1. صفحه اصلی
  2. /
  3. شرح
  4. /
  5. اصول (۴)- امحاض منطق صوری به وسیله‌ی تفکیک و تجرید...

اصول (۴)- امحاض منطق صوری به وسیله‌ی تفکیک و تجرید نشانه‌های منطقی

نقش ذهنیت هندسی مدوّنین منطق در تدوین و تعریف آن ـ رمز تقدم هندسه بر حساب در تدوین ـ احتمال تقدم کتاب قیاس بر سایر کتب ارغنون ـ متّی در فهرست ابن ندیم ـ معمای چهار کتاب اصلی منطق ـ النحو منطق عربی و المنطق نحو عقلی ـ نقش پیشرفت‌های صوری سازی در نشان دادن نیاز به اصلاح منطق مادی ـ اهمیت شروع از رابطه نشانه شناسی و منطق به جای رابطه زبانشناسی و منطق ـ تجرید نشانه از متعلَق آن، اولین گام در جهت صوری سازی ـ صوری سازی ثوابت منطقی ـ چهار عملگر منطقی ـ تفکیکی بین فعل نفس و درک نفس ـ واو منطقی مجرد از مفاد قضیه، کار ذهن است یا درک ذهن؟ ـ کار ذهن صدق و کذب بردار نیست ـ نشانه‌ی «فاء» وقتی نشانه‌ی کار ذهن است و وقتی نشانه‌ی درک ذهن است ـ رفع تالی کار ذهن است اما استنتاج درک ذهن است ـ عملکرد زبان با وجود محدودیت نشانه‌ها و حیثیات بی‌نهایت ذهنی ـ دو نوع ترتب، درکی و ایجادی
    |
  • لینک کوتاه : https://almabahes.bahjat.ir/?p=34133
  • |
  • بازدید : 3

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

 

امحاض منطق صوری به وسیله‌ی تفکیک و تجرید نشانه‌های منطقی

نقش ذهنیت هندسی مدوّنین منطق در تدوین و تعریف آن ـ رمز تقدم هندسه بر حساب در تدوین ـ احتمال تقدم کتاب قیاس بر سایر کتب ارغنون ـ متّی در فهرست ابن ندیم ـ معمای چهار کتاب اصلی منطق ـ النحو منطق عربی و المنطق نحو عقلی ـ نقش پیشرفت‌های صوری سازی در نشان دادن نیاز به اصلاح منطق مادی ـ اهمیت شروع از رابطه نشانه شناسی و منطق به جای رابطه زبانشناسی و منطق ـ تجرید نشانه از متعلَق آن، اولین گام در جهت صوری سازی ـ صوری سازی ثوابت منطقی ـ چهار عملگر منطقی ـ تفکیکی بین فعل نفس و درک نفس ـ واو منطقی مجرد از مفاد قضیه، کار ذهن است یا درک ذهن؟ ـ کار ذهن صدق و کذب بردار نیست ـ نشانه‌ی «فاء» وقتی نشانه‌ی کار ذهن است و وقتی نشانه‌ی درک ذهن است ـ رفع تالی کار ذهن است اما استنتاج درک ذهن است ـ عملکرد زبان با وجود محدودیت نشانه‌ها و حیثیات بی‌نهایت ذهنی ـ دو نوع ترتب، درکی و ایجادی

 

نمایه: اصول اقلیدس ـ هندسه اقلیدسی ـ تدوین منطق ـ تدوین علم حساب

نقش ذهنیت هندسی مدوّنین منطق در تدوین و تعریف آن

مراحل تدوین تاریخی منطق مهم است از این جهت که مدوّنین منطق در آن زمان چه ذهنیتی داشتند از علوم و چیزهایی که می‌دانستند. اصل این معنا که «استخراج المجهول من المعلومات السابقة»؛ خود این تعریف که فکر چیست؟ استخراج مجهول و مطلوب از معلومات سابقه، این را من اینطور عرض می‌کردم که خود این تعریف ـ که خیلی هم قدیمی است ـ چه بسا با ذهنیتی است که علمای آن زمان از هندسه داشته‌اند. ریخت هندسه، ریخت اصل موضوعی است. یعنی شما اگر بخواهید تحریر اصول اقلیدس را بررسی کنید، البته بر خلاف سیره‌ی مستمره …

شاگرد: کدام سیره؟ سیره‌ی اخیره یا متقدمه؟

شاگرد: کلا عرض می کنم. به قول شوخی: «سیره‌ی عقلا».

شاگرد: قدیمی‌ها که مثل ما نبودند.

استاد: بله آن‌ها واقعا طور دیگری بودند. علی أی حال اگر بخواهید کتاب را بررسی بکنید، این کتاب طوری است که می‌بینید اول تعریف ارائه می‌دهد، بعد اصل موضوع و اصل متعارفی را پایه گذاری می‌کند، بعد قضایایی را از این‌ها در می‌آورد. بعدا از این چیزهایی که ثابت شده است قضایای ثالثیه‌ای را به دست می‌آورد. کتابی است بسیار مهم و زیبا و زیر هر کلمه‌ای هم که حرف می‌زند ارجاع می‌دهد به چیزی که قبلا ثابت شده است. این نظام خیلی مهم است. یعنی هر قدمی که در کتاب تحریر اقلیدس برداشته می‌شود باید سؤال کنید چرا؟ چرایش هم معنایش این است که باید یک چیزی قبلاً یا مفروض باشد یا ثابت شده باشد. این نظام، نظام اصل موضوعی است.

این چیزی بود که جا گرفته بود و علما روی آن کار کرده بودند. هر چند اقلیدس اول کسی بود که این را دیگر کاملاً مدوّنش کرده بود و کتاب کلاسیک خیلی قوی‌ای عرضه کرد به بشر که الآن بیش از دو هزار سال است که همین طور این کتاب رایج است و … یک وقتی دیدم در این مرجع‌ها می‌گفتند ـ یا کتاب‌هایی شبیه همین‌ها ـ اگر کل شاهکارهای علمی بشر را بخواهند ردیف کنند، در کنار جاذبه‌ی نیوتن و در کنار کشف دی ان ای و … یکی از آن‌ها هم اصول اقلیدس است. خیلی مهم است.

شاگرد: بلکه این از آن‌ها هم بالاتر است.

استاد: بالاتر است. یعنی بعداً در قرن بیستم تازه فهمیدند که این چه چیزی شده است. اساس پیشرفت‌های قرن بیستم به احیاء دوباره‌ی روش اصول اقلیدس بوده است. این هندسه بود و این هم ریختش.

