مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 8
موضوع: اصول فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع این جلسه : ضرورت صوری سازی زبان طبیعی و تبیین منطق مرتبه اول ومرتبه دوم و سایرمراتب.
مراتب در اسماء و صفات
شاگرد: دیروز به مناسبت در مورد دعای سحر صحبت شد. فرمودید برخی به دلیل اشکال محتوایی در اصل دعا خدشه میکنند در حالی که معنای خیلی خوبی دارد. اگر امکان دارد مقداری در مورد بعضی از فقرات این دعا صحبت کنید.
استاد: چند شرح خوب بر این دعا نوشته شده است. حتّی کلمهی «چند» هم درست نیست، شاید بیش از اینها باشد. در «الذریعة» اگر «دعاء السحر» یا «السحر» را جستجو کنید شرحهای قدیمی و جدید را میآورد. اما اگر بخواهیم خیلی کوتاه صحبت کنیم این است که این دعای شریف اسماء و صفات الهی را بسط میدهد. خدای متعال را به اسماء و صفاتش قسم میدهد «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»[1] نکتهای دیگر اینکه میگوید خدایا این اسماء نزد تو یکطور نیستند، تک تک اینها مراتب دارد؛ هر یک از این اسماء و صفات نزد تو مراتب دارد. البته به این معنا نیست که فاضل و مفضول است، همه فاضل و همه بالاست، امّا در عین حال راجح و ارجح است، نه فاضل و مفضول.
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ بَهَائِكَ بِأَبْهَاهُ وَ كُلُ بَهَائِكَ بَهِيٌّ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِبَهَائِكَ كُلِّه»[2] حاصل این است در نگاه اول همه را سان داده و تمام اینها را بسط میدهد، دوم اینکه وقتی میگوییم:«مِنْ بَهَائِكَ بِأَبْهَاهُ وَ كُلُ بَهَائِكَ بَهِيّ، مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِهَا وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَة» یعنی تک تک اینها و هر کدام از اینها خود مراتب دارد. اوسع و واسع دارد و در عین حال اینطور نیست که اوسع و واسع یکی پایینتر بیاید، [میفرماید:] «كُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَة، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّهَا» یعنی سؤال را هم به افضل هم به [فاضل] قرار میدهد. این یک معنای خیلی خوب و واضح و روشنی دارد. اگر بخواهیم دائم خدشه کنیم که چطور اول «أبهاء» بعدش [بهیّ باشد؟] چه مانعی دارد؟ اغراض متفاوت است. در یک مقام یک چیز به عنوان ردهی اول و افضل مطرح میشود؛ تأکید میکنیم که من که میگویم این افضل است معنایش این نیست که آنها [مدّ نظر نیست] آنها [هم مدّ نظر است، آنها]هم مورد قسم است، فاضل و مفضول نیست، راجح و ارجح است. قضیه این دعا و آنچه در ذهن من بود اینطوری است.
شاگرد: نسبت به بعضی از معارف و ادعیهای که منتهی بر معارف عالیه هستند، یک مشکلی که ما با آن مواجه هستیم این است که قرار است با فهم و ادراک خودمان وارد فهم آنها بشویم ولی در عین حال بنای بسیاری از اینها این است که چارچوب نگاه خاکی ما را بشکنند، یعنی در بعضی ما را جاها مقداری سر مرزها گیر میاندازند.
استاد: و ما اصرار میکنیم که نشکند. در یک مجلسی بودم و آقایان محترمی بودند، برای من غیرمنتظره بود که ایشان خدشه میکرد که این دعا اصلاً مفهوم روشنی ندارد و میخواستند از ناحیهی محتوا تضعیف کنند.
شاگرد: یکی از راههای تضعیف، تضعیف محتوایی است.
استاد: یکی دیگر از علما هم دیدم که دعاهای هر روز ماه مبارک را تضعیف محتوایی میکردند به اینکه این عبارت یعنی چه: «اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِي صِيَامَ الصَّائِمِينَ وَ قِيَامِي قِيَامَ الْقَائِمِين»[3] کانّه یک چیز بیمعنایی است.
شاگرد: در مورد سندش هم بعضی حرف دارند.
استاد: حالا سند حرف دیگری است و غیر از مسألهی محتواست که بگوییم: «صِيَامِي صِيَامَ الصَّائِمِينَ وَ قِيَامِي قِيَامَ الْقَائِمِين» اصلاً یعنی چه؟! همان جا در ذهن من بود که این که مانعی ندارد.
