیگر ادامه ندادم- گفتم منشأ استظهار شما چیست؟ شما گفتید که «لا یعید» است، شما میتوانستید زیر کلمه «لم یعلم» خط بکشید و حرفتان را جلو ببرید.
وقتی حضرت دو فرضی که او مطرح میکند باز تأکید میکنند «إن لم یعلم» خود ظهور سوال هم در عمد نبود،خیلی از ذهن متشرعه بعید است که با آن نماز را بخواند بعد بیاید مسالهاش را بپرسید و ما فرض مسئله را شبهه حکمیه که اصلا نمیدانسته بدانیم. «الرجل یصلی علی ثوبه» یعنی آن لسان خود روایت به ذهن قویا میآید که شبهه موضوعیه است. خب بنابراین «لم یعلم» را چرا حضرت تاکید کردند؟ تاکید حضرت برای «لم یعلم» این است که بگویند هر چه هست زیر سرِ جهلِ اوست، چون جاهل است«لا یعید»، چون جاهل است کذا. یعنی این اشعار دارد تکرار حضرت و تاکید حضرت روی «لم یعلم» به این که هر چه هست او دارد انجام میدهد ولی خب در این که مانعیت را قبول کنیم مطلقا ولی مثلا قضاء را بردارد، عفو بشود این ها یک فضاست یا این که تقیید مانعیت هم بگیریم یک فضای دیگری است که شما میفرمایید خود همان هم معلوم نیست که تقیید مانعیت باشد.
در موارد دیگر داریم جایی که شرط ذُکری … اینها را فقها هم میپذیرند حالا همان جا هم میتوانیم حمل بر عفوّ بکنیم یا عدم اعاده…
برو به 0:31:58
شاگرد: فقها میخواهند بگویند ما چه کار بکنیم؟ اما این که ثبوت این چیزی که من به تو گفتم این حکم تقیید مانعیت است، مقید بودن حکم است یا این که همان تطبیق «رُفِع» است و امثال «رُفِع» این یک بحث دیگر است.
استاد: وقتی فروعات دقیقه زیاد میشود اتخاذ مبنا تفاوت میکند. الان همین که ما بگوییم که مانعیت مطلق است یا نیست، فروعاتی پیش میآید که مثل همین بحثهای اینجا مانعیت مطلقه است، جهل فقط عفو شد. آن جایی که توجه دارد مانعیت هست یا نیست؟ از کجا میگویید این جهل همان غفلت است؟ یعنی فروضاتی پیش میآید اتخاذ مبنا در این که مانعیت هست و عفوّ شده یا نه کلا مانعیت شکسته شده است؟ حکم وضعی تخصیص خورده است؟ خیال میکنیم فرق میکند. یا اینکه آیا نسیان هم میتواند بیاید از باب این که مثلا رفع عقاب باشد حالا ولو میشود بین این موارد فرق گذاشت.
شاگرد: الان اشکالشان وارد است؟ این فرض ثبوت دارد یا نه؟ شما رد میکنید؟
استاد: در این که مانعیت مطلق باشد و این موارد جهل، عفوّ باشد، چیزی نیست که ممنوع باشد، مانعی ندارد ولی خیال میکنی که این عفوّ بودن موونه بیشتری میخواهد که بگوییم این جا مانعیت سرجایش است.
شاگرد: مثلا میشود الغای خصوصیت کرد بگوییم چنین خصوصیتی دارد و هر جایی هم میتواند این عفوّ باشد.
شاگرد2: این جا اتفاقا اشکالی که بعدا گرفتند به حرف ایشان کمک میکند که حالا اگر مثلا بیان شما هم باشد حضرت میفرمایند…
استاد: بعدا در بیانات اگر «رُفِع» را این طور معنا بکنیم بعدا در استظهارات خودمان یک بخش عظیمی از اصل برائت را از دست میدهیم؛ این که عرض میکنم جاهای مختلف لوازم دارد؛ یعنی شما یک بخش مهمی از بدنه فقها را که تمسک به اصل برائت میکنیم، برائت حتی در احکام وضعیه و امثال اینها، با این استظهار که به معنای عفوّ است همه دیگر از دست میدهیم چون برائت میخواهیم بگوییم حکم نیست، تکلیف نیست، بعد میگوید همه اینها لسانش این است که من بخشیدم، حکم که جای خودش است.