حالا عرض من این است، وقتی مثلا در منظومه می‌خوانید «الفکر حرکةٌ من المبادی و من المبادی الی المراد»، این یک تعریفی است فیلسوف گونه که فکر را تعریف می‌کند به حرکت. حرکت … بازگشتش هم به همین است که … ولی دقیقاً وقتی این را خلاصه کنید که «استخراج المجهول من المعلومات السابقة»، این دقیقا شبیه همین نظامی است که اقلیدس پایه گذاری کرده و هندسه‌ای که آن زمان بود. روی این حساب بسیاری از علومی که متأخر تدوین می‌شود و یک تعاریفی، اصطلاحاتی، قضایایی در آن مطرح می‌شود، اگر بخواهیم دقیقاً خاستگاه آن تعریف را به دست بیاوریم، بهترین چیزی که این دارد در اینچنین فضایی، این است که ببینیم ذهنیت آن مدوِّنین، کسانی که آن علم را داشتند و پایه ریزی کلاسیکش می‌کردند [چه بوده و آن‌ها] چه چیزهایی را می‌دانستند؟ ذهنیت آن‌ها در اینکه ما فهم درستی داشته باشیم از آن تعاریف و از آن روشی که آن‌ها اتخاذ می‌کنند خیلی مهم است.

رمز تقدم هندسه بر حساب در تدوین

شاگرد: یعنی فرمایش شما این است که هندسه به طور کامل مدوّن شده بود، بعد حساب هم به این شکل مدون نشده بود، آن وقت این باعث شده بود که … تداخل بشود.

استاد: هندسه قبل از حساب بود. هندسه بینابین است؛ نه ذهنی محض است و نه حسی. با شکل، حس کمک می‌کند. شکل را می‌کشید؛ مثلث، مربع را به شخص نشان می‌دهید، بعد شروع می‌کند به حرف زدن. هندسه این است دیگر. یعنی شکل کمک می‌کند به شما در اینکه مقصود هندسی، برهانتان و مطالبتان را بعداً بگویید. اما در حساب [اینطور نیست.] حالا بعد از سال‌ها نمادهایی ـ مثلاً از قرن یازدهم به بعد ـ آمده است، قبلش اساساً حساب، گفتاری بوده، نمادی نبوده و با گفتار مطالب را می‌گفتند. و از عجائبِ خود همین اصول اقلیدس این است که در آن چیزهایی که می‌خواسته بگوید، گفتاری گفته است، فقط شکل می‌کشیده، خب این شکل هم که لازمه‌ی هندسه است. لذا هندسه یک نحو نزدیک به حس بوده است. علمی بوده که تدوینش زودتر و آسان‌تر بوده و بیشتر هم مورد نیاز بوده، با [توجه به] آن چیزهایی که در تاریخش گفته‌اند؛ در مصر و نیل و اندازگیری زمین‌های اطراف نیل و …

حاصل کلمات اینکه بنابراین آنچه که در منطق از فکر و خطأ در فکر و امثال این‌ها تعریف ارائه داده‌اند مربوط می‌شود به آن علم که ریختش ریختی بود که مجهول را از مفروض قبلی، از معلوم قبلی، از ثابت شده‌ی قبلی به دست می‌آوردند. چون اینچنین رایج بود و جا گرفته بود فکر را اینطوری تعریف کردند. ممکن بود اگر یک فضای دیگری بود، فکر را اینطوری معنا نمی‌کردند، بلکه طور دیگری تعریف برایش ارائه می‌شد. این حاصل عرض ما بود در اینجا.

و اما عباراتی که دیروز خواندیم. چند چیز را عرض کردم که به صورت ناتمام باقی ماند. این «یُحزر» و این‌ها را دیدم چیز مهمی نیست که [پیگیری کنیم،] دارد مثال می‌زند، خیلی دنبالش را نگرفتم. شما اگر بررسی کرده‌اید و نکته‌ای به ذهن شریفتان آمده است، حتماً بفرمایید تا از محضرتان استفاده کنیم.

 

 

نمایه: ارغنون ـ قیاس اقترانی حملی ـ کتب اربعه منطق ـ مقولات عشر ـ النحو العقلی

احتمال تقدم کتاب قیاس بر سایر کتب ارغنون

اما یکی از چیزهایی که دیروز مطرح شد کتاب‌هایی بود که عرض کردم ارسطو نوشته است. منسوب به او را من این دیدم. در کتاب ارغنون ارسطو ـ کتاب معروفش ـ شش تا کتاب هست، من که دیروز پنج تا گفتم، اینجا شش تا دارد. ارغنونِ ارسطو که جمع آوری شده عبارت است از مقولات و قضایا و قیاس و برهان و جدل و مغالطه. پس مجموع ارغنون یا همان ارگانون که کتاب ارسطو بوده و جمع آوری کرده بودند، شش تا کتاب با هم بوده است. می‌بینید که قیاس یکی از آن‌هاست. آنچه که دیروز به عنوان احتمال عرض کردم این است که ـ تحقیق بیشتر می‌خواهد ـ درست است که ارغنون شش تا کتاب بود، اما گمان من این است که آن نقطه‌ی اصلیش ـ حالا توسط خود ارسطو یا قبل از او ـ [یعنی] شروعِ اینکه منطق را به عنوان یک علم خواسته‌اند تدوین کنند، کشف شکل بوده در فکر، یعنی صورتِ قیاس، نه ماده‌اش. وقتی منتقل شدند به صورت قیاس، آن انگیزه‌ی تدوین منطق برایشان شکل گرفته است. لذا اول نقطه‌ی شروع تدوین منطق، قیاس بوده، اشکال اربعه بوده آن هم به همان نحوی که عرض کردم که در نزد ارسطو و تابعینش منطق محمولات جلوتر بوده از منطق گزاره‌ها. جلوتر بودنش یعنی خلاصه آن اصل بوده. اصل قیاس و آن هم قیاس اقترانی حملی، نه قیاس استثنایی که اگر روی آن بیشتر فکر می‌کردند، منطق گزاره‌ها هم سر و سامان بیشتری پیدا می‌کرد و خودش را جلوه می‌داد. قیاس نزد آن‌ها فقط اقترانی حملی بوده است.

 

برو به 0:10:06

در این شش تا که عرض کردم: مقولات، قضایا، قیاس، برهان، جدل و مغالطه، شاید قیاس نقطه‌ی شروعش بوده است. البته بعداً می‌گوید دو تا دیگر هم به آن اضافه کرده‌اند: خطابه و شعر. خطابه و شعر هم که به ارغنون اضافه شد، بعد ایساغوجی اضافه شد. فَرفریوس بود که مدت‌ها بعد ایساغوجی را به عنوان مقدمی اضافه کرد به آن منطقی که او (ارسطو) داشت. این یک نکته.