شاگرد: در مورد اشکال محتوایی نکتهای که فرموده شد خوب است که سطح مطالب بالاتر از ادراک ماست، ولی واقع قضیه این است که اگر ما عقل را حاکم نکنیم دچار مشکلات دیگر میشویم. یعنی از یک طرف عقل را حاکم میکنیم که دچار آن مشکلات نشویم از طرف دیگر هم خود عقل محدود است و امکان درک خیلی از معارف عالیه را ندارد. حال باید چکار کنیم؟
استاد: چاره این است که ما عقل را حاکم میکنیم؛ به این معنا که هم شارع اجازه داده و هم راه این است که باید روی عقلانیت مشی کرد. امّا آنها کار خودشان را کردهاند. دیگرانی میآیند و در جاهایی که عقل ما لنگیده، خُلل و فُرَجش را توضیح میدهند؛ و لذا ما و افراد مختلفی که خدشه کردند در درک آن عباراتِ بلند، جلو میرویم [و دربستر تاریخ عقلای دیگری میآیندو جواب میدهند] و آن وقت در اثر تعاون جمعیِ حاکم کردن عقل، عقل جمعی بالا میرود.
شاگرد: یعنی عقل کشف میکند؟
شاگرد1: یعنی عقل حاکم است؟
استاد: احسنت. درک عقلانی جمعی ما بالا میرود، بعد میبیند این درست بود که عقل را حاکم کردیم، و آن کسی هم که نفهمید و تأویل یا رد کرد معذور است امّا بعد در مجموع میبینیم که فهم ما بالا رفت. لذا آنها کار خودشان را کردند و در عین حالی که به ما گفتند [متعبّد باشید] و تعبّد جا دارد. البته مواضعی که «نردّ علمه إلی أهله» جا دارد مسلمات است. آنجا که سند مخدوش است به محتوا، سند را تضعیف میکنند، چون سند معلوم است. امّا در مثل آیهی قرآن و در متواترات که نمیتوانند تضعیف سندی بکنند «نردّ علمه إلی أهله» میگویند یا تأویل میکنند و امثال این حرفها.
بسم الله الرحمن الرحیم
2) شاید کسی بگوید این یعنی همهی زبان مبهم است. احتمالاً به جز ریاضیات، همین گونه است. اتفاقاً اهمیت بسیار زیاد ابهام از همین جا ناشی میشود. از داور ناشناسی که سبب شد این نکته را به صراحت بازگو کنم تشکر میکنم.[4]
پاورقی شمارهی دو در صفحهی چهار، جایی که ایشان برای شماره هفت چند نقطه گذاشته پاورقی دارد. کلمه «احتمالاً» در پاورقی بود که زیر آن خط کشیده بودم و از ناحیهی شما بزرگواران دقتهایی خوبی شد؛ بعد دیدم خود این عبارت برای همین بحثهایی که داریم تمرین بسیار خوبی است. «احتمالاً» باید کجا قرار بگیرد؟ اگر بخواهیم با بحثهایی که تا الان گفته شده تطبیق کنیم «احتمالاً» اسم عام است یا اسم خاص یا اسم اشاره یا قید است؟ از سنخ کدام عناصر زبانی است؟ ایشان هفت شماره گذاشته، هفتمی فقط [چند] نقطه بود. شش مورد حرف میزد؛ صفات و روابط و اسم عام و اسم خاص و اسم اشاره و قید. حالا «احتمالاً» کدام یک از اینهاست؟
تفاوت اصطلاحات در منطق و فلسفه
شاگرد: قید است؟
استاد: بله، معلوم است که قید است. نکتهی دیگری اینکه «صفات» و «روابط» عنصرهایی هستند که رنگ منطقی و فلسفی دارند. خیلی چیزهاست که الفاظشان در منطق و فلسفه یکی است امّا دیدگاه دوتاست. -جلوترها هم عرض کردم- مثلاً ماهیت؛ ماهیت یک تعریف منطقی دارد: «ما یقال فی جواب ما هو» این تعریف دقیقاً منطقی است. امّا گاهی ماهیت به «حدود وجود الشیء» یا «حدّ الشیء» [اطلاق میشود] که این تعریف فلسفی است. صفت را نگاه میکنید میپرسید صفت چیست؟ میگویید یک وصفی که بر موضوع بار میشود؛ این یک تعریف منطقی برای صفت است. امّا اگر در جواب اینکه صفت چیست بگویید یک حالتی برای شیء است، این دید، دید فلسفی و وجودی است. در منطق نمیگوید حالتی برای شیء، در منطق با خود شیء کار دارید. هر گاه در مورد ذهنیت شما و معرفت شما از شیء کار دارید و حرف میزنید مربوط به قضیه و منطق است، مربوط به خارج نیست. دید، [دید] منطق میشود؛ مثل صفتی که بر چیزی بار میشود که بار شدن مربوط به ذهن است. امّا اگر بگویید صفت حالتی برای شیء است، آن صفت که در ذهن شماست که حالت او نیست، اگر «زید قائم است» در خارج این حالت برای او هست. [در این صورت] دید شما دید فلسفی میشود. لذا «صفات» و «روابط» در این تقسیمبندی میتواند هم عنصر منطقی و هم فلسفی باشد. امّا موارد بعدی یعنی اسم عام و اسم خاص و اسم اشاره و قید، همه عنصر زبانی هستند. یعنی چیزهای بعدی مستقیماً عنصر منطقی نیستند. نشانه است، آن قبلیها یعنی صفات و روابط ذوالنشانه و مدلول هستند، امّا اینها نشانه و علامت و عناصر زبانیاند. زبان یعنی ترتیب نشانهها برای مدلول و اینها هم عناصر زبانی هستند. لذا «احتمالاً» اینجا قید و یک عنصر زبانی است که در نحو زبان خیلی مهم است.
برو به 0:11:15
تفاوت معنای جمله با جابجایی قید «احتمالاً»
حالا آیا اگر کلمهی «احتمالاً» را به فرمایش ایشان بردارید و بگویید: «به جز احتمالاً ریاضیات» با عبارت [صاحب مقاله که میگوید:] «احتمالاً به جز ریاضیات» فرق میکند یا نه؟ این از بحثهایی که گفته شد چرا این بحثها مطرح میشود؟ الان میبینید یک قید داریم که نحو جایگاه او را تعیین میکند. یک ترتیب تکوینی در نحو بین دو نشانه برقرار میشود، بعداً هم معنا به آن میدهیم و معنا نقش خودش را ایفاء میکند. الان این دو عبارت «احتمالاً به جز ریاضیات» و «به جز احتمالاً ریاضیات» بالدقة چه تفاوتی با هم دارد؟ «احتمالاً» اگر قید است دارد یک تردید و یک معنای اضافی را سربارگذاری میکند، یک معنای اضافی را به فعل یعنی به چیزی که عامل اوست میدهد. قید یک عامل نحوی میخواهد نه عامل ادبیات عرب. عامل ادبیات عرب عامل لفظی محض است امّا عامل نحوی، عامل در زبان است. عامل نحوی عامل عنصر زبانی است نه یک زبان خاص که اعراب بگذارد. این یک عامل عنصر زبانی است. الان اگر شما بخواهید بگویید استثناء محتمل است، یعنی اصل الاستثناء محتمل است میگویید «احتمالاً به جز» امّا اگر بگویید «به جز احتمالاً» یعنی «به جز» به احتمال تعلق نگرفته است. مستثنی که ریاضیات است احتمالی است. این را جایگاه نحوی اصیل برای عنصر کلام میگوییم. «احتمالاً» چون یک قید تردید انداز است، متعلق آن، مدخولش -یعنی آن چیزی که بعدش میآید- میشود. حالا مدخول همین «احتمالاً» که به دنبالش میآید میتواند موضوع یا محمول یا فعل و حتّی میتواند نسبت باشد.
«احتمالاً» در جملهی «احتمالاً زید میآید» در شرایط مختلف فرق میکند. شما اگر میدانید کسی قرار است مثلاً از طرف یک مؤسسهای نامهای برای شما بیاورد، بعد بگویید «احتمالاً زید میآورد» این «احتمالاً» یعنی چه؟ یعنی اصل آمدن قطعی است و نامه را میآورند امّا احتمالاً قاصد و پیامآور زید باشد. این «احتمالاً» دقیقاً به خود فاعل یعنی مسند میخورد. امّا یک وقت میخواهید احتمال را به آمدن زید بزنید. «زید، احتمالاً میآید.» اینجا اصل خود آمدن مورد احتمال است ولی اینکه زید یک کاری انجام میدهد مسلم است. آیا زید فلان کار را انجام میدهد یا فلان کار را؟ میگویید احتمالاً این کار را انجام میدهد. فاعلیت و موصوفیت زید را مسلم میگیرید و «احتمالاً» را به محمول یعنی مسند میزنید نه به مسند الیه.