شاگرد: برائت شرعی را میفرمایید؟ برائت شرعی میگوید عقاب نیست، نمیگوید حکم نیست.
استاد: برائت شرعی مستند به این ادله است، بله دیگر عدهای این کار را کردهاند دیگر. من همین را میخواهم بگویم. این جور استظهار سر برسد در بخش عظیمی از بدنه فقه، برائت را از دست خودتان گرفتید. ولی به خلاف این که …
شاگرد: یعنی حواسمان باشد چه عواقبی دارد.
برو به 0:35:08
استاد: بله یعنی استظهار خود همین که انسان بداند ولو این که ما تابع لوازمش نیستیم و ما استظهار میکنیم حالا هر چه میخواهد از لوازمش باشد، اما گاهی است که لوازم در استظهار دقت بیشتری به شخص میدهد یعنی من باب قرائن لبّیهای که حاضر در همه اذهان نیست اما وقتی به آن توجه میشود میبینیم اگر آن، این لوازم را دارد بعید است که این طور مراد از این کلام باشد. حالا آن حرف دیگری است.
شاگرد: برائت که حکم ظاهری است.
استاد: ولی تکلیف را میخواهد بردارد. اگر گفتیم استظهار از این دلیل این است که تو را عفو کردیم، شما میگویید پس برائت ذمه من است، برو. خب دلیل نگفته که برائت ذمه شما هست، دلیل گفته است ما شما را عفوّ کردیم.
شاگرد: نه، عرضم این است که برائت را ما ترخیص میگیریم پس یعنی اصلاً حکم واثعی را نمیدانیم…
استاد: دارم احکام وضعیه را عرض میکنم. اصالت البرائة در تکلیف، آن فضای دیگری است؛ این که خدمت ایشان عرض کردم، عرض کردم که حالا آن محل اختلاف است در یک جاهای بسیار وسیعی، شما در احکام وضعیه میتوانید برائت جاری کنید که اگر کل ادله این جوری معنا کنیم یا لا اقل فرمایش ایشان را این طوری معنا کنیم دست ما از استظهار از این ادله برای مثل «کل شیء مطلق» یا امثال اینها، محدوده استظهار از این ها یک خرده کمتر میشود.
شاگرد: در برخی از روایات مثلا حالا این جا «عن الرّجل» دارد مثلا اگر بگوید «عن رجلٍ» یعنی بدانیم که طرف آمده از یک مردی پرسیده که یک قضیه شخصیهای بوده که امام ممکن بوده یک چیزهایی را احراز کرده، اینکه در اشکال قبلی عرض کردم ممکن است شبهه حکمیه باشد منظور ظاهر دلیل نبود، بله ظاهر دلیل در اینجا شبهه موضوعیه است، اما اگر یک جایی یک قضیه شخصیهای بود که امام داشت آن را میگفت اما احتمالات را بدهیم که مثلا این طرف میدانم بین این و امام معهود است که دارند از یک اشخاصِ جدید، آنهایی که تازه اسلام آوردند دارد صحبت میکند یا هر دلیلی. این ها را، این نوع قرائن در روایات را چطور نفی میفرمایید؟
استاد: اگر ما با مجموع مبادی استظهاری که داریم به محلی رسیدیم که محتملات مساوی شدند در این که شبهه حکمیه یا موضوعیه است باید توقف کنیم.
شاگرد: اصلا کاری به شبهه حکمیه و موضوعیه ندارم اصلا اصل این که در روایات ما این احتمال خصوصیات را، احتمال میدهیم یک سری قضایای شخصیه باشد.
