1. صفحه اصلی
  2. /
  3. شرح
  4. /
  5. اصول (٣)- تبیین مغالطه موجود در سه اشکال سیرافی به...

اصول (٣)- تبیین مغالطه موجود در سه اشکال سیرافی به مثال متّی

کتاب الحروف فارابی ـ امتیاز فارابی نسبت به یونس بن متّی ـ اشکال اول و دوم و سوم سیرافی و مغالطه‌ی به کار رفته در آن‌ها ـ اصل در سنجش وزن است یا حجم؟ ـ معنی ماده حزر ـ مغالطه مثال و ممثل در اشکالات سیرافی ـ احتمالی در اینکه هندسه خاستگاه منطق باشد ـ تفاوت درک عقل و سیر عقل ـ تفاوت منطق و زبانشناسی ـ صدق منطقی، صدق غیر منطقی ـ موضوع منطق تلازم بین صدق‌ها است
    |
  • لینک کوتاه : https://almabahes.bahjat.ir/?p=34132
  • |
  • بازدید : 8

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 

 

 

 

تبیین مغالطه موجود در سه اشکال سیرافی به مثال متّی

کتاب الحروف فارابی ـ امتیاز فارابی نسبت به یونس بن متّی ـ اشکال اول و دوم و سوم سیرافی و مغالطه‌ی به کار رفته در آن‌ها ـ اصل در سنجش وزن است یا حجم؟ ـ معنی ماده حزر ـ مغالطه مثال و ممثل در اشکالات سیرافی ـ احتمالی در اینکه هندسه خاستگاه منطق باشد ـ تفاوت درک عقل و سیر عقل ـ تفاوت منطق و زبانشناسی ـ صدق منطقی، صدق غیر منطقی ـ موضوع منطق تلازم بین صدق‌ها است

 

نمایه: کتاب الحروف ـ مناظره فارابی ـ ابن السرّاج

کتاب «الحروف» فارابی

کلام سر این مناظره‌ای بود که بین سیرافی با متّی بن یونس در سال حدود 320 انجام گرفت و آن زمان تأثیر مهمی هم در بغداد داشت. بغداد شهر خیلی بزرگی شده بود و از آن طرف هم ملیت‌های مختلف، مذاهب مختلف آمده بودند کار فرهنگی می‌کردند و خیلی از آن‌ها هم صبغه‌ی بی‌دینی داشت و این مناظره یک صدمه‌ی بزرگی زد به آن کسانی که بر علیه دین و این‌ها کارهای فرهنگی می‌کردند. یعنی ضربه‌ی بزرگی به منطق و فلسفه و این‌ها بود. در بعضی جاها هم گفته‌اند که اصلا آن زمان به فلسفه هم منطق می‌گفتند. وقتی می‌گفتند المنطق یعنی فلسفه و منطق، همه را با هم یک کاسه می‌کردند و می‌گفتند منطق. این پیروزی در آن زمان مهم بود. و لذا فارابی که شما فرمودید مناظره‌ای دارد، تا آنجایی که من یک فی الجمله چیزی را دیدم مناظره‌ای دیگر ندارد، حرف‌های این مناظره را پیش او بردند، او دید مطالبی که در این مجلس گفته شده ذو وجوه است و نیاز دارد به اینکه جواب بدهد، جوابی که همه‌ی جهات را مراعات کند. لذا ظاهراً یک مجلس درسی تشکیل می‌دهد و املاء می‌کند و این کتابی که نوشته شده به نام «الحروف» [حاصل آن مجلس است.] در [نرم افزار] جامع الحکمة نور نمی‌دانم چند تا کتاب هست که مربوط به بحث ما می‌شود ولی دو کتابش مربوط به بحث ما می‌شود: یکی «الحروف» که مال فارابی است و یکی هم «المنطقیات». در مورد «الحروف» گفته شده که چه بسا برای جواب از همین مناظره‌ی سیرافی بوده که فارابی نوشته است.

امتیاز فارابی نسبت به یونس بن متّی

تفاوتی هم که گفته‌اند فارابی با متّی داشته است ـ متّی استاد او در منطق و فلسفه بوده ـ این است که فارابی زبان‌های مختلف را بلد بوده. خودش که تُرک بوده، ترکی بلد بوده، فارسی بلد بوده، عربی بلد بوده، یونانی بلد بوده، زبان‌های مختلف را بلد بوده و در نحو هم شاگردی کرده بوده ـ حتی قبل از این مناظره ـ شاگرد ابن السرّاج بوده که نحویِ بزرگی است و قبل از این مناظره هم وفات کرده است. فارابی پیش او نحو می‌خوانده و ابن سرّاج پیش فارابی منطق و فلسفه می‌خوانده است. اینطوری در شرح حالش گفته‌اند. و لذا این مزیتی بود که فارابی داشت که مطلّع بر نحو بود. یکی از چیزهایی که سیرافی در این مناظره متّی را با آن کوبید این است که متّی نحو بلد نیست. مثلاً سیرافی می‌گوید: آیا اینطور نیست؟ متّی می‌گوید: نعم. سیرافی می‌گوید: «اخطأتَ، بگو: بلی». وقتی می‌گویم [آیا اینطور] نیست؟ [با حرف جواب مبطل نفی که بلی است باید جواب داد نه با نعم. مثلا در آیه شریفه] «ألست بربکم[1]» [جواب نباید] قالوا نعم [باشد بلکه جواب صحیح] «قالوا بلی» [است.] مثلاً از اینطور چیزهایی که از نظر ادبی [ظرافت دارد را از او پرسید.] گفت «واو» چند تا معنا می‌دهد؟ گفت من چه می‌دانم، همه چیز [به هم ریخت،] اما اگر فارابی آنجا بود، با اینکه درس خوانده بود و نحو خوانده بود، جواب می‌داد و اینطوری نبود که سریع کارش بماند.

علی أی حال اینکه شما فرمودید مناظره‌ای بوده [که فارابی در دفاع از منطق داشته] باز هم اگر پیدا کنیم، خوب است. فعلاً چیزی که من به آن دستیابی پیدا کردم، همین است که کتاب «الحروف» فارابی برای جبران این شکست مهم استادش متّی است در مناظره با سیرافی.