گاهی قید به اصل اسناد مربوط میشود؛ «احتمالاً زید میآید.» اصل خود قضیه [مورد تردید است] بدون اینکه مسلّمی داشته باشد؛ نه مسلماً میدانیم زید کاری انجام میدهد یا نه -که تردید را به محمول بزنیم- و نه مسلماً میدانیم محمول انجام میشود -که تردید را به مسند الیه و موضوع بزنیم- اصل این است که «احتمالاً زید میآید» این «احتمالاً» دقیقاً به اسناد میخورد. هیچ چیز مسلّمی هم ندارد؛ وقتی احتمالاً به اسناد بخورد ما هیچ چیز متیقنی نداریم.
ببینید یک قید در کلام و در یک عنصر کلامی [چقدر دقت دارد.] الان چیزی که برای امروزیها خیلی مشکل است که آن را بیان کنند «دامنهی سور» و «دامنهی قید» است. البته نمیدانم «دامنهی قید» را میگویند یا نه ولی «دامنهی سور» را زیاد میگویند. اینها بحثهای مهمی است. دامنهی قید مهم است، یعنی اگر شما بخواهید «احتمالاً» را به اسناد بزنید، مجبور هستید هر دو موضوع و محمول را در پرانتز بگذارید بعد بگویید احتمالاً این پرانتز، تا به اسناد بخورد.
شاگرد: گویا در اینجا محذوفی داریم یا اینکه بگوییم «احتمالاً» نائب مناب فعل شده است، بگوییم «احتمالاً» یعنی «احتمالاً چنین است»
استاد: [وقتی میگویید] «احتمالاً چنین است» شما به اسناد زدید.
شاگرد: خودش «احتمالاً همین گونه است.» دارد.
استاد: حتّی اگر «احتمالاً» را به «همین گونه» بزنیم حرفهای دیروز است که یکی از آقایان فرمودند که به اسناد میزند. «احتمالاً همین گونه است.» اگر این «احتمالاً» را بخواهید به «همین گونه» بزنید به کل جمله میخورد که «احتمالاً» قید اسناد میشود، یعنی دامنهی این قیدِ «احتمالاً» مجموع موضوع و محمول و مستثنی و همه اینها میشود.
علی أی حال من دیروز دیدم همین عبارتی که ایشان اینجا نوشته، یک تمرین خوبی است برای تعیین اینکه اگر در زبان ما، نحو صحیح اعمال شود، اینطور اشتباه نمیکنیم. این زبان طبیعی بوده که آن را نوشته است. اینکه سرگردان میشویم به جهت آن است که این دقائق در زبان طبیعی اعمال نمیشود که دقیقاً معلوم باشد که دامنهی هر کدام و متعلق هر کدام [چه چیزی است] اینکه زبان دارای یک نحو منسجم باشد که هیچ وجه دیگری نتواند همراهش بیاید [و رهزن شود، هنوز اینطور نیست.]
شاگرد: تفاوت دیگری هم که دارد این است که این ابهام، ابهام نحوی است در حالی که ما در مورد ابهام لغوی بحث میکنیم.
استاد: من نمیگویم این ابهامِ ما نحن فیه است که دیروز ایشان اشاره کردند. منظورم این است که اصلِ نمادبندی و ترجمهی یک جملهی زبان به نمادها و صوریسازی و سپس معنادادن چقدرمؤثر است. اگر بعداً یک [صوری سازی شود] و نحوی طبق ضوابط خودش قرار بدهیم، در امثال این موارد سردرگم نمیشویم.
برو به 0:18:07
شاگرد: ما قرار است با عبارات خارجی سر و کار داشته باشیم و باید آنها را تحلیل کنیم. تفاوتش در این است که ما در آنجا میتوانیم حرف بزنیم. پنج شش احتمال گفته شده با یک زبانی که قابل فهم است.