متّی در فهرست ابن ندیم

فقط اضافه کنم که مطالب متعددی را برای این متّی بن یونس در کتاب‌ها جمع آوری کرده‌ام. یک چیزی که الآن اینجا محل سؤال است و هنوز نیاز به تحقیق دارد این است که ابن ندیم در الفهرست وقتی متّی بن یونس را می‌خواهد نام ببرد، می‌گوید: «ابو بشر متّی بن یونس و هو یونان[1]» ـ یعنی متّی بن یونان، هم متّی بن یونان ثبت شده و هم متّی بن یونس ـ «من اهل دیر قنی» متّای قنائی که اهل آنجا بوده است. «ممن نشأ في اسكول» ـ شاید اسم شهرش بوده ـ «قرأ على قويرى» که او هم از فلاسفه‌ی قبل او و استاد این‌ها بوده است. می‌آید تا اینجا که «له تفسیرٌ». خود این ابو بشر متّی بن یونس، یونانی بلد نبوده است. الآن هم می‌خوانیم که سیرافی به او می‌گوید تو که یونانی بلد نیستی، چطور می‌خواهی پرچم منطق را به دست بگیری، مدافع باشی از منطقیین و ارسطویی که زبانشان یونانی بود در حالی که خودت یونانی بلد نیستی؟! متّی سریانی بلد بوده و این‌ها از یونانی به سریانی ترجمه شده بوده و متّی از سریانی به عربی ترجمه کرده است.

معمای چهار کتاب اصلی منطق

آن چیزی که مقصود من است و نیاز به ادامه‌ی کار دارد این است که دنباله‌اش می‌گوید «و فسر متى الكتب الأربعة في المنطق بأسرها و عليها يعول الناس في القراءة». می‌گوید امروز هر کس به منطق اعتماد می‌کند، کتب اربعه‌ی منطق را می‌خواند، اعتماد همه‌شان بر همین ترجمه‌ی متّی است که الآن در بحث ما دارد حرف می‌زند. کتب اربعه چیست؟ آن که شش تا بود! این از چیزهایی است که زمینه‌ی تحقیق خوبی دارد که ابن ندیم که می‌گوید متّی چهار تا کتاب منطقی را [ترجمه کرده است،] آیا مثلاً مقولات جزء منطق نبوده؟ جوهر النضید مقولات را جزء منطق قرار داده است اما سائر کتب منطقی، شرح مطالع و این‌ها را اگر ببینید، مقولات را ذکر نمی‌کنند. یعنی مرحوم خواجه در کتاب منطقی، مقولات عشر را آورده‌اند اما مقولات یک بحث منطقی نبوده است. آیا قاطیغوریاس که به عنوان کتاب مقولات جزء ارغنون بوده، یعنی این دو تا را کنار بگذاریم. آیا از این شش تا، دو تایش غیر منطقی بوده و فقط چهار تایش [منطقی] بوده؟ نمی‌دانم، این‌ها را فقط می‌گویم برای اینکه در ذهن شریفتان باشد که بعدها اگر یک برخوردی و حلّی برای این‌ها پیدا کردید، به ما هم بفرمایید.

النحو منطق عربی و المنطق نحو عقلی

یک عبارت هم بگویم که بعد کارش داریم. خود این ابو حیان توحیدی که این مناظره را از رمّانی برای ما نقل کرده، یک کتاب دیگری هم دارد به نام «مُقابسات» که قبلاً صحبش شد. ابو حیان توحیدی با یک استاد منطقی قوی دیگری هم رفیق بوده. آن شخص که بوده؟ او همان ابو سلیمان سجستانی بوده، با او هم آشنا بوده. او می‌گوید که از او سؤال کردم که نحو و منطق خیلی به هم نزدیک هستند، چه کار کنیم؟ چه رابطه‌ای دارند؟ حدود بیش از یک صفحه مطالبی را از او نقل می‌کند، مطالب خوبی است. ولو کلی گویی است اما با آن ذهنیت منطقی که داشته ـ و فهم خوبی هم داشته، هم نحو بلد بوده [و هم منطق] ـ مطالب خوبی را گفته، ولی کلی گفته. این‌ها تا پیاده بشود [خیلی طول می‌کشد.] الآن که حدوداً هزار سال از زمان آن‌ها [طی] شده است، قبلش هم که [این بحث مطرح] بوده و باز هم هنوز کار دارد. اینکه با کجا کار داریم را حالا عرض می‌کنم.

ابوحیان توحیدی می‌گوید «قلت لأبي سليمان: إني أجد بين المنطق و النحو مناسبة غالبة و مشابهة قريبة، و على ذلك فما الفرق بينهما[2]» هم می‌بینیم نزدیکند، هم می‌بینیم یکی نیستند!

 «هل يتعاونان بالمناسبة، وهل يتفاوتان بالقرب به؟ فقال» این قالی را که او نقل کرده را می‌خواهم به عنوان شروع بگویم تا بعد. یک جمله‌ی کوتاهی شروع کلامش است، این را یادتان باشد تا اگر من هم بعد یادم رفت، روی آن [بحث کنیم.] ایشان می‌گوید «النحو منطق عربي، و المنطق نحو عقلي». بعد ادامه می‌دهد «جُلُّ نظر المنطقي في المعاني، و إن كان لا يجوز له الإخلال بالألفاظ …» اما «جُلُّ نظر النحوي في الألفاظ، و إن كان لا يسوغ له الإخلال بالمعاني». پس او می‌گوید «النحو منطق عربیٌ و المنطق نحوٌ عقلیٌ». خب این‌ها عباراتی است که جواب داده به کسی بالبداهة، عباراتی است که کوتاه است اما قابل تأمل است که تا چه اندازه چه وجه صحتی دارد یا چه وجه مسامحه‌ای در اینجا دارد؟ این هم دو سه تا چیزی که به عنوان مقدمه عرض کردم تا بعدش دنبالش را بگیریم.