انگیزه‌های طرفین مناظره

شاگرد: فرمودید این مناظره بر علیه بی‌دین‌ها …

استاد: سیرافی و این‌ها جنبه‌ی دینی اسلامی و حدیثی و قرآنی داشتند، نحو هم همینطور. متّی خودش مسیحی بود. علومی بود ترجمه‌ی یونان که حالا بعد از مثلا دو قرن آمده بین مسلمین و مرتب هم درسش را می‌دادند و بادِ بوقش هم می‌کردند، این بادِ بوق خیلی مهم است. الآن ببینید متّی چه گفت! گفت: «لا یمکن أن یُعرف الحق من الباطل الا بالمنطق». یعنی اصلاً شما اگر هم می‌گویید «دین، حق، باطل» فایده‌ای ندارد. اول باید پیش ما بیایید و منطق بخوانید، لا یعرف الحق من الباطل الا بالمنطق. از این حرف‌های عجیب و غریبی که …

شاگرد: شاید منظورش معرفت شناسی بوده است.

استاد: نه، این بادِ بوق را معمولاً بشر دارد، من بارها عرض کرده‌ام. معمولاً متفکرین چند درجه فکر می‌کنند، مطلبی را به دست می‌آورند، می‌گویند کل نفس الامر همین است. یک مویی از یک کوهی، کاهی به کوهی [را به دست آورده است.] حالا این‌ها یک چیزی را که دیدند، دیگر می‌گویند همه‌ی مطالب همین است. الآن زمان ما انصافاً خیلی پیشرفت‌هایی شده است که این مناظره برای ما با اطلاع بر پیشرفت‌هایی که شده است، لذت بخش است. لذت بخش است از اینکه ببینید وقتی بشر در بعضی جهات بحث می‌کنند، فکر می‌کنند واقعاً چطور زوایای ظریفی معلوم می‌شود و ذهن انسان چه کار می‌کند! حالا من هم عبارت را بخوانم و هم اینکه نکاتی که در ذهنم است ـ مباحثه می‌کنیم برای آن نکاتش ـ را عرض کنم.

 

نمایه: واحد سنجش ـ مکیل و موزون ـ‌ مغالطه سیرافی ـ ماده حزر ـ بادِ بوق ـ میز زبانشناسی از منطق

اشکال اول سیرافی

قال متّى: أعني به أنّه آلة من آلات الكلام يعرف بها صحيح الكلام من سقيمه، و فاسد المعنى من صالحه، كالميزان، فإنّي أعرف به الرّجحان من النقصان، و الشائل من الجانح.
فقال أبو سعيد: أخطأت، لأن صحيح الكلام من سقيمه يعرف بالنظم المألوف و الإعراب المعروف إذا كنّا نتكلّم بالعربيّة، و فاسد المعنى من صالحه يعرف بالعقل إذا كنّا نبحث بالعقل، وهبك عرفت الراجح من الناقص من طريق الوزن، فمن لك بمعرفة الموزون أيّما هو حديد أو ذهب أو شبه أو رصاص؟

فأراك بعد معرفة الوزن فقيرا إلى معرفة جوهر الموزون و إلى معرفة قيمته و سائر صفاته التي يطول عدّها، فعلى هذا لم ينفعك الوزن الذي كان عليه اعتمادك، و في تحقيقه كان اجتهادك، إلّا نفعا يسيرا من وجه واحد، و بقيت عليك وجوه، فأنت كما قال الأوّل:
حفظت شيئا و غابت عنك أشياء

و بعد، فقد ذهب عليك شيء هاهنا، ليس كلّ ما في الدنيا يوزن، بل فيها ما يوزن، و فيها ما يكال، و فيها ما يذرع، و فيها ما يمسح و فيها ما يحزر و هذا و إن كان هكذا في الأجسام المرئيّة، فإنّه على ذلك أيضا في المعقولات المقرّرة، و الإحساسات ظلال العقول تحكيها بالتقريب و التبعيد، مع الشبه المحفوظة و المماثلة الظاهرة. [2]

 

متّی گفت: «آلة من آلات الكلام يعرف بها صحيح الكلام من سقيمه، و فاسد المعنى من صالحه كالميزان»، مثال ترازو را زد. سیرافی گفت: «أخطاتَ لأن صحيح الكلام من سقيمه يعرف بالنظم المألوف والإعراب المعروف». گفت: صحیح کلام با نحو شناخته می‌شود «و فاسد المعنى من صالحه يعرف بالعقل». عقل را هم که همه خودشان دارند، چه کار دارند به یونانیون، به منطق آن‌ها؟ این‌ها را ظاهراً آن روز خواندیم.

«فأراك بعد معرفة الوزن فقيرا إلى معرفة جوهر الموزون». ترازو را که برمی‌داری، می‌گویی: این با این برابر است. برابر در چه چیزی؟ فقط در وزن. و لذا این طرف یک کیلو طلاست و آن طرف هم یک کیلو کاه است. هر دو تا را هم می‌گویی برابر است و ترازو می‌گوید این یک کیلو و آن هم یک کیلو. خب آخر موزون را ببین چیست؟! آن طلا است و این کاه است. نمی‌توانی به صرف اینکه ترازو داری بگویی ببین! من ترازو دارم، [پس] کارم تمام است، می‌گویم این با این برابر است. وقتی [در وزن] برابر شد که تو نمی‌توانی تشخیص بدهی [ارزش آن دو هم برابر است یا نه.] اگر موزون را در پاکتی بکنند یا در دستمالی بپیچند یا در گونی بکنند و بگذارند دو طرف ترازو، تو می‌گویی این دو تا با هم برابرند در حالی که نمی‌دانی تفاوت این دو تا پاکت چیست؟ این سَمَد است و آن ذهب است. آیا سمد با ذهب می‌تواند برابر باشد؟!