استاد: نکتهی خوبی فرمودید. بحثهای ما دو مقام دارد. یک مقام این است که میخواهیم زبان طبیعی محقق را به این زبان صوری ترجمه کنیم؛ مقام دیگر این است که وقتی زبان صوری کامل تدوین کردیم بعد از مسیر و قالب آن خروجی داشته باشیم. یعنی چیزهایی بر طبق این زبان بنویسیم که آنجا خیلی خوب است و مشکلی نداریم. و لذا پیشرفت برنامهنویسیهای امروزی -که تا به این حد کامپیوتر پیشرفت کرده -مربوط به این است که آن کدی که شما به او میدهید و عمل میکند از مسیر این زبان، رد میشود، و او اشتباه نمیکند. لذا قبلاً عرض میکردم یکی از علتهای مهم پیشرفت بشر در منطق و قدردانی منطق ریاضی و این دستگاه با سیمهای مسی شده، به دلیل این است که به بشر نمیگفت که من حرف تو را اشتباه میدانم که او هم بگوید تو نمیفهمی. با زبان بیزبانی میگفت من نه حرف تو را میفهمم و نه میگویم اشتباه یا درست است؛ اگر من اشتباهی کردم تو اشتباه کردهای و او را مجبور میکرد برگردد، و از این غرور که بگوید تو حرف مرا نمیفهمی پایین بیاید و بگوید چکار کردم که غلط جواب داد؟ لذاست که در این مسیر زبانها پیشرفت پیدا میکند. زبانی که پیشرفت پیدا کرد آن وقت شما یک خروجی از مسیر این زبان دارید. از مسیر این کدنویسی -که خودش زبانِ دارای نحو صحیح است- خروجیها مردد و آنطوری نخواهد بود. این هم یک نکتهای بود. به هرحال، به فرمایش شما درنتیجه بتواند همه اشکالات را حل کند یا نکند، نمیدانم. البته آن هم ظاهراً در بخشی از کار نمیتواند -برای چند وجهیهایی که بعداً عرض میکنیم- نمیتواند. فعلاً این آرمان بشر است که یک چیزی داشته باشی که مبهم نباشد. اینکه ابهام دردسر ساز است و افراد این مسیر را ناراحت میکند، به خاطر این است که آنها میخواهند از چند وجهی بیرون بیایند به یک چیز مسلمی برسند که دیگر قابل تردید نیست که آن وقت هنگامه میشود. فضا این فضاست.
شاگرد: مشکل این است که ابهام در جزئیترین جزئیات است، که از این اتمیکتر دیگر نمیشود کاری کرد.
استاد: از جایی شروع کردند که همه چیز درست میشود، حالا رسیدند به این چیزی که اینقدر همه چیزها و کاسه و کوزهها را به هم میزند.
شاگرد: گزاره «احتمالاً زید میآید.» قابل صدق و کذب نیست؟
استاد: در جایی که احتمال صفر باشد قابل صدق و کذب است. مثلاً شما میفرمایید «احتمالاً سنگ میآید.» اینجا کذب است، چون سنگ شأنیت آمدن ندارد. احتمال وقتی صفر باشد یعنی از چیزهایی است که امکان ندارد. چیزی که ممتنع است، مثلاً میگویید «احتمالاً تناقض محقق میشود.» این کذب است، چون احتمال اینجا جا ندارد. احتمال کذب میشود.
حالا ارزشدهی و جدول صدق و کذب یک هنگامهای است برای هر یک از این مباحث که خیلی جالب و مهم و فایدهدار است. این مربوط به کلمهی «احتمالاً» بود که خود یک مثال و تمرینی برای بحثهای ما بود.
شاگرد: در مورد «احتمالاً به جز ریاضیات» میتوان دو برداشت داشت؛ یکی اینکه بگوییم «احتمالاً، به جز ریاضیات همین گونه است» و دیگر اینکه بگوییم «احتمالاً به جز ریاضیات، همین گونه است»
استاد: در مورد این دیروز صحبت شد. خود شما گفتید که یعنی ریاضیات قطعی است.
شاگرد: این یک احتمال است. یکبار بگوییم «احتمالاً» ویرگول «به جز ریاضیات همین گونه است.»
استاد: یعنی به جز ریاضیات قطعی العدم باشد؟
شاگرد: یعنی «به جز ریاضیات احتمالاً همین گونه است.» یعنی ریاضیات استثناء قطعاً است.