 

 

نمایه: برنامه نویسی ـ زبانشناسی ـ نشانه شناسی ـ مغالطه‌ی لفظ مشترک ـ نشانه‌های گروهیِ ترکیبی ـ گام اول صوری سازی

نقش پیشرفت‌های صوری سازی در نشان دادن نیاز به اصلاح منطق مادی

حالا آن چیزی که می‌خواستم عرض کنم و دیروز هم مقدمه‌اش را گفتم، این است که اول رده‌ای که بسیار مهم بوده و تا امروز هم اهمیتش روز به روز دارد معلوم می‌شود [صوری سازی محض است.] و الآن هم که این صنعت نرم افزاری و کامپیوتر و برنامه نویسی در آمده، بشر یک وسیله‌ای به دستش آمده که از یک طرف نمی‌تواند آن را رها کند، از بس که می‌بیند منافع دارد و از یک طرف چون این [صنعت] مثل خودش ذهن وعقل ندارد، اگر بخواهد از این استفاده بکند، مجبور است که خودش را با او تطبیق دهد نه اینکه او را با خودش تطبیق دهد، این دیگر یک چیز خیلی روشنی است. یعنی اگر این حافظه اشتباه جواب می‌دهد، باید خودش [ببیند چه ورودی به آن داده که اشتباه جواب می‌دهد.] طرفِ او یک چیزی صامتی است که می‌گوید من که اشتباه نمی‌کنم، تو کارت را درست انجام بده ببین من هم درست انجام می‌دهم. یعنی فقط خودت را باید [اصلاح کنی تا نتیجه بگیری.] با زبان بی‌زبانی به او می‌گوید ای بشر! تو باید خودت را اصلاح کنی. مرتب به من مشت نزنی و نگویی ای بد فهم! چقدر احمقی! با زبان بی‌زبانی می‌گوید تو نمی‌توانی به من مشت بزنی و بگویی احمقی. تو خودت را درست کن، مطلب درست به من بده، جواب درست هم می‌گیری. این خیلی مهم بوده، الآن هم همین است. همین بحث‌های آنتولوژی و هستی شناسی که مطرح است، الآن به شدت معلوم می‌شود که ذهن ما چه کارهایی انجام می‌دهد، چه عجائبی که هنوز در صوری سازی و در رسمی کردنش و امثال این‌ها چقدر کار دارد! ولی همه‌ی این‌ها را ذهن ما به راحتی انجام می‌دهد و همه را خودمان به راحتی می‌فهمیم.

اهمیت شروع از رابطه نشانه شناسی و منطق به جای رابطه زبانشناسی و منطق

لذا عرض امروز من این است ـ مقدمه باشد برای روزهای بعد ـ که اگر این مناظره‌ی سیرافی برای ما که الآن مباحثه‌اش می‌کنیم ـ و ان شاء الله هم که سریع پیش برویم ـ این فایده را داشته باشد که ما بفهمیم که اساساً زبانشناسی و معناشناسی اصلِ کار نیست، [همین فایده برای بحث کافی است.] قبلاً گفتم که آن آقا در آن مقاله می‌گویند «زبانشناسی با منطق رابطه‌ای نزدیک دارند». نه، مطلب عمیق‌تر از زبانشناسی و منطق است. آن چیزی که خیلی مهم است علم نشانه شناسی است که پایه‌ی همه‌ی این‌ها است. زبانشناسی هم وقتی کمی پیشرفت کرد، کم کم علم نشانه شناسی خودش را نشان داد. ما تا از منظر نشانه شناسی و صوری سازیِ محض نشانه‌ها شروع نکنیم و خوب تدقیق نکنیم، باز آخرش آیندگانِ ما مجبور می‌شوند دوباره [کار را] از سر بگیرند. لذا این مباحثه‌ی ما این فایده را داشته باشد که آن صوری سازیِ محض را یاد بگیریم و فایده‌اش را بفهمیم و اینجاست که فرق منطق با نحو معلوم می‌شود. چون نحو با لفظ سر و کار دارد و چون سر و کار منطق با معانی است، وقتی ما توانستیم صوری سازی محض کنیم، یعنی دقیقاً نقش نشانه را از ذو نشانه به نحو بسیار واضح در حوزه‌های مختلف جدا کردیم، اگر اینطوری شد، آن وقت است که خیلی قشنگ و خیلی راحت می‌توانیم بفهمیم فرق منطق با نحو چیست؟ نحو در محدوده‌ی زبان است، بله، اما قبل از اینکه بگوییم فرق زبانشناسی با منطق چیست، باید بگوییم مرز نشانه از ذو نشانه چیست؟ و بعد از اینکه این دو تا رابطه برقرار کردند چه کارها می‌کنند! اول [باید این دو تا را] جدا کنیم.

فعلاً این‌ها در ذهن ما با هم جوش خورده‌اند جوش خوردنی که در المنطق بود، فرمودند: «الانتقالات الذهنیة قد تکون بالفاظ ذهنیة[3]» خیلی عجیب است! یعنی حتی وقتی متفکر دارد فکر می‌کند، [با اینکه] انتقال او در معانی است اما دارد با خودش حرف می‌زند و لذا حتی با لفظ مشترک در ذهن خودش مغالطه می‌کند نزد خودش تنهایی. می‌گوید آخر من که با کسی بحث نمی‌کردم که مغالطه کنم. می‌گویند در ذهن تو مغالطه شده است. چه مغالطه‌ای؟ [مغالطه‌ی] لفظ مشترک. چون ذهنت یک لفظ مشترک را می‌گفته، وقتی تکرار می‌کردی، یک لفظ مشترک را گفتی، بعد وقتی انتقال پیدا کردی، دوباره این لفظ را تکرار کرد، در انتقالِ تو لفظ، لفظِ مشترک بوده، یک لفظ بوده با دو معنا، شما این دو را با هم مخلوط کرده‌ای. این‌ها خیلی روشن است. لذا گفته‌اند نظر منطقی به الفاظ است [اما] بالتّبع، مطلبی که در کتاب‌های قدیم بوده است.

این ریشه‌دار است، خیلی مهم است! یعنی علم نشانه شناسی مبنای این‌هاست، منطق و نشانه شناسی. پس به جای اینکه بگوییم رابطه‌ی بین زبانشناسی با منطق، عرض من این است که امر عمیق‌تر است، چون زبانشناسی خودش یکی از انواع نشانه‌های گروهیِ ترکیبی است که قبلاً عرض کرده‌ام. آن هم دو جور ترکیب: ترکیب صرفی و ترکیب نحوی، حالا تا ادامه‌اش که سطح‌های بالاترِ زبان است. پس اگر مباحثه‌ی ما این فایده را داشته باشد، [خیلی خوب است.]