«فأراك بعد معرفة الوزن فقيرا إلى معرفة جوهر الموزون و إلى معرفة قيمته و سائر صفاته التي يطول عدّها، فعلى هذا لم ينفعك الوزن الذي كان عليه اعتمادك، و في تحقيقه كان اجتهادك، إلّا نفعا يسيرا من وجه واحد» که عرض کردم در آن مقاله‌ای که آن روز اشاره کردم ـ آقای محمدعلیزاده گفتم؟ نقدی است که ده تا جواب داد‌ه‌اند ـ ایشان در آنجا این [اشکال] را دومی قرار داده‌اند. اولی را گفته‌اند که سیرافی می‌گوید: منطق اصلاً فایده ندارد. چرا؟ چون خودمان عقل داریم. نحو لسان را درست می‌کند، عقل هم معنا را. چه کار به منطق داریم؟

 

برو به 0:08:28

اشکال دوم و سوم سیرافی

دوم اینکه بر فرض که فایده داشته باشد، نفعا یسیراً، بسیار کم است. چرا؟ چون فقط می‌گوید این دو تا از حیث وزن برابرند، بقیه‌ی چیزهای موزون را که به شما نمی‌دهد. «و بعدُ فقد ذهب عليك شيء هاهنا» آن چیست؟ آن است که منطق غیر از اینکه نفع ندارد و غیر از اینکه اگر هم نفع دارد، کم دارد، منحصراً ما یحتاجِ ما نیست، غیر از منطق به چیزهای دیگر هم نیاز داریم. «و بعدُ فقد ذهب عليك شيء هاهنا، ليس كلّ ما في الدنيا يوزن» تو ترازو داری، می‌گویی من با ترازو همه‌ی کارها را تمام کردم. می‌گوییم حالا سفیدی را بیاور. سفیدی چند کیلو است؟! آخر سفیدی کیف است، کیف را که نمی‌شود وزن کرد. بعضی‌هایش با پیمانه باید معلوم شود. [برای سنجش] پیمانه‌ای باید پیمانه بیاورید، ترازو فایده ندارد.

اصل در سنجش وزن است یا حجم؟

یادم هست در فقه بحث پیمانه را کردیم که اساساً اصل در سنجش، آیا وزن است یا حجم؟ مکیل دارد با حجم شیء اندازگیری می‌کند. موزون دارد با وزن شیء اندازگیری می‌کند. اینکه اصل کدام از این دو تا است، یادم هست بحث مفصلی داشتیم. ولی خب یادم هست که آن زمان این دستگاه‌های ضبط نبود، با اینکه مباحثات خوبی هم شده است ـ که حالا دیگر یادم رفته است ـ ولی خب متأسفانه ضبط نشده است.

شاگرد: آخرش به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ به وزن رسیدید؟

استاد: یک تفصیلی داشت، کار دقیق بود. من همان جا هم عرض کردم.

شاگرد: …

استاد: بله. در قدیم، کیل را به وزن برمی‌گرداندند، به جو.

شاگرد: الآن برعکس است.

استاد: الآن بله. الآن همه‌ی وزن‌ها به حجم برگشته است. گِرَم و آب چهار درجه و همه این‌ها بحثش را آنجا کردیم، به تفصیل صحبتش را کردیم. الآن یک سی سی آب چهار درجه می‌شود یک گرم. پس گِرَم که وزن است، متخذ از حجم است در یک شرائط خاصّه. حالا اینکه باز کدامش [اصل] است، یادم نیست چه کار کردیم، شاید نوشته باشم ولی به تفصیلش نشده …

علی أی حال، منظور اینکه ایشان می‌گوید: مکیل دارید، «ليس كلّ ما في الدنيا يوزن، بل فيها ما يوزن، و فيها ما يكال، و فيها ما يذرع» یعنی با کَمّ متصل کار دارید نه با وزن و این‌ها «و فيها ما يمسح»، یمسح یعنی وجب کردن ظاهراً. مَسّاحی …

شاگرد: [در] مسّاحی که ظاهراً سطح و این‌ها را اندازگیری می‌کنند. «یُذرع» هم ظاهراً از ذراع است که منظور طول باشد.

استاد: چرا؟

شاگرد۲: یذرع که طول است اما یمسح به مساحت بیشتر می‌خورد به خاطر اینکه … حالا مهم نیست.

استاد: بله. حالا با یُحرزش که مناسب است، می‌خواهد طول و عرض و عمق را بگوید، سه تا واحد. «فیها ما یکال» که کِیل است. «یُذرع» یعنی فقط طول، متر. یمسح یعنی سطح، متر مربع.

معنی ماده حزر

«و فیها ما يُحزَر» متر مکعب.

شاگرد: یُحرز است یا یحزر؟

استاد: اینجا که یحزر است. در آن نسخه‌ی دیگر هم که خطش ریزتر است، آن هم یحزر است ظاهرا. چشم ما طوری شده که «راء» را هم یک نقطه رویش می‌گذارد، یک نقطه را دو تا می‌بیند. اگر «باء» است، «یاء» می‌بیند. «حَزَرَه» لغتش را نمی‌دانم، ندیدم. اگر یُحرز باشد، احراز به معنای جمع کردن است، همان متر مربع. اگر «یُحزر» باشد، «حَزَرَ» باید لغتش را ببینید. علی أی حال می‌گوید چیزهایی داریم که فقط با وزن جور در نمی‌آید و مقصود هم روشن است. اگر بگوییم این که مال اجسام است و در معانی اینطور نیست، می‌گوید: «و هذا و إن كان هكذا في الأجسام المرئيّة» که وزن و ذرع و هر کدام یک طوری است …

شاگرد: [در معنای لغتِ یُحزر] حدس و ظن گفته‌اند.

استاد: یُحزر یعنی یُخرص. حزرتُ الشیء یعنی خَرَّصتُ یا خَرَصتُ، اینطور؟

شاگرد: حزرت الشیء و هو حدس و ظنٌ.

استاد: ظَنَنتُ، خَرَصتُ، تخمین، خَمَّنت، تخمین زدم.

شاگرد: چون حجم را که قبلش گفته بود دیگر، مکیل حجم دارد.

استاد: نه، مکیل صرفاً به خاطر حجم نیست، مکیل پیمانه کردن است. آیا یُحزَر یعنی تخمین می‌زنی؟ باز هم یادمان باشد بعداً لغتش را بیشتر ببینیم و تأمل کنیم. این‌ها را دارد مثال می‌زند آن هم در این مجلس به نحو خیلی خوب، خیلی عالی صحبت کرده است.

می‌گوید اگر چه این‌ها در اجسام مرئی هستند، اما «فإنّه على ذلك أيضا في المعقولات المقرّرة». معقولات مقرّر یعنی ثابت، معقولاتی که ثابت است، جسم نیست ولی همه آن‌ها را درک می‌کنند …

شاگرد۲: حزرتُ الشیء اذا عرفت مقداره أو ظَننتُ.

استاد: عرفتُ مقداره؛ پس یُحزر یعنی یُقدَّر اینطوری که شما الآن می‌گویید.

شاگرد: التقدیر و الخرص.

استاد: خرص و تخمین و این‌ها. این در ذهنم فی الجمله بود.

شاگرد۳: سه تا معنی در مقاییس می‌گوید برایش؛ یکی اشتداد است؛ یکی جنسٌ من اعمال الرأی؛ سومینش همین است که حزرت الشیء اذا خرصته[3].