استاد: یعنی قطعاً در ریاضیات ابهامی نیست.
شاگرد: یک احتمال هم دارد اینطور بخوانیم: «احتمالاً به جز ریاضیات، همین گونه است» یعنی در خود ریاضیات هم تردید هست.
استاد: ببینید ما چند بخش داریم. این که میگویم نحو خیلی مهم است. جایگاه نحوی زبانی «احتمالاً» باید تعیین کنید. -ما سریع محدودهها را معین کنیم- ببینید «همهی زبان مبهم است، احتمالاً -کل جمله در پرانتز-(به جز ریاضیات همینگونه است)» کل پرانتز مدخول «احتمالاً» باشد، اگر اینطور شد «احتمالاً» قید اسناد و قید نسبت جمله میشود. «همین گونه بودن» احتمالی است، یعنی ایشان حرف طرف [داورناشناس] را قطعاً نپذیرفته بلکه احتمالاً پذیرفته است. داورناشناس گفت: «شاید کسی بگوید این یعنی همهی زبان مبهم است.» ایشان هم «احتمالاً» را به اصل نسبت زده و میگوید «احتمالاً همین گونه است.» در این صورت قید نسبت میشود.
شاگرد: و قطعاً در ریاضیات نیست.
استاد: بله، روی این حساب چون « احتمالاً» درمحدوده «به جز ریاضیات» است [و درمحدوده خود ریاضیات نیست]مستقل میشود و احتمالاً به ریاضی نمیخورد، او محتوای اصلی خودش را دارد که قطعیت استثناء است؛ این یک برداشت.
برداشت دیگر اینکه «احتمالاً» به خود استثناء بخورد. یعنی «تمام زبان مبهم است.» استثناء دارد یا ندارد؟ نمیدانیم دارد یا نه، «احتمالاً به جز» ببینید برای اصل استثناء احتمال میآوریم.
شاگرد: یک وجه هم این است که از خود مصنف بپرسیم.
استاد: جالب این است که زبان اینطوری است که خود مؤلف هم مردد میشود که چه میخواستم بگویم!
شاگرد: مرگ مؤلف اتفاق میافتد.
استاد: واقعاً الان در متنمحوری میگویند که به محض اینکه از دهان مؤلف متن صادر شد مؤلف مُرد؛ یعنی اگر برگردی و بپرسی که چه گفتی خودش میبیند که متنش وجوهی دارد، من یکی را اراده کرده بودم.
شاگرد: به خاطر همین است که همیشه میگویند «مرحوم مصنف».
شاگرد1: در زبان گفتاری لحن هم دخالت میکند -مثلاً احتمالاً را با لحنهای مختلف اداء میشود- که در نوشتار منعکس نمیشود.
استاد: این از مشکلات صوری کردن است که لحنها در زبان گفتاری -که به آن استرس میگویند و با فشار دادن [کلمات معلوم میشود- منعکس نمیشود.] «احتمالاً زید میآید» [استرس کلام استاد بر واژه «زید»] و «احتمالاً زید میآید»[استرس کلام استاد بر واژهی «میآید».]
شاگرد: این را با پرانتز درست میکنند.
استاد: بله، در زبان صوری و مکتوبات میشود با علامات تعیین کرد. الان عرض کردم با پرانتز که میگوییم «دامنهی سور» «دامنهی قید»؛ دامنهی قید اگر کل جمله باشد قید مربوط به اسناد است، امّا دامنهی قید اگر مدخول خودش باشد مربوط به مسند است.
شاگرد: در متنهایی که علامات ندارد مثل روایات یک مقدار مشکل میشود.
استاد: بله، در ترجمه اینها -البته ترجمهی تک منظورهای و استحالهی استعمال لفظ در اکثر از معنا – به مشکل برمیخوریم. امّا از باب امکان استعمال لفظ در اکثر از معنا به خصوص که گوینده قاصد بوده، اتفاقاً در آن فضا راحتتر میشود؛ یعنی ما مواضع نحوی و عناصر زبانی یک جمله را آنالیز میکنیم و میتوانیم طبق تمام محتملات معنا را از جمله قصد کنیم و بیرون بکشیم، اینطور خیلی عالی میشود. اصلاً زبان طبیعی اینطوری است که نحوِ ذو وجوه دارد. یعنی بشر برای خودش دست و پاگیر میدانسته که یک نحوی را انتخاب کند که مثل اینها باشد. حکماءِ زباندان، کلیگویی و ذو وجوه گفتن را بسط دادهاند. آنهایی که میفهمیدند تعمّداً [این کار را کردهاند] و بسیاری از گسترش و تکامل زبان از حکماء صاحب آن زبان بوده است؛ که کاری کردند که زبان صاحب آن زبان، پربار باشد.