 

برو به 0:22:19

تجرید نشانه از متعلَق آن، اولین گام در جهت صوری سازی

حالا ارسطو چه کار کرد؟ آن حدسی که گفتم را توضیح بدهم. مهم‌ترین مرحله‌ی صوری سازی و رفتن به سوی اینکه ما نشانه را از ذو نشانه جدا کنیم، رها کردن یک دالّ است از آن دلالتی که بر مدلول خاص دارد. هر چه که ذهن کسی قوی بشود در این رهاسازیِ نشانه از ذو نشانه و بسط و تجرید نشانه‌ها، دارد در مسیر صوری سازی جلو می‌رود. تا شما می‌گویید: العالم متغیر، بعد می‌گویید کل متغیر حادث فالعالم حادث. ببینید، الآن یک مطلوب دارید که آن نتیجه است و یکی هم صغری و کبری، این روشن است. در صغری و کبری، موضوع و محمول و حد وسط دارید، اکبر دارید و اصغر و بعد هم نتیجه. این‌ها روشن است. اول چیزی که ذهنِ این‌ها (منطقیین) در صوری سازی متوجه شد این است که من می‌توانم به جای «العالَم» بگذارم «الف». رها سازیِ «العالَم» از محتوای «عالَم». العالَم متغیر، چرا بگویم العالم متغیر؟ [بلکه به جای آن می‌گویم:] الالفُ باء. این مرحله‌ی اولی است که دارم قضیه را از ماده‌ی موضوع و از ماده‌ی محمول تجرید می‌کنم. به جای اینکه بگویم موضوع چیست؟ می‌گویم: الف، هر چه می‌خواهی [به جای این الف بگذار.] الآن ببینید، خود الف در اینجا دارد چه نقشی را انجام می‌دهد؟ یک نحو صوری سازی دارد می‌کند.

صوری سازی یعنی چه؟ یعنی می‌گوید من به جای موضوع، یک چیزی می‌گذارم که هر چه به جای آن موضوع بخواهی بگذاری، می‌شود. نمادِ الف، نمادِ هر چیزی است که بخواهی. پس خودش چیست؟ آخر نمی‌شود که الف هیچ معنایی نداشته باشد! آخر می‌خواهی مهمل گویی کنی؟! نمی‌خواهم مهمل گویی کنم. اینجا الف [ظرفی است برای هر ماده‌ای.] پی‌بردن به اینکه شما یک ماده‌ی سیّال [منطقی دارید که در هر ظرفی قرار می‌گیرد] نکته خیلی مهمی است. با کلمه‌ی الف یک ظرفی درست کردید که آن ظرف مقدار می‌گیرد، خلاصه یک چیزی باید در آن باشد، اما خودِ او الآن معنا ندارد، خود او فقط ظرف است. درست کردن کردن ظرف اول مرحله‌ی صوری [سازی] بود. لذا گفته «الف باء. کلُّ باء جیم، فَالف جیم»، «الف باء است. هر باء هم جیم است. پس الف جیم است». حالا هر چه می‌خواهید جایش بگذارید. این اول مرحله‌ای بود که رفتند سراغ صوری سازی قضیه و استنتاج شکل و صورت فکر.

صورت فکر چه بود؟ دیروز عرض کردم. برخلاف سیرافی که گفت «ما به عقل می‌فهمیم»، عقل فقط درک ندارد، عقل سِیر هم دارد، گام برداشتن هم دارد. عقل وقتی گام برمی‌دارد یعنی همین صورت. وقتی می‌گوید «هر الف باء است و هر باء جیم است، پس هر الفی جیم است»، این [یعنی] دارد گام برمی‌دارد، گامی که صورت است و روال گام برداشتنِ گام صورت این است و [روال گام برداشتن در گام] ماده هم که به جای خودش.

 

 

نمایه: صوری سازی سور ـ ثوابت منطقی ـ انواع ثوابت منطقی ـ عملگرهای منطقی ـ فعل ذهن ـ درک ذهن ـ عطف و فصل ـ صوری سازی استنتاج ـ منطق تکلیف ـ کمبودهای منطق ـ ترتب ایجادی

صوری سازی ثوابت منطقی

الآن می‌بینید که در این صوری سازی چیزهایی باقی مانده است که ما داریم باز از لفظ کمک می‌گیریم. یعنی وقتی گفتید «کل انسان متغیر و کل متغیر حادث فکل انسان حادث»، الآن من «انسان» و «متغیر» را برداشتم و به جای آن دو گفتم الف و باء. به جای «کل» چه گذاشتم؟

شاگرد: هیچ، کل خودش [باقی] است.

استاد: «کل» خودش [باقی] است. خب «کل» معنا دارد یا ندارد؟

شاگرد: «فاء» هم همینطور است.

استاد: بله «فاء» [هم مثل کل است.] «کل» معنا دارد یا ندارد؟ معنا دارد. «کل» خودش نشانه است دوباره، نشانه‌ای است برای یک معنایی. الآن با اینکه من رهاسازی کردم، اما چه چیزی را رهاسازی کردم؟ فقط موضوع و محمول را. سور را رهاسازی نکردم؛ سور باقی مانده است. کلمه‌ی «کل» هنوز دارد با معنای خودش نقش ایفاء می‌کند. اینطور چیزها را اصطلاحاً می‌گوییم ثوابت منطقی. ثابت منطقی یعنی وقتی که موادّ قضایا را، فکر را صوری سازی کردیم و رها کردیم، یک چیزهایی هست که هنوز از آن‌ها رها نیستیم، معنای آن‌ها باز در منطق دارد کار انجام می‌دهد، به آن‌ها می‌گوییم ثابت منطقی. یعنی در منطق که ما با ماده کار نداریم و با صورت کار داریم، باز این‌ها ثابتند. واقعاً در اینجا خودِ همین ثابت‌های منطقی باز نیاز به یک صوری سازی دارند. یعنی مغالطاتی می‌شود، حرف‌هایی صورت می‌گیرد که خودِ این‌ها چند طور می‌شود و طول هم کشیده تا صوری سازیِ این‌ها این قدر دقیق معنا پیدا بکند.

چهار عملگر منطقی

دو جور ثابت منطقی داریم: یک ثابت منطقی که درک ذهن است و یک ثابت منطقی که کار ذهن است. کار ذهن، درک ذهن. مثلاً می‌گویید واو منطقی، یاء منطقی، ادات شرط. «ادات شرط» و «واو منطقی» هر دو ثابت منطقی هستند اما آیا یک جور هستند؟ «اگر آنگاه» با «این و او» هر دو ثابت منطقی هستند، یک عملگرند، عملگر منطقی. در منطق چهار تا عملگر اصلی مطرح می‌شود: یکی نقض است ـ اینطوری که یادم می‌آید ـ یکی هم «واو» بود، یکی هم «یاء» بود، یکی هم شرط.

شاگرد: البته شرط را برمی‌گرداندند به «یاء».

استاد: به یاء برمی گشت؟

شاگرد: فصل و وصل و عطف اصل بودند، شرط را می‌شد برگرداند.