استاد: حالا او از اینجا چه می‌خواهد بگوید و می‌خواهد چه کار بکند را دیگر حالا چه عرض کنم.

وجه تمایز اشکال دوم و سوم سیرافی

علی أی حال می‌گوید تو فقط ترازو داری، خیلی چیزهاست که ترازوی تو به درد آن‌ها نمی‌خورد. پس سه تا ردیف شد، که در این سه تا اصلاً نفعی ندارد. چون [برای سنجش] زبان، نحو [کافی است و برای سنجش] معانی هم عقل [کفایت می‌کند.] نفع کمی دارد، چرا؟ چون شما فقط برابری وزنِ دو چیز را می‌فهمید ولی جوهر آن موزون را که نمی‌فهمید. بعد نفع کمی که دارد هیچ، اصلاً ما به الاحتیاجِ منحصر نیست. شما آن را که داری، فقط برای یک حوزه و بخش خاصی از آن استفاده می‌کنی، جاهای دیگری هست که اصلاً منطق به درد تو نمی‌خورد. کجا؟ آنجایی که کیل نیاز است، آنجایی که ذرع و مسّاحی و این‌ها نیاز است، آنجا هر چه هم ترازو داشته باشی، فایده‌ای ندارد. ترازو دستش آمده، به او می‌گویند: این قالی چند متر است؟ چه جواب می‌دهد؟ می‌گوید خب من ترازو دارم، آیا وزن کنم؟ سیرافی می‌گوید اینجا اصلاً فایده ندارد، نه جوهر قالی را کار داری و نه وزنش را. نه جوهر موزون را کار داری و نه وزنش را. شما با یک چیزی در قالی کار دارید که آن همان متر مربع است و این ترازو اصلا به درد او نمی‌خورد.

شاگرد: دومی و سومی چه فرقی کرد؟ دو تایش این است که فقط یک حیث شیء است؛ دلیل دوم و سوم یکی شد که.

استاد: نه، با وزن نمی‌توانیم جوهر را تشخیص بدهیم. یکی دیگر اینکه چیزهایی داریم که اصلاً غیر از وزن، به تشخیصش نیاز داریم اما با ترازو نمی‌توانیم [آن‌ها را بسنجیم.] خیلی تفاوت می‌کند.

شاگرد: آن‌ها هم باز کاری به جوهر ندارند.

استاد: بله، آن‌ها هم باز کاری به جوهرش ندارند ولی از حیث دیگری [سنجش مورد نظر است.] یک چیزی است که می‌گویید دو متر مربع مساحتش است، آیا یک تخته‌ی طلاست یا یک تخته‌ی چوب است؟ چه کار دارم؟ ولی خلاصه [برای سنجش] متر مربع کاری از منطق برنمی‌آید.

مغالطه مثال و ممثل در اشکالات سیرافی

خب روز قبل اشاره‌ای کردم که این یک نحو مغالطه‌ای است از ناحیه‌ی سیرافی، چرا؟ چون می‌گویند مثال از یک جهت مقرّب است، از هزار جهت مُبعّد است. مثالی که متّی زد ـ حالا اینکه مثال درست است یا غلط را کار ندارم ـ [در اصل آلت سنجش بودن ترازو بود نه خصوصیات ترازو.] او گفت میزان چطوری است؟ درست را از غلط تشخیص می‌دهد، کم را از زیاد تشخیص می‌دهد. او فقط همین جهت را مثال زد. سیرافی آمده این مثال را گرفته ـ دقیقاً خود ترازو را ـ می‌گوید ببین! جوهر موزون را نمی‌شناساند. متّی می‌گوید من اصلاً مقصودم این‌ها نبود که. چرا؟ چون وقتی مثال زدم، می‌گویم منطق میزان است، میزان یعنی یک چیزی را از یک چیزی تمییز می‌دهد، تمام.

و لذا منطق چیست؟ حق را از باطل تمییز می‌دهد. دیگر به چه چیزی نیاز داریم؟ یعنی همین جهتی که مثالِ او بود را اگر ببرید در مُمَثَّل خود او، همه‌ی حرف‌های سیرافی از حیث مغالطه‌ای که با صرف مثال او دارد می‌زند، کنار می‌رود ولو در نفس الامرش مطالب درستی است، یعنی واقعاً این ایرادات به منطق وارد است. به بیان او و مثال او وارد نیست اما در نفس الامرش درست است.

شاگرد: جلسه قبل یک توضیحی دادید و اتفاقاً این اشکال به ذهنمان رسید؛ جلسه قبل توضیح دادید که اصلاً مرادش این نبوده و به نظرم آن توضیح بهتر بود.

استاد: چه بود؟

شاگرد: گفتید که در واقع با همین بیان می‌خواهد بگوید که وقتی هم وارد زبان می‌شویم، زبان فقط یک حیث ندارد که صورت ساختار باشد. شما مثلاً درباره ماده با منطق حرفی نمی‌زنید. از این جهت گفتم که اشکال دو و سه یکی است. دارد می‌گوید امور، حیثیات متعدد دارند؛ همان گونه که با ترازو …

استاد: می‌گویم که [اشکال] به [نحو] نفس الامری وارد است.

 

برو به 0:19:29

شاگرد: نه، یعنی در واقع مثال او را با این مثال پاسخ می‌دهد. می‌خواهد بگوید ببین! همان گونه که امور حیثیات متعدد دارد، استدلال هم حیثیات متعدد دارد.

استاد: باید نشان دهد دیگر، حق و باطل که دو چیز ندارد که.

شاگرد: نه، استدلال برای حق، ماده دارد و صورت دارد. صورتش را در منطق می‌گویید، ولی ماده‌اش را نمی‌گویید.

شاگرد۲: با این مثال، تازه صورتش را هم نمی‌گویید. با این مثالش صورت هم تازه تمام نیست. صورت هم یک وجهی از آن را گفتید …

استاد: بله [از جهت] نفس الامر مطلب، این وجوهی که او می‌گوید، عظیم‌تر است در معانی. اما به بیان او این اشکال وارد نیست، چرا؟ چون می‌گوید آن جهتِ مثال را در نظر بگیر، هر چه در مثال است را در ممثّل نیاور!