شماره هفت هم که چند نقطه [به این صورت (7. ….)] گذاشتند. شما به جای شماره هفت چیزی به ذهنتان آمده است؟ صفت و نسبت و اسم عام و خاص. -با این توضیحی که عرض کردم- صفت و رابط، عنصر منطقی یا فلسفی -با دو تعبیر و با دو تعریف- شد، امّا اسمهای عام و خاص و اسم اشاره و قید و اینها عناصر زبانی هستند که فضای اینها دو فضاست. حالا چون ایشان اینطور گفتهاند ما میتوانیم برای اینها هم در عنصرهای زبانی و هم در عنصر منطقی یا فلسفی، مثال پیدا کنیم. هر چه پیدا کردید و به ذهنتان آمد بفرمایید. حالا ادامه را بخوانیم.
شاگرد: مثال اسم خاص درست است؟
استاد: اورست؟
شاگرد: خود اورست را مثال نزده است، میگوید قلهی اورست.
استاد: نه، شروعش از قله است. اورست که خودش اسم خاص برای یک کوه است، چون میخواهد پارادوکس را پیاده کند لذا باید از یک جایی شروع کند و از قله شروع کرده است. چرا؟ چون -اگر یادتان باشد- در خرمن از متیقن شروع کرد و گفت «یک دانه گندم قطعاً خرمن نیست.» از اینجا شروع کرد و جلو رفت. از طرف دیگر از یک خرمن قطعی شروع کرد -که این قطعاً خرمن است- و [از آن] دانه دانه برداشتن را شروع کرد. اینجا هم میخواهد از قطعی الصدق شروع کند. جایی که قطعاً اورست است که شکی در آن نداریم قلهی آن است. اگر قلهاش اورست نباشد پس [کجا اورست است؟] ایشان به خاطر اینکه قله، قطعی الصدق است از قلهی اورست شروع کرده است که هیچ کسی خدشه نکند، بعد از قله ادامه میدهد تا به ایران و تهران میرسد و این پارادوکس درست شده است.
بعد میفرمایند:
«در این نوشتار عمدتاً بحث خود را به عبارتهایی از زبان طبیعی که در زبان منطقِ مرتبهی اول در جایگاه محمول قرار میگیرند، محدود خواهیم کرد. این عبارتها معمولترین مثالهای ابهام در بحثهای فلسفی راجع به ابهامند. این محدودیّت شاید نقصی برای کار محسوب شود، امّا بالاخره باید کار را از جایی شروع کرد. با این محدودیت، در ادامه به شناخت بیشتر ابهام خواهیم پرداخت.»[5]
«در این نوشتار عمدتاً بحث خود را به عبارتهایی از زبان طبیعی که در زبان منطق مرتبهی اول در جایگاه محمول قرار میگیرند، محدود خواهیم کرد.» میگویند ما در این جزوه فقط با محمولهای منطق مرتبهی اول کار داریم؛ هم یک موضعی، هم دو موضعی و هم چند موضعی. منطق مرتبهی اول، محمول یک موضعی است که اولین مورد یعنی «صفات» بود. منطق چند موضعی «روابط» بود که دوم از موارد است. اینها همهی منطق مرتبهی اول است. منطق مرتبهی اول یعنی چه؟ ما که کتابهای طلبگی خواندهایم و در بحثهای طلبگی خیلی حرفها گفته شده، این تقسیمبندی در ذهن من آمد، امّا نمیدانم خود آنها الان یک ضابطهی روشنی برای مرز بین منطق مرتبهی اول و دوم ارائه دادهاند یا نه، البته گمان نمیکنم ارائه داده باشند. چون خود مرز بین منطق مرتبهی اول و دوم خیلی کار دارد. مرزش کجاست؟ یکی از چیزهایی که خودشان میگویند این است که عین همینهایی که محمولِ منطق مرتبهی اول بود -هم یک موضعی و هم دو موضعی- به محض اینکه کلیاش را بگویید منطق مرتبهی دوم میشود. شما اگر بگویید «زید قائم است.» این قیام به عنوان یک صفتِ به حمل شایع بر زید حمل شده است؛ این منطق مرتبهی اول میشود.