استاد: من همینطوری یادم هست که در کتاب‌هایی آن‌ها را هم به عنوان ابتداء می‌آوردند. حالا باید مراجعه کنم.

شاگرد: بله، ولی قابل تبدیل است.

استاد: شرط محض مراد است که به اصطلاح منطق ارسطویی قضیه‌ی اتفاقیه بود. همان استلزام مادّی که فرق داشت. پارادوکس‌های استلزام مادی هم همین بود دیگر. شرطِ صرفاً به معنای قضیه‌ی اتفاقیه [مراد است.] آیا آن [طور شرطی به فصل و وصل و عطف] برمی‌گشت یا نه؟ حالا این به عنوان سؤال مطرح شد، سؤالش در ذهنتان باشد، اگر تحقیقش کردید، فردا بفرمایید.

تفکیکی بین فعل نفس و درک نفس

شاگرد: می‌خواستید بگویید که در واقع کار «واو» و «یاء» درک است، این را می‌خواهید بگویید؟

استاد: «واو» و «یاء» فعل نفس است. یعنی می‌گوید این و آن، چیزی را درک نمی‌کند. «واو» منطقی عملگری است که ذهن دو چیز را به همدیگر ضمیمه می‌کند، بعد می‌خواهد بر آن آثار متفرع کند. یاء منطقی هم همین است، تردید می‌اندازد بین دو چیز. به خلاف آنجایی که می‌خواهد درک  کند، حمل و این‌ها که حالا اینکه خود قضیه و این‌ها [چه می‌شوند و اینکه] چند جور ثابتات منطقی داریم ان شاء الله می‌آید. من الآن دارم زمینه سازی می‌کنم برای آینده.

شاگرد: الآن شما می‌گویید ادات شرط درک است؟

استاد: ادات شرط می‌گوید: «اگر این، آن» یا «این می‌دهد او را». «می‌دهد او را» یعنی من می‌گویم؟ ذهن من یک کاری انجام می‌دهد؟ یا نه، این می‌دهد؟ صدقِ این می‌دهد صدق او را، من که کاری نمی‌کنم. اما می‌گویم: p و q، اینجا من دارم کار انجام می‌دهم؛ من که چیزی را درک نمی‌کنم، بله بعداً آثاری را بر اجتماع منطقی آن بار می‌کنم. نفس عملگرِ «واو» کار ذهن است. همین‌ها هم هست که بعداً می‌خواهم بگویم در صوری سازی چه ظرافت کاری‌هایی پیش می‌آید که بعداً عرض می‌کنم.

روی این چیزی که فعلاً عرض می‌کنم تأمل کنید: ادات شرط دارد می‌گوید «p می‌دهد q را» به اصطلاحی که در منطق می‌گویند. آیا «می‌دهد او را» یعنی ذهنِ من الآن دارد یک کاری را انجام می‌دهد؟! نه، دارد می‌گوید این صدق، لازمه‌اش آن صدق است. «است» درک است یا کار است؟ درک است. اما وقتی می‌گوید: «این و او»، چیزی را نمی‌خواهم درک کنم که، من دارم یک ترکیب درست می‌کنم، ذهنِ من دارد دو تا گزاره را با همدیگر جمع می‌کند.

واو منطقی مجرد از مفاد قضیه، کار ذهن است یا درک ذهن؟

شاگرد: بعضی جاها  درک به نظر می‌آید.

استاد: خب توضیحش را بدهید.

شاگرد: مثلاً می‌گوییم خدا عالم است و خدا خالق است. خب اینکه من این دو تا را کنار هم دارم می‌گذارم، من درک نکرده‌ام این را؟

استاد: نه، مفادش را درک کردید، «واو» چه کار کرد؟ یعنی دقیقاً ثابت منطقی دارد چه کار می‌کند؟ «واو» منطقی دقیقاً چیست؟ وقتی صوری سازی می‌کنید [یعنی مفاد را کنار می‌گذارید در حالی که] الآن شما دوباره مفاد را با «واو» کنار هم آوردید، می‌گویید یک چیزی را دارم درک می‌کنم.

شاگرد: نه، بحث سر این است که من مثلاً چرا این‌ها را ترکیب فصلی نگذاشتم.

 

برو به 0:33:10

استاد: بگذارید.

شاگرد: دست من است؟

استاد: اگر تجرید کنید، بله. شما می‌گویید که خدا [عالم است] و او [خالق است،] بعد خدا را بردارید، بگویید الف و باء، بعد «یا» هم بگذارید. «یا» کار منطقی است، درگیر صدق و عدم صدقش که نیستید، بعدا می‌گویید [اگر به جای الف و باء فلان مفاد را قرار دهیم، آنگاه این قضیه] کاذب است. الآن چه گفتید؟ بگویید تا من «یا» بگذارم ببینید.  

شاگرد: اگر عطفیِ این صادق باشد که فصلی آن هم صادق می‌شود.

استاد: بله، خب حتی آنجایی که نشود. آنجایی که نشود، عملگر کار ذهن است، ربطی ندارد به اینکه صدق است [یا کذب.] جدول صدق و کذب مال بعد از معنادهی است.

شاگرد: وقتی من دارم قضیه‌ای را می‌سازم برای مطابقت با نفس الامر، می‌خواهم دقیقاً همان چیزی که در حقیقت هست را منعکس بکنم و خب طبیعتاً همان طوری که از شرط استفاده می‌کنم، از عطف و فصل و این‌ها هم استفاده می‌کنم.

استاد: بله اما به دو نحو. من این‌ها را برای همین می‌گویم که در کتاب‌های منطقی به این‌ها برخورد نکرده‌ام. وقتی با فصل و عطف استفاده می‌کنم، ذهن من در خودِ این ثابت منطقی [یک کار انجام می‌دهد،] ـ جای دیگر نروید ـ‌ خودِ ثابت منطقی چیست؟ اینکه می‌گویم تجرید کنیم و صوری سازی، یعنی این. شما به ازاء این «واو» یک علامت بگذارید ـ نشانه ـ ما بازاء این نشانه چیست؟ ما بازاء نشانه در «واو»، کار نفس است. یعنی وقتی شما در نشانه گذاری دقیق می‌شوید، می‌گویید «ذو نشانه‌ها انواعی هستند، من یک نشانه گذاشتم برای کار ذهنم و یک نشانه گذاشتم برای درک ذهنم.» باید ببینیم من نشانه را برای چه چیزی گذاشته‌ام؟ وقتی «واو» یک نشانه است ـ این و او ـ این «واو» نشانه‌ی چیست؟ شما تدقیق کنید ببینید این «واو» چه کار دارد می‌کند؟ فقط خودش را ببینید.