شاگرد: نه، می‌خواهم بگویم با این مثالش دارد پاسخ مثالی به حرفِ او می‌زند. او با آن مثال می‌خواست بگوید که ببینید ترازو این خاصیت را دارد …

استاد: خب حالا ببینید نمی‌تواند جواب بدهد. اسم صورت و ماده نیاورید، او (متّی) مطلق گفت، [سیرافی هم باید] حرفِ او را جواب بدهد [نه اینکه] تقسیم کند به ماده و صورت. او گفت حق داریم و باطل، منطق یک ترازویی است که حق را از باطل تمییز می‌دهد، حالا جوابش را بدهید، حرف‌های سیرافی را [در پاسخ این حرف متّی بیاورید،] هیچکدام از این‌ها دیگر جواب برای او نیست. [متّی] می‌گوید ترازو دارد حق را از باطل [جدا می‌کند،] خب اینکه در ترازو جوهرش معلوم نمی‌شود، در حق و باطل اینطور نیست که. ادعای من این است که منطق، ترازوست برای میزان حق از باطل. منظور من روشن است؟

بله، شما می‌گویید: بابا! امتیاز حق از باطل چند حیث دارد، منطق که نمی‌تواند این‌ها را متکفل بشود. این، اشکال در محتوای حرف اوست نه از حیث اینکه بگویید چون به میزان مثال زده، شما هم با همین [مثال] بخواهید در میزان [به او اشکال کنید.] و لذا اشکالی است که در نفس الامر وارد است، اما به آن حیثِ مثال زدنِ او، با فرضی که او گرفت وارد نیست.

شاگرد: اگر بپذیریم که واقعاً میزان برای تشخیص حق از باطل است، این راهی که رفتیم تمام است، حالا حیثیات دیگر …

استاد: بله، یعنی منطق صرفاً از یک حیث به ترازو تشبیه شده است و آن این است که وزن کم را از زیاد تشخیص می‌دهد. خب مُمثَّلِ ما چه کار می‌کند؟ حق را از باطل تشخیص می‌دهد. حالا دیگر تمام شد، حق از باطل معلوم شد. حق از باطل که ثالث ندارد، حیثیاتِ دیگر ندارد تا سیرافی مرتب بگوید ببین! موزون جوهر دارد، متر مربع دارد.

 شاگرد: [اینکه] حقش در چه زمینه‌ای است …

استاد: تمام شد، حق و باطل. بله، جای این مطلب بود که سیرافی بگوید: تو که می‌گویی حق و باطل، حق و باطل چند شأن دارد و منطق نمی‌تواند همه‌ی شؤوناتِ امتّیاز حق از باطل را متکفل بشود. همین اشکال نفس الامری که می‌گویم خوب است، همین است. یعنی دارد می‌گوید واقعاً نگو حق از باطل معلوم می‌شود، [امتیاز] حق از باطل وجوهی دارد.

بادی در بوق منطق

شاگرد: عمده اشکالاتی که مرحوم شیخ هم در رسائل ذکر کرده‌اند همینطوری جواب داده می‌شود، با همین بیان شما. دقیقاً همین جوابِ اینجا را می‌شود آنجا هم گفت، در جواب اشکالاتی که بر منطق وارد شده است که حق صرفاً حیثیات متعدده دارد و منطق متکفل یک [بخشی از آن است.]

استاد: بله، و لذا وقتی حیثیات جدا شد، آن ابّهت و اطلاق گویی که منطقی‌ها داشتند که عرض کردم بادِ بوق [می‌کنند، فرو می‌ریزد.] بوق خودش چیزی نیست اما وقتی در آن می‌دمند چه صدایی می‌کند! می‌گوییم این چیست که اینقدر از آن برمی‌آید که صدا کند؟! بادِ بوق که می‌گویند یعنی این. خودش یک چیز معمولی است، فقط قدرتی ندارد که این صدای معمولی را برایش داد بزند. [بادِ بوق مثلی است] برای جاهایی که خود مطلب جوهره‌اش خیلی ارزشمند، بزرگ، قوی نیست اما سر و صدای خیلی زیادی دارد، [این] را می‌گفتند بادِ بوق. بادِ بوق باد است، اما بادی که ببینید چه صدایی راه می‌اندازد که همه را بسیج می‌کند برای یک چیزی! این مثال قدیمی در السنه اساتید خیلی بود: بادِ بوق.

شاگرد۲: بوق؟

استاد: بله بوق.

شاگرد۳: بوق ماشین.

استاد: نه، مال ماشین نیست، آن بوق‌های قدیمی، شیپورهای قدیمی که آن‌ها بوق بوده که وقتی یک پُف در آن می‌کردند، چه صدایی [از آن در می‌آمده!] که واقعاً هم صدایش تا کیلومترها می‌رفته است. می‌گفتند این بوق خودش یک چیز مختصر، پُفی هم که در آن می‌کنید، پُف است، اما چطور این پُفِ به این ضعیفی، بازتابش صدای بزرگ پیدا می‌کند! این‌ها مثال‌های خیلی حکیمانه بوده، مقصودهای بزرگی داشته‌اند.

منطقیین هم یک زمانی اینطور بادِ بوق می‌کردند. یعنی یک چیزی که از مطالب میزانِ صحت از خطاست را شکار کرده بودند اما می‌گفتند دیگر «لا یمکن أن یمیز الحق من الباطل الا بالمنطق»، چه حرف‌هایی!! بعد از اینکه بحث‌ها جلو می‌رود ـ همین مناظره سیرافی و این‌ها ـ مناظره‌ی آن‌ها را گفتند تنافس در کاری که چند هزار سال طول کشید، [و آن چیزی نیست جز] مِیز بین نشانه از ذو نشانه، زبانشناسی از منطق. تنافس در تمییز منطق از زبانشناسی. چیز بسیار عظیمی که حالا بعضی از لوازمش را عرض می‌کنم.