استاد: آن را ما به سهم خودمان شک نداریم که قضایای شخصیه دخالت نمیکند یعنی احتمالی است که هم در عرف عام عقلاء و به خصوص در عرفِ محدثین اینهایی که حدیثها را نقل میکردند و در کتابها مینوشتند دینشان بود برای خودشان و برای سایرین؛ نمیآمدند یک قضیه شخصیهای که قرائن خاصه داشته که مخفی مانده، بیایند مدام همین طوری به عنوان نهی تکرارش کنند. نمیگویم احتمالش صفر است، اصلا همین فضاست ولی …
شاگرد: یک جایی هست به آن قرائن التفات ندارند، یک جایی هست خود آن طرف هم نمیداند در روایات داریم که حضرت آمدند یک حکم را گفتند، بعد آمدند گفتند آن حکم را که به تو گفتم به خاطر این بوده که دیدم تو مصرّ هستی. اگر گفتم بقره بدهید به حیث این که دیدم تو …
استاد: روایت قیاس است، بله.
شاگرد: خب این ها را احراز میکنیم و یک وقتهایی معلوم است که این خصوصیات را دخیل میدانند و چه بسا خود راوی هم نمیفهمیده است یعنی این احتمالات وجود دارد. یک قضیهای بوده پیش امام نقل کرده از باب این که واضح بوده یا این که قرینه متصل به یک نحوی بوده که اصلاً به آن التفات نمیشده است، معلوم بوده، واضح بوده، لازم به گفتن نبوده و آن زمان میفهمیدند، مخالف وثاقتش نیست.
استاد: ما در این که این احتمالاتش هست و احتمال صفر نیست حرفی نداریم، خیلی جاها هست حتی اگر«رجل» هم نگویند، باز این احتمال هست. ولی صحبت سر این است که اصل در محاورات عقلائیه اعتنای به این احتمال هست یا نیست؟ اگر بخواهیم به این احتمالات در عرف محاورات، شرعی و غیر شرعی اعتنا بشود، تمام شد، دستگاه محاوره، دستگاه نقل و انتقال مطالب تعطیل میشود. و لذا اصل در این احتمال، عدم الاعتناء است نه عدم الوجود. وجودش هست. خب لازمه این احتمال که عدم الاعتناء است، چیست؟ لازمهاش این است که بعدا فقیه هر چه انسش با ادله فقهیه بیشتر میشود همین احتمالی را که شما فرمودید یا در ذهن شما به صفر میل میکند که صفر میشود یا برعکس، قوی میشود که بالا میآید. چرا؟ چون در اثر علم او به سائر ضوابط فقهیه میفهمد که این جا یک چیز شخصی در کار است یا میفهمد به تناسب حکم و موضوع اصلا شخصیه در کار نیست و لذا در ابتدای امر، این احتمال را اعتناء نمیکنیم چون اختلال نظام محاوره میشود. در ادامه کار که به قرائن خارجیه کاملا ذهن فقیه مسلط میشود از دو حال بیرون نیست یا آن احتمالی که شما گفتید تقویت میشود یا تضعیف میشود. تضعیف شد که هیچی. اگر تقویت شد، یک شرط دارد. ما واقعیتش پیش خودش و مولا را میگوییم، خارجیتش را هم میگوییم. اگر طوری است که آن چه که علم او در این سنین بوده و به این روایت ضمیمه کنیم، عقلا هم که مطلع شدند آن را تأیید میکنند. میگویند اینها را که به ما گفتی، حالا ما میبینیم قضیه شخصیه است و احتمال شخصی بودن قوی شد. اگر آن را تایید بکنند درست است و همچنین بین خودش و مولای خودش طوری است که باورش است که اگر عقلاء بفهمند تایید میکنند، پیش خودش حجت دارد و نمیخواهد مشی بر خلاف عبودیت بکند، گاهی هست خودش هم شک دارد، او نباید به این احتمال خصوصی ترتیب اثر بدهد. باید بر طبق مشی عقلا برود. اما اگر بین خودش به جایی رسیده اطمینان دارد که من الان نمیتوانم برای عقلاء ذهنیت خودم را باز کنم اما اگر باز کنم به طور قطع من را تایید می کنند که این جا خصوصیت احتمالی که شما می فرمایید اقوی است و حاکم است.