کار ذهن صدق و کذب بردار نیست

شاگرد: پس اگر کار باشد، چطور است که این قابل ارزش گذاری به صدق و کذب است؟ ما چیزی را در واقع داریم ارزش گذاری به صدق و کذب می‌کنیم که قضیه باشد و درک باشد که بگوییم این درک مطابق با واقع است، این درک مطابق با واقع نیست.

استاد: می‌دانید که وقتی «واو» منطقی آمد، ارزش گذاری می‌شود ارزش تابعی. یعنی p و q ارزش صدق و کذب دارند، «واو» منطقی هم می‌آید یک ارزش تابعی به این دو تا می‌دهد. خب پس ربطی به خود «واو» ندارد.

شاگرد: ولی به هر صورت بحث سر این است: کار ذهن من آیا قابل ارزش گذاری است؟

استاد: خود کار نه، همین از نکاتی است که بعداً با آن کار داریم. می‌گویید: p و q، خود این «وَ» صادق است یا کاذب؟ هیچ کدام، مثل اشاره کردن. اشاره صادق است یا کاذب؟ آخر اشاره که نمی‌شود بگویند صادق است یا کاذب، اشاره فعل نفس است. زید تصمیم گرفت بر این کار، تصمیم او صادق است یا کاذب؟ آخر تصمیم که صدق و کذب ندارد. بنابراین نفس «واو» [صدق و کذب ندارد] اما «می‌دهد» عملگری است که می‌تواند صدق و کذب داشته باشد، به فرضِ من است، می‌تواند ندهد.

شاگرد: پس با این حساب، آن ترتّب هم همینطور است، من مترتب کردم چیزی را بر چیز دیگری و این هم کار ذهن من است …

استاد: نه، مترتب است.

نشانه‌ی «فاء» وقتی نشانه‌ی کار ذهن است و وقتی نشانه‌ی درک ذهن است

شاگرد: الآن ذهن من یک چیزی را بر چیز دیگری مترتب کرد، حالا دو چیز را از هم جدا بکنیم، شما می‌فرمایید کار ذهنِ من، قابل صدق و کذب نیست.

استاد: بله، چون کار است.

شاگرد: این حرف کاملاً قبول، اما نتیجه‌ی کار من چطور؟ نتیجه‌ی کار من که روی دو تا گزاره آمده اعمال شده است و این‌ها را به هم عطف کرده …

استاد: [یعنی] ارزش تابعی داده.

شاگرد: [بله] ارزش تابعی دارد. به همین منوال، ما در واقع وقتی مترتب کردیم چیزی را بر چیز دیگری، [طبق] فرمایش شما مثلاً باء را بر الف مترتب کردیم …

استاد: دقیقاً یک صوری سازی خیلی خوب اینجا نیاز است. شما که گفتید «فاء» ـ [که معادل فارسی آن می‌شود] «پس»، خود همین «پس» یک ثابت منطقی است که من یادداشت هم دارم …

شاگرد: باز هم کار ذهن من است، یعنی من در واقع دارم ترتُّب را انجام می‌دهم، اما قبول دارم که این هم نتیجه‌اش قابل …

استاد: من همه‌ی این‌ها را برای همین عرض کردم که اگر ثابت منطقیِ «فاء» در باب نشانه‌ها، نشانه‌ی کار ذهن باشد، اساساً استنتاج منطقی نیست. یعنی یک زبان صوری است که «فاء» در آن علامت و نشانه است برای کار ذهن، این دیگر منطق نیست و استنتاج هم نیست. و لذا در زبان صوری که «فاء» نشانه باشد برای درک ذهن، آنجا می‌شود یک ثابت منطقی که استنتاج منطقی لازمه‌اش است. و لذا از چیزهای خیلی خوب که اتفاقاً همین را می‌خواستم بگویم [همین است.] یعنی الآن از چیزهایی که در منطق کمبود است ـ یادداشت کرده‌ام به عنوان کمبودهایی در صوری سازی منطق جدید ـ [همین است.] یعنی خود استنتاج نیاز دارد به صوری سازی.

شاگرد: مثل اینکه مثلاً بگویم «إن جائک زیدٌ فاکرمه»، اینجا دیگر اصلاً نفس الامرش خودِ همان اعتبار وجوب من می‌شود، نه چیزی …

استاد: و لذا منطق تکلیف با منطق غیرتکلیف فرق می‌کند.

شاگرد: نه اتفاقاً من می‌خواستم بگویم که هر دو یکی است. یعنی واقعاً در هر دو تای این‎ها ـ این ترتبی که دارم انجام می‌دهم ـ ذهن من دارد کار انجام می‌دهد، فقط بحث سر این است که نتیجه‌ی کار من آیا در فضایی است که قابل ارزش گذاری صدق و کذب است؟ نفس الامرش به چه نحو است؟ فکر می‌کنم هر دوی این‌ها یکی باشد، یعنی اگر بخواهیم بحث کار ذهن را مطرح کنیم، با این حساب هم عطف کار ذهن می‌شود و هم استنتاج و هم ترتب، همه‌ی این‌ها کار ذهن می‌شود، اما نتیجه‌اش را باید ببینیم در چه فضایی است. اگر در فضایی است که بحث صدق و کذب، نفس الامرش ورای خودش است، می‌گوییم مطابقت این با آن را باید چک بکنیم، ولی اگر نفس الامرش خودش است که می‌شود بحث اعتبار ذهن، آن هم که دیگر …

رفع تالی کار ذهن است اما استنتاج درک ذهن است

شاگرد2: ظاهراً ایشان کار ذهن را به معنای عامی گرفته که چیزی در ذهن رخ بدهد.

استاد: بله، درک هم کار است.

شاگرد: نه، درک فرق می‌کند.

استاد: خب اگر فرق می‌کند، پس استنتاج منطقی درک ذهن است. می‌گوید «اگر این باشد، او هست» نه اینکه من یک کاری انجام می‌دهم، این دیگر دست من نیست. شروع استدلال منطقی را می‌گفتند رفع تالی، آن قانون رفع تالی که بالاترین چیز بود، رفع تالی کار ذهن است اما اینکه وقتی رفع تالی کردید پس نتیجه می‌گیرید او را، این درک است و همه‌ی این‌ها با همدیگر فرق می‌کند.