 

نمایه: خاستگاه منطق ـ هندسه ـ تدوین منطق ـ گام عقل ـ موضوع منطق ـ تعریف منطق ـ صدق منطقی ـ منطق تعریف ـ منطق استدلال ـ تلازم صدق

احتمالی در اینکه هندسه خاستگاه منطق باشد

حالا یک را نکته عرض کنم؛ یک احتمال در ذهنم آمده، از نظر تاریخی هم چیزی برایش نمی‌دانم. حالا ممکن است تفحص بکنید ببینید شاهدی برایش هست یا نه. اساساً در ذهنم آمده است که شبیه خود نوشتنِ بعضی امور که می‌گفتم از بعضی امور دیگر ناشی شده، مثلاً در منطق می‌گفتند رؤوس ثمانیه، بعد می‌گفتند مبادی، مبادی تصوری، تصدیقی، اصول موضوعه، آنجا عرض می‌کردم خیلی از این رؤوس ثمانیه، از این عناصر اولیه‌اش، خاستگاهش هندسه بوده است. یعنی هندسه علمی است خیلی ملموس، بشر خوشش می‌آمده و به آن هم احتیاج داشته. شاید اولین علمی است که از حساب هم جلوتر بوده. این علم سبب شده که خیلی چیزها را وارد علوم دیگر بکنند، خاستگاهش هندسه بوده. احتمالاً منطق شروعش صرفاً از شکل اول یا حالا اشکال اربعه از شکل قیاس اقترانی حملی باشد. یعنی آن جرقه‌ای که در ذهن ارسطو یا قبل از او [زده شد از شکل اول بوده.] خیلی‌ها می‌گویند ارسطو خودش هم مال منطق نیست، اطلاعات قبلی‌ها را دسته بندی کرده، جمع کرده، مثل خود اقلیدوس، مطالب خیلی قبل بوده، او دسته بندی کرده و منظم کرده. علی أی حال کسانی که شروع کردند به تدوین منطق، آن نقطه‌ی اصلی، آن خاستگاه اولیه‌ی آن‌ها این است که آن‌ها صورت فکر را تشخیص دادند.

 

تفاوت درک عقل و سیر عقل

حالا می‌خواهم جوابی بدهم از سیرافی. سیرافی غیر از اینکه در مثال از آن جهت مَثَل مغالطه کرد، همه چیز ممثّل را آورد در مثال، یک [حرف] مهم‌تری [هم زد. آن حرف] دیگر مغالطه نبود.

شاگرد: همان اولش که گفت ما عقل داریم.

استاد: بله، گفت که ما وقتی در معنا مشکل داریم، عقل [معنای صحیح را از فاسد تشخیص می‌دهد.] گفت: «و فاسد المعنى من صالحه يعرف بالعقل»؛ با عقل شناخته می‌شود. ببینید! یک قضایای عقلیه داریم، یک فکر داریم. نمی‌دانم در کجا دیدم، در کتاب آقای موحد بود یا غیر آن بود، شاید از این کتاب‌های منطق بود، که می‌گفتند تا حالا 150 تعریف برای منطق گفته شده است. خیلی است! جور و واجور. در فضایی که ما الآن می‌گوییم یُعرَف بالعقل، عقل یک چیز است، فکر یک چیز دیگری است. به گمانم عرف عام هم بین این دو تا فرق می‌گذارند. ولو نزدیک هم هستند [اما یک وقت می‌گوییم] فکر من به این رسیده [و یک وقت می‌گوییم] عقل من به این رسیده. با همدیگر به کار می‌برند اما عقل درک می‌کند ولی فکر درک نمی‌کند، فکر گام برمی‌دارد. شما یک قضیه‌ی عقلیه را درک می‌کنید، یک قضیه است، اما وقتی می‌گویید «العالَم متغیر و کلّ متغیر حادث فالعالم حادث» عقل نیست که یک قضیه را درک می‌کند [بلکه] عقل دارد گام برمی‌دارد، دارد سیر می‌کند. سیر عقل با درک عقل دو چیز است. درک عقل متعلَقش یک قضیه است، اما سِیر عقل متعلَقش استنتاج است، چند تا مقدمه را می‌چیند، بعد از دل آن‌ها یک چیز دیگری را بیرون می‌آورد. گام برداشتن …

شاگرد: پس هر دو کار عقل است.

استاد: همه‌اش کار عقل است اما گام برداشتن عقل [غیر از مطلق درک عقلی است.] اگر کلمه‌ی «گام برداشتن» را بیاوریم، نکته چیست؟ سیرافی کاملا درجا می‌زند و گیر می‌افتد. می‌گوییم گاهی عقل گام برمی‌دارد و اشتباه می‌کند [چون] بد گام برمی‌دارد. حالا حرف بزن، آیا نحو می‌تواند آن را درست کند یا نه؟ او می‌گوید که نمیّز خطأ المعنی من فاسده بالعقل، می‌گوییم خود عقل است که دارد گام برمی‌دارد و پا را کج می‌گذارد. [آیا اینجا هم] بالعقل دیگر [تشخیص می‌دهیم خطا را؟] دوباره خودش [خطا را تشخیص می‌دهد؟!] خودش که نمی‌تواند خودش را نجات بدهد. شما به محض اینکه گام برداشتن و فکر را به جای عقل آوردید ـ می‌گویید إنّا نفکّر ـ خب در فکر اشتباه می‌آید. اما وقتی می‌گوییم عقل، عقل یک لفظی است که بار مثبت دارد و از عصمت برخوردار است. تا می‌گوییم این را از عقل می‌فهمیم، [می‌گویند] عقل است دیگر، عقل را خدا آفریده، حجت است. در عقل که خطا نیست که، عقل عقل است. اما وقتی بگویید در فکر، فوری می‌گویید در فکر خطا هست. عرف عام ابا ندارند، ناراحت نمی‌شوند که بگویید من فکر کردم، خطا کردم. اما وقتی می‌گویید عقلم را به کار انداختم، خطا کردم، عرف چه می‌گویند؟ این عبارت را خوش ندارند. آخر کسی که عقلش را به کار می‌اندازد، کارش جلو می‌رود نه اینکه وقتی عقلش را به کار می‌اندازد، اشتباه کند. ببینید چقدر در این‌ها ظرافت کاری است!

تفاوت منطق و زبانشناسی

شاگرد: پس در فکرمان عقل را به کار نمی‌اندازیم، بلکه عقل را با یک …

استاد: بله و لذا ـ حالا هر چه از مطالبی که یادم می‌آید را عرض کنم ـ در این کتاب آقای موحد، ایشان در مقدمه‌ی کتابشان دو تا تعریف برای منطق ارائه می‌دهند: یکی تعریف منطق به صدق، یکی تعریف منطق به استنتاج. تعریف منطق به صدق را حتی ـ نمی‌دانم اینجا بود یا در آن صحبت دیگرشان بود که ـ به فرگه هم نسبت داده بودند که گفته موضوع ریاضیات کمّ است، عدد است، موضوع زبان کذاست، موضوع فیزیک کذاست، موضوع منطق صدق است، او گفته است موضوع منطق صدق است، منطق با صدق کار دارد. و لذا در یک جایی ـ [مطلبش را] گذاشته‌ام، در همان فایل‌های ضمیمه‌ای هست ـ ایشان می‌گویند تمایز اصلی بین زبانشناسی با منطق به همین است که زبانشناسی با معنا کار دارد و منطق با صدق کار دارد. زبانشناسی می‌گوید این جمله با این معنا جور است، حالا اینکه دروغ است یا راست است را کاری ندارد، نحو چه کار دارد که این راست است یا دروغ؟ می‌گوید زیدٌ قائمٌ، می‌گوییم بابا! زید که خوابیده است. می‌گوید من اصلاً کار ندارم به اینکه خوابیده است، من با صدق او کار ندارم، کار دارم با اینکه این جمله درست است. درست بودن غیر از صادق بودن است. این‌ها اینطوری آمدند و منطق را به صدق تعریف کردند.