خب حالا از این جا مقام ثانی رسیدیم، مقام اول تمام شد. مقام ثانی و ثالث و رابع. من خلاصهاش را بگویم. مقام ثانی این ست که اصول عقلیه را …
شاگرد: قیاس المقام که ایشان میفرمایند منظورشان چیست؟
برو به 0:42:02
استاد: بعید میدانم یعنی احتمال هست که منظورشان از مقام ما لا یؤکل در قبال نجس باشد ولی این که فرمودند که و قیاس المقام علیه قیاسٌ مع الفارق به قرینهای که فرمودند لما نحن فیه؛ لما نحن فیه «المقام» میشود.
شاگرد: اگر هم وجهی وجه سوم باشد، تخصیصش به مانعیت و شرط هم شاید معلوم بشود چون صحیحهای که به آن تمسک کردند مانعی در آن ذکر شده است.
استاد: مانعی در آن آمده است.
شاگرد: بحث شرط نبوده که ما بخواهیم مثلا بگوییم که شرط هم مشروط به علم است، یک مانعی ذکر شده …
استاد: خب جاهای دیگر هم شرطهای اینطوری داریم مثلا خود شرط، مشروط به علم است، قبله لازم است مراعات کنید، شرط است اما اگر نمیدانستید قبله اختیاری به بین المشرق و المغرب تبدیل میشود. جهر و اخفات را اگر نمیدانستید درست است ادامه بدهید. جهر برای متوجه شرط است، اگر نکند نمازش باطل است اما شرط ذُکری است یعنی وقتی توجه داری شرط است، وقتی نداری، نه.ولی باز هم فرمایش شما میآید که همین جا هم مطلقا شرط است وقتی توجه نداری عفو کردی. آن فرمایش شما یک چیزی است همه جا بحث مطردی است.
خب این مقام سوم چیست؟ خلاصهاش این است که میفرمایند حالا که بحث کردیم شرط است یا مانع باید برسیم بگوییم علی المبنیین چه چیزی داریم که به ما اجازه بدهد که با لباس مشکوک مثلا ماهوت که مرحوم سید فرمودند که نمیدانیم ماهوت از چه چیزی درست شده است، اصلا هیچ خبری نداریم، شاید از حیوان است، از کرک یک حیوان غیرمأکول اللحم است. چه کار کنیم؟ چه مجوزی داریم بگوید که نماز در این بخوان و نمازت هم صحیح است. در مقام ثانی اصول عقلیه را میگویند. در مقام سوم اصالت الحل را در شخص این حیوان میگویند؛ میگویند در این حیوان اصالة الحل که جاری کردیم یک اصل سبب و مسببی میشود پس نماز ما درست است، با محللّ الأکل است. اصالة الحل، حلیت را درست میکند.
در مقام چهارم با استصحاب، چهار جور، پنج جور استصحاب میآورند برای این که چه کار کنند؟ این استصحابها به شما اجازه بدهد که این نماز را بخوانید و صحیح هم باشد.
پس این چهار تا …
مقام دوم اصول عقلیه است که برائت و احتیاط است، قاعده اشتغال. سوم هم اصالة الحل در این حیوان تا متفرع بر آن بشود این که محللّ الأکل است و شرط نماز را دارید و چهارم هم چهار پنج جور استصحاب.
الان مقام ثانی همین بحثی است که در بهجة الفقیه ابتدای کار فرمودند. من شروع این عبارت را بخوانم چون میخواهم تذکرش را بدهم که در مطالعه تذکرش خوب است. ببینید بهجة الفقیه صفحه 278 آن جا فرمودند
[الأمر السادس] اللباس المشكوك كونه من غير المأكول
و أمّا الكلام في اللباس المشكوك كونه من غير المأكول، فعن المشهور المنع، و قيل بالجواز، و قيل بالتفصيل، و سيأتي إليها الإشارة و إلى أدلّتها.