عملکرد زبان با وجود محدودیت نشانه‌ها و حیثیات بی‌نهایت ذهنی

لذا [تحلیل] اینکه شما گفتید «إن جائک زیدٌ فأکرمه» این است. ببینید، در زبان، در عالم نشانه‌ها، نشانه‌های ما محدود است و بشر در زبان این کار را می‌کند. یعنی چون نشانه‌ها محدود است، ذهن ما یک اقیانوس است، سر و کارش با بی‌نهایت حیثیات و چیزهایی است که نزد ما موجود است، اما الفاظی که در زبان پیش ما هست، تعدادش محدود است. بشر ابتدا وقتی یک لفظی با یک معنایی جوش خورده، به اندک مناسبت‌هایی که بین معانی هست ـ قرب و بُعدی که بین معانی هست ـ از لفظ واحد برای صدها مقصدِ نزدیک او استفاده می‌کند چون نشانه‌های زیادی ندارد. لذا وقتی صوری سازی محض شد، برمی‌گردیم به همان حرف شما. شما می‌گویید «إن کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، «إن کانت الاربعة زوجا فینقسم الی متساویین» بعد می‌گویید «إن جائک زیدٌ فأکرمه». آیا این «إن»ها یکی است یا نیست؟ فعلاً که می‌گویید قضیه شرطیه است.

 

برو به 0:42:00

شاگرد: من می‌گویم یکی است.

استاد: عرض من این است که یکی نیستند. یعنی وقتی صوری سازی محض کردید، اگر بخواهید به ماشین بدهید، ماشین این‌ها را نمی‌تواند یکی ببیند. منطقِ تکلیف که بعد می‌خواهید آنتولوژیِ آن را بنویسید با منطق تکوین که می‌خواهید هستی شناسی [را نظم دهد] باید دو جور [به ماشین] بدهید، او (ماشین) باید بین این‌ها فرق بگذارد. یعنی «اگر زید آمد، اکرامش کن» با «اگر آن شد، اینطوری هست»، درک ذهن با فعل ذهن، اعتباریات با تکوینیات، همه‌ی این‌ها فرق می‌کند.

دو نوع ترتب، درکی و ایجادی

شاگرد: اعتباریات را قبول دارم، اما بحث ترتب را منظورم بود. در واقع اینکه ذهن ـ همان طور که فرمودید ـ چه چیز را کنار چه چیز عطف می‌کند؟

استاد: الآن ترتب [چیست؟] یک چیزی بر چیز دیگری مترتب است ـ کلّی می‌گویید و خوب هم است ـ اما چیزی بر چیزی مترتب است، آیا یعنی من می‌فهمم که مترتب است؟ یا من می‌گویم؟ کلمه‌ی ترتب ساکت است از این دو تا و همین جا کار را مشکل می‌کند. یعنی دو حیث است که من به هر دو تای آن [ترتب می‌گویم.] شما یک کلمه‌ی ترتب می‌گویید، چون کلی است و تاب دارد برای هر دو استفاده می‌کنید. [می‌گویید] خلاصه این بر آن مترتب است، بله اما ترتب دو جور است: ترتبی که من درک می‌کنم این دنبال آن هست، ترتبی که من می‌گویم که این را دنبال آن می‌آورم. «أکرمه» یعنی من می‌گویم این کار را بکن، ترتب را من دارم ایجاد می‌کنم.

شاگرد: این چیزی که می‌فرمایید چون خیلی از فضایی که ذهن ما با آن مأنوس بوده فاصه دارد و ما همه‌ی این‌ها را در یک راستا می‌دیدیم، خیلی راحت ترکیب فصلی را تبدیل می‌کردیم به شرطی، شرطی را به فصلی و امثال این‌ها، حالا اگر اجازه بدهید [یک تأملی روی فرمایشات شما بکنیم.]

استاد: من در یک کلمه بگویم که با همه‌ی این‌ها هنوز صوری سازی‌ منطق خیلی کار دارد. مقصود من از صوری سازی این است که دقیقاً نشانه‌ها بشوند نشانه‌های محض و هیچ چیز همراهشان نباشد. شما می‌گویید: «ترتیب»، این یک لفظ است، نشانه است برای یک معنایی. «ترتیب» را بردارید و محض نشانه‌اش کنید، بعد ببینید ذونشانه‌اش آنجایی که ترتیب اعتباری است ـ مثل «أکرمه» ـ با ذونشانه در آنجایی که [ترتیب اعتباری نیست] ـ مثل «فالنهار موجود» ـ فرق می‌کند! دو سنخ است اما شما از یک نشانه ـ برای اینکه نشانه‌ها محدود است ـ استفاده‌های یک تیر و دو نشان می‌کنید. از یک نشانه چند جور استفاده می‌کنید.

شاگرد: حالا باز یک مقدار تأمل بکنم، شاید جا بیفتد.

استاد: بله من دارم این‌ها را [به عنوان] زمینه سازی عرض می‌کنم تا فکر بشود، نمی‌گویم که این مطالب تا آخر هست. شاید زمینه‌ی فکر در آن باشد.

شاگرد: کمی …

استاد: بله، ساختار شکن است.

و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

 


 

[1] الفهرست لابن النديم، ج1،  ص323: «متى بن يونس: أبو بشر متى بن يونس و هو يونان من أهل دير قنی ممن نشأ في اسكول مرمارى قرأ على قويرى و على دوفيل و بنيامين و على أبي احمد بن كرنيب و له تفسير من السرياني إلى العربي و اليه انتهت رياسة المنطقيين في عصره فمن تفسيره كتاب تفسير الثلاث مقالات الاواخر من تفسير ثامسطيوس كتاب نقل كتاب البرهان الفص كتاب نقل سوفسطيقا الفص كتاب نقل كتاب الكون و الفساد بتفسير الإسكندر كتاب نقل كتاب الشعر الفص كتاب نقل اعتبار الحكم و تعقب المواضع لثامسطيوس كتاب نقل كتاب تفسير الإسكندر لكتاب السماء و أصلحه أبو زكريا يحيى بن عدي و فسر متى الكتب الأربعة في المنطق بأسرها و عليها يعول الناس في القراءة و له من الكتب كتاب مقالة في مقدمات صدر بها كتاب أنالوطيقا كتاب المقاييس الشرطية.»

[2] المقابسات، ج1، ص169

[3] المنطق (ط ـ دار التعارف) ج۱ ص۳۲: «قال الحكيم العظيم الشيخ الطوسي في شرح الإشارات: «الانتقالات الذهنية قد تكون بألفاظ ذهنية ، وذلك لرسوخ العلاقة المذكورة ـ يشير إلى علاقة اللفظ بالمعنى ـ في الأذهان».

فإذا أخطأ المفكر في الألفاظ الذهنية أو تغيرت عليه أحوالها يؤثر ذلك على أفكاره وانتقالاته الذهنية ، للسبب المتقدم».

درج پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 10 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, text, archive. Drop files here

هیچ فایلی انتخاب نشده است