صدق منطقی، صدق غیر منطقی

مثالی هم که ایشان در مقدمه‌ی کتاب می‌زنند این است ـ حالا من همه مثال را یادم نیست ـ می‌گویند یک وقت است که مثلاً می‌گوییم کره‌ی زمین گرد است. این صادق است یا کاذب؟ مثلاً آهن به حرارت دادن منبسط می‌شود. صادق است یا کاذب؟ زید پسر عمرو است. خب این‌ها ریخت قضایایی است که هر کدامش قطعاً صادق و کاذب دارد اما راه تشخیص صدق هر کدامش فرق می‌کند. آن علم فیزیک است، آن حساب است، آن تجربه‌ی خارجی است، آن استخبار است. قضایایی صدق و کذب دارد اما راه تشخیص صدق و کذبش یک متد خاص خودش را دارد. اما یک جور صدق و کذبی داریم که اسمش صدق منطقی است. یعنی اصلاً کاری به هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز ندارید، به خود جمله که نگاه می‌کنید می‌گویید صادق است. آخر چطور می‌شود ما به یک جمله نگاه کنیم و بدون نگاه کردن به هیچ چیز از محتوایش [بگوییم صادق است؟!] ایشان مثال می‌زنند. می‌گویند مثلاً می‌گوییم زید یا شیرازی است یا شیرازی نیست. این جمله راست است یا دروغ؟ راست است. راستش از کجا آمده؟ از منطق آمده. جمله‌ای است مرددة المحمول اینطوری، راست است. این صدق، صدق منطقی است. ساختار منطقی او [دلالت بر صدقش دارد] چون محمولش می‌گوید یا این یا آن. خب این‌ها نکات خیلی خوبی است، ملاحظاتی هم دارد که حالا عرض می‌کنم.

این یک تعریف منطق. ما می‌توانیم صدق را تشخیص دهیم، اما نوع خاصی از صدق، نه اینکه صدق و کذب قضیه «کره‌ی زمین گرد است» را برویم با منطق تشخیص دهیم. لا یعرف الحق من الباطل الا بالمنطق، حالا منطق بیاید بگوید زمین گرد است یا مسطح! آخر این جای منطق نیست. اینکه می‌گوییم لا یعرف الحق من الباطل و الصدق من الکذب، یعنی صدقِ منطقی. اوست که به وسیله‌ی او می‌توانیم تشخیص بدهیم.

اگر اینطوری است که ما صدق منطقی داریم ـ به این صورت که یا این است یا این ـ و صدق منطقی با این تشخیص داده می‌شود، در چنین فضایی ما بگوییم که منطق علم صدق است، منطق با صدق سر و کار دارد.

شاگرد: بخش تصوراتش کنار می‌رود، منطق صرفاً صورت می‌شود.

استاد: بله، در همین بخشی هم که او (سیرافی) گفت [منطق] فایده ندارد ـ در مقاله‌ی آن آقا[4] ـ منطق تعریف را با منطق استدلال، هر دو تایش را بررسی کرده‌اند.

 

برو به 0:34:52

موضوع منطق تلازم بین صدق‌ها است

علی أی حال یک سؤالی که غیر از این هم هست این است که منظور از صدق در اینجا چیست؟ آیا صدق یعنی راست و دروغ؟ یا صدق یعنی مصداق داشتن، کار با مصداق؟ باز هم این الفاظ خیلی ظرافت کاری دارد. قطع نظر از این‌ها علم منطق که علم صدق است، اگر شما آمدید وارد آن مرحله‌ی شکل اول و دوم و سوم شدید، شما در شکل اول و دوم و سوم اصلاً با صدق کار ندارید، با استلزام و تلازم بین صادق‌ها کار دارید. خاستگاه منطق اگر حدسم در آن عرض تاریخی که کردم درست باشد که اساساً شروع منطق نزد ارسطو از اشکال اربعه بود، از صورت بود، بعد آمد [ابواب دیگر را اضافه کرد.] ارسطو چند تا کتاب در منطق نوشت؟ چهار تا یا پنج تا؟ قاطیغوریاس و مقولات بود و قیاس و برهان و … به نظرم پنج تا کتاب داشت. بعد دیگران آمدند …

شاگرد: ظاهراً چهار تا بود …

استاد: کلیات خمس ـ ایساغوجی ـ را هم که بعد اضافه کرد. صناعات خمس را هم غیر از برهان به آن اضافه کرد. علی أی حال این حدسی است که اول کتاب همان قیاس بوده است. او چه کار کرد؟ متوجه شد که ما می‌توانیم گام برداشتنِ عقل را از محتوای موضوع و محمول تخلیه کنیم. یعنی موضوع و محمول را بگذاریم الف و باء. بگوییم «الف باء و کل باء جیم فالف جیم». این را که حس کرد، اولین دستیابیِ او بود به صورت فکر. صورت فکر، نه صورت عقل که سیرافی بگوید [صحیح و فاسد معنا را با عقل تشخیص می‌دهیم و منطق چیز اضافه‌ای از عقل به دست ما نمی‌دهد.] فکر خیلی با عقل فرق می‌کند. و لذا من این را می‌خواهم عرض کنم ـ این‌ها را گفتم برای همین ـ که اساساً اگر منطق را به استنتاج، به گام برداشتن، به فکر، به امثال این‌ها و حتی به استدلال تعریف می‌کنیم ـ بعضی‌ها گفته‌اند منطق یعنی علم استدلال ـ اگر این شد، دیگر منطق علم صدق نیست، دیگر موضوع منطق صدق نیست. موضوع منطق تلازم بین صدق‌هاست و تلازم بین صدق‌ها با اینکه خود صدق موضوع باشد زمین تا آسمان تفاوت دارد. چرا؟ چون در تلازم صدق یعنی من دارم فرض صدق را می‌گویم. اگر این راست باشد، آن هم راست است. این «اگرها» معنایش این است که پس موضوع منطق صدق نیست، موضوع منطق رابطه‌ی بین صدق‌هاست ولو صدقیتش مفروض باشد. اما وقتی موضوع منطق خود صدق باشد، معنا ندارد بگوییم ما فرض صدق می‌گیریم. موضوع و فرضش؟! یعنی شما می‌گویید ما فرض می‌گیریم که عددی باشد، بعد می‌شود ریاضیات! نه، اول چیز این است که موضوع علم باید جای دیگر ثابت شده باشد که داریم. در منطق کار نداریم با صدق که هست یا نیست، کار داریم با اینکه صدقی که فرض بگیریم باشد، ملازمه دارد با یک صدق دیگری. بنابراین در آن قضیه‌ای هم که گفتیم «إما کذا و کذا» باید ببینیم که یک قضیه‌ای که صدق منطقی دارد تحلیلش چیست. حالا این‌ها نکاتی بود که روی آن تأمل بکنید ببینید سر می‌رسد یا نه.

