مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 19
موضوع: اصول
بسم الله الرحمن الرحیم
استاد: شاهد روشن آن را قبلاً عرض کردم. در همان عرف فرهنگی که شما میگویید وضع نیاز دارد، وقتی یک شاعری و یک متکلمی، یک نوع آوری میکند، آن عرف او را تحسین میکنند.
شاگرد: ممکن است آن تحسین را بگذاریم به اعتبار اینکه چون واضع دارد در اینجا وضع تعیینی میکند، عرف این را میپسندد، یعنی با شما همراه هستند، نه اینکه بگوییم که…، فلذا اگر همان بار اوّل، عرف همان احتمال اوّل را که از این میبیند، دقّت میکند، باید حتماً قرینهای در کار باشد، چون در این استعمال میکند…
استاد: وضع هم نیست، اولین دفعه است، خود اهل عرف دارند اولین دفعه میبینند، ولی او را تحسین میکنند، میگویند بارک الله، چقدر قشنگ مطلب ادبی و استعاره زیبایی به کاربردید. این را چگونه توجیه میکنید با اینکه هر موردی وضع علاوه میخواهد. شما میگویید گاهی میشود که عرف قبیح میداند، خب این قبح آن بهدلیل عدم وضع نیست. شما این را به عدم وضع ربط میدهید. میگویید که ببین بعضی از جاها قبیح است، پس معلوم میشود که وضع میخواهد، پس ملازمه نیست، چون در یک موردی قبح را دید، پس محتاج به وضع است؛ نه، در این مورد هم حسن میبیند بدون نیاز به وضع. پس معلوم میشود که آن جایی که حسن یا قبح میبیند، پشتوانه هایی دارد، ما هم قبول داریم. ما که حرفی نداریم. در بعض استعارات، در بعض فرهنگها زیباست، در بعض دیگر اینگونه نیست، ممکن است. بعض استعارات هم در بینالملل است، همه جا زیباست. بعض استعارات هم در همه جا قبیح و زشت است. ذهن عرف کل ملل نمی پسندد.
شاگرد: آن بیست و پنج موردی که آن علاقات کشف شده است، در طول زمان و به مرور زمان، استعمالات عرف، بهعنوان یک جدولی مثلاً تعیینشده است، یعنی استکشاف شده است.
استاد: درست است، بسیار خب.
شاگرد: ممکن است آن بیست و پنج مورد که عرف تعیین میکند، در مرتکز ذهن عرف بوده و در ناخودآگاه ذهنش رسوخ داشته است، امّا علم نداشته است. حالا که استعمال میشود میبیند که زیبا است. فلذا اگر همان استعمال را…
استاد: شما پس وضع را نوعی اش کردید؟
شاگرد: بله، نوعی است.
استاد: نه.
شاگرد: من مخالف وضع تعیّنی نوعی نیستم. اینکه کلاً تمام استعمالات «بالطبع» باشد، در این یک مقداری حرف است. وإلا آن دو قول به وضع برمیگشت.
استاد: الآن صحبت بر سر تأیید این بود که وضع نوعی را به نحو شخص بگوییم، من ذهنم در آن فضا بود. اینگونه شد دیگر.
شاگرد: بله، آن یک مطلب دیگر است. الآن بحث ما بر سر طبعی بودن آن است. چون ممکن است که در یک جایی زیبا بشمارند، چون که…
استاد: طبعی این است، معنای طبعی که تصریح هم بود، نمیدانم حاشیه پسرِ خودِ مصنّف بود و نوشته بود «ابن المصنّف» در کتاب ما، نمیدانم در کتاب شما هم دارد یا نه. «محمد ابن المصنف قدسسره». صاحب کفایه چند تا آقازاده داشتند، آشیخ احمد، آشیخ محمد، نمیدانم کدامیک از اینهاست. الآن یادم رفته است. منظور اینجا «محمد ابن المصنّف»، به نظرم در همین حاشیه بود، حالا الآن یادم رفته است.
ببینید، شما که میگویید به طبعی نیست و نیاز به وضع است، یعنی این بیست و پنج علاقه، اگر یک علاقه جدیدی را کسی زیبا دید و استعمال هم کرد، باید بگویید عرف از او قبول نمیکنند و میگویند چون ما با همین بیست و پنج تا علاقه انس داشتیم، و حال آنکه عرف همین بیست و پنج تا را که تمام علاقات نمیدانند، این بیست و %LS