أدلة جواز الصلاة: البراءة و أمّا الجواز فقد استدلّ له بالبراءة في الشبهات الموضوعيّة التحريميّة، كما تجري في التحريميّة النفسيّة الناشئة من الشبهة الموضوعيّة، أو الحكميّة، أو المفهوميّة.
و هذا ربّما يدّعىٰ وضوحه مع انحلال الطلب الغيري في الشروط العدميّة أو الموانع، إلىٰ وجودات مانعة أو إعدام معتبرة؛ فالمشكوك من العدم المعتبر أو الوجود المانع، يجري فيه البراءة، دون المعلوم بعد فرض عدم الارتباط بين الوجودات المانعة و الأعدام المعتبرة.[3]
«و أمّا الكلام في اللباس المشكوك كونه من غير المأكول، فعن المشهور المنع، و قيل بالجواز، و قيل بالتفصيل، و سيأتي إليها الإشارة و إلى أدلّتها.
و أمّا الجواز فقد استدلّ له بالبراءة في الشبهات الموضوعيّة التحريميّة» شبهه موضوعی تحریمی گفتند برائت در آن جاری است پس مانحن فیه هم در آن برائت جاری است و خلاص. «كما تجري» آن برائت «في التحريميّة النفسيّة الناشئة من الشبهة الموضوعيّة، أو الحكميّة، أو المفهوميّة.» جاهای دیگر برائت جاری میکنیم چطوری است؟ این جا هم همین طور است.
«و هذا ربّما يدّعىٰ وضوحه» اولی را میگویند واضح است اما «علی الانحلال». «علی عدم الإنحلال»، نه. که من ان شاء الله فردا دنباله این را میخوانم، آن رساله میرزا محمدحسن شیرازی را هم حتما یک نگاهی بکنید که دقیقا مربوط به همین جا میشود که میرزا محمدحسن که فضای بحث را عوض کردند همین «یدعی وضوحه» را مبنا قرار دادند، «أمّا علی عدم الانحلال» را در آن رساله کوچکشان قبول نکردند. حالا چیزی که میخواهم برای فردا فکر بفرمایید این است که احتمال دارد- که الحمدلله خدای متعال لطف کرد این جا دستخط حاجآقا را داریم- ببینید به جای «أو» احتمال دارد «لا» باشد. شما روی عبارت فکر کنید ببینید «أو» بهتر است یا «لا»؟ ببینید «کما تجری في التحريميّة النفسيّة الناشئة من الشبهة الموضوعيّة، لا الحكميّة، أو المفهوميّة.» این «لا» بهتر است یا «أو الحکمیة أو المفهومیة»؟ من این جا رسیدم «أو» یک جوری بود برای من. لذا بعد که مراجعه کردم این طوری به ذهنم میآید که این جا «لا» باشد. ببینید( اشاره به نسخه خطی موجود در کلاس) این کلمه «أو» هست یا «لا» هست؟ «لا» هست، خیلی روشن است ولی «أو» نوشته شده است. من که دیدم معمولاً «لا» را همین طوری بنویسند دیدم عبارت خوب شد، با «لا» در ذهن من عبارت خیلی خوب شد و با «أو» یک خرده حرف دارد. حالا شما تأمل بفرمایید در ذهنتان باشد که «أو» یا «لا» کدامش بیشتر با عبارت جور است که ان شاء الله زنده بودیم فردا چند سطری میخوانیم.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
پایان
تگ: شبهه موضوعیه، شبهه حکمیه، شرط، مانع،اشتراط علم در تکلیف، تکلیف در فقه و کلام، اشتراط علم در مانعیت، حدیث رفع القلم، برائت شرعیه، حدیث رفع و احکام وضعی، دور اشتراط علم در تکلیف،قضایای شخصیه در فقه، اصل عقلایی، بناء عقلاء
[1] مستمسك العروة الوثقى، ج5، ص: 332-333
[2] مستمسك العروة الوثقى، ج5، ص: 308
[3] بهجة الفقيه، ص: 278
دیدگاهتان را بنویسید