 

و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.

 

ایضاح نظریه تفرع اجمالی منطق بر هندسه

شاگرد: فرمودید هندسه، ابتدایش را نفهمیدم.

استاد: بله، عرض کردم که چیزهایی در منطق گفته می‌شود که سابقه‌ی فکری بشر در او و خاستگاهش هندسه بوده.

شاگرد: خواستید بفرمایید که یعنی اشکال از هندسه گرفته شده؟ از کدام بخش هندسه؟

استاد: اشکال؟ نه، اشکال اربعه اصلا شکل نیست.

شاگرد: نه، شما فرمودید از هندسه گرفته شده، بعد … منطق.

استاد: اشکال اربعه را عرض کردم که … آن هم مثال زدم. اتفاقا یکی از اشکالاتی که به منطق قدیم می‌گیرند و تایید می‌کنند منطق جدید را این است که می‌گویند هندسه که اصلی‌ترین علم قدیمی‌ها بود با روال منطق ارسطویی به نحو صرفا قیاس اقترانی حملی قابل توضیح نیست. یعنی آن‌ها استدلالاتی دارند که فقط با منطق گذاره‌ها جور در می‌آید و قیاس استثنایی، که قیاس استثنایی را دارند می‌گویند بعد از مسلمین، فارابی و بعدش پیدا شده. مقصودم آن نبود، آن اشکال جای خودش، مقصود من فقط همین بود که مثال بزنم به اصول موضوعه و رؤوس ثمانیه که عرض کردم. چیزهایی در منطق هست که خاستگاهش آن است. یکی از روشن‌ترین چیزهایی که در منطق عرض می‌کردم ـ که این را آن وقت یادم رفت اشاره کنم ـ تعریف فکر بود به اینکه از دل معلوم مجهول را در بیاوریم، استخراج المجهول من المعلومات. این را عرض می‌کردم و خیال می‌کنم حدس قوی‌ای هم باشد که اساسا تعریف فکر به این از هندسه است. چرا؟ چون اصل هندسه این است که می‌گوید چند چیز را فرض می‌گیریم، با این چیزهایی که داریم قضایای بعدی را استفاده می‌کنیم. اینکه در ذهنشان بیاید که یک چیزهایی را فرض می‌گیریم و از دل آن معلومات، مجهول را استفاده می‌کنیم و اثبات می‌کنیم از آنجا باشد.

شاگرد۲: یک رویکرد مبنا گرایانه.

استاد: بله.

شاگرد۲: که مبنا گرایانه کاملا همان مدل هندسه اقلیدسی است دیگر.

شاگرد۳: اصل موضوعی است.

استاد: بله اصل موضوع حالا یا بدیهیات است … لذا در خود هندسه ببینید، می‌گفت دو جور اصل داریم: اصل متعارفی، اصل موضوعی. خود خواجه این‌ها را در اصول هندسه توضیح داده‌اند. همین‌ها در رؤوس ثمانیه هم هستند. یعنی دقیقا کارهایی که در هندسه شده بود [در نتیجه آن هندسه] کلاسیک شده بود، منطق ناظر بود به آن کارها، چون یک چیزی را داشت می‌دید و برایش حرف می‌زد. اما علوم دیگر را هنوز باز … مثلا طبیعیات، [آیا در طبیعیات می‎خواستند بگویند] صغری و کبری یا استخراج المجهول من المعلوم؟ اتفاقا وقتی می‌رسیدند به طبیعیات در منطق وارد کردند حدس را. شما بروید مثال‌هایی که علما برای حدس می‌زدند [را ببینید] ریخت مثال‌ها چیست؟ مثال طبیعی است، چرا؟ چون طبیعیات زمینه‌ای بود که مبادی آن هنوز خیلی کلاسیک و مدون روشن نشده بود. لذا می‌گفتند حدس زدیم تا کم کم معلوم بشود [ساختار استنتاج در علوم طبیعی.] عرض من این بود. و الا اینکه بخواهم بگویم اشکال اربعه دقیقا از منطق گرفته شده است [در] بخشی از آن [صحیح است.] یعنی ما در منطق داریم اشکال اربعه را ولی صورت استدلال‌هایی هم داریم که با این اشکال تماما سر نمی‌رسد.

 


 

[1] الاعراف ۱۷۲

[2] الإمتاع و المؤانسة ص۹۰

[3] معجم مقاییس اللغة ج۲ ص۵۵: «حزر. الحاء و الزاء و الراء أصلان: أحدهما اشتداد الشىء، و الثانى جنسٌ من إعْمال الرّأْى.

فالاصل الأول: الحَزَاوِرُ، و هى الرّوابى، واحدتها حَزْوَرَة. و منه الغلام الحَزْوَر[3] و ذلك إذا اشتدّ و قوِى، و الجمع حزاورة و من ذلك حزَرَ اللَّبنُ و النّبيذُ، إذا اشتدّت حُموضته. و هو حازر. قال:

بعد الذی عدا القروص فحزر

و أمّا الثالث فقولهم: حزَرتُ‌ الشىء، إذا خرصْتَه، و أنا حازر.

 

[4] نقد و بررسی مناظره سیرافی با متی در منطق ـ محمدرضا محمدعلیزاده

درج پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 10 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, text, archive. Drop files here

هیچ فایلی انتخاب نشده است