برو به 0:31:01
امّا اگر بگویید «زید صفت قیام دارد.» کلمه صفت را که وصفی برای خود قیام است به کار بردید. یا مثلاً بگویید «یکی از صفات قیام است.» به محض اینکه این عنصر «صفت» را -که خودش یک وصف کلی برای مصادیق صفتِ منطق مرتبهی اول است- گفتید؛ یعنی تا گفتید «صفت» منطق مرتبهی دوم میشود. یعنی ذهن شما یک چیزی را به عنوان محمول در قضایا درک میکند که عکس و آینه مستقیم واقع است، به اتاق وارد میشوید و میبینید که زید قائم است، زید و قیامش را دیدید و مستقیماً در ذهن شما منعکس شد، این منطق مرتبهی اول میشود. حالا اگر برگردید و روی آن چیزی که خودتان دیدهاید و آن قضیهی منطقی که درک کردید، اینها را دائم در ذهن خودتان عنوان بندی کنید؛ بگویید «محمول صفت است.» «موضوع شخص است.» اینکه آنچه را که ابتداء از خارج درک کردید تحلیل میکنید، مرتبهی دوم میشود.
شاگرد: تعابیری مثل «صفت میتواند ابهام داشته باشد.» یا همین عباراتی که در این مقاله آمده است همینطور است.
استاد: اتفاقاً همین به ذهن من آمد. مواردی که خود ایشان گفت «صفت» «رابطه» همهی اینها عناصر منطق مرتبه دوم است. گفت «ابهام در صفات میآید پس صفات مبهم است.» این یک قضیهی منطق مرتبهی دوم است، چون موضوعش صفات است. «روابط مبهم است و در روابط تشکیک میآید.» این خودش یک قضیه منطق مرتبهی دوم است.
البته اینکه جدا نشده را الان عرض میکنم.اما در مورد اینکه چطور مسأله مرز بین منطق مرتبهی اول و مرتبهی دوم سنگین است [باید بگوییم] اینکه میگوییم منطق مرتبهی اول این است که من چشم باز کنم و یک چیز واقعی را درک کنم، یعنی [درک] یک قضیهی شخصیه با عوارض مشخصه؟ یا نه، اگر من یک قضیهای داشته باشم و نوع اخیرش هم بر آن حمل کنم، خوب است و [منطق مرتبهی اول میشود؟] مثلاً «زیدٌ انسان». -در مثل «زیدٌ قائم» وصف برای خودش است، یک عرضی در وجود او به عنوان یک شخص بر او طاری و ساری است.- اما اگر بگویم «زید انسان است.» این منطق مرتبهی اول است یا منطق مرتبهی دوم؟ علیالقاعده همهی ذهنها میگوید اول است. حالا اگر جلوتر برویم و جنس بالاتر را بگوییم «زید حیوان است، متحرک حساس بالارادة است.» «زید جسم نامی است.» [در این مثالها] «انسان» نگفتم و به سراغ جنس بالاتر رفتم، جنس متوسط را میگوییم تا به جنس الاجناس میرسیم: «زید جوهر است.» این منطق مرحله اول است یا نیست؟ الان ذهن شما در نوع اخیر یاری کرد و خیلی سنگین نبود، گفت «زید انسان است.» منطق مرتبهی اول است چون نوع اخیر بود؛ امّا هر چه تجرید کردید و به سوی جنس و جنس عالی رفتید، ذهن در اینکه اینها منطق مرتبهی اول هست یا نیست باید مقداری درنگ کند. امّا در «زید قائم است.» هیچ شکی نداشتید. در صنف مثل «زید مرد است» مردیت برای زید صنف است، منطق مرتبهی اول است یا نه؟ این را به عنوان یک صنف عرض میکنم نه به عنوان یک عرض که از عوارض مشخصه باشد. مردیت از عوارض مشخصه زید نیست از اصناف مصنّفه اوست که او را تحت یک صنف داخل میکند، جزئی اضافی است. حالا این کدام یک از اینهاست؟ الان رفتیم تا به جنس عالی رسیدیم، حالا برمیگردیم سراغ چیزهایی که همه خواندهایم. میگوییم غیر از اینکه یک شخص داریم که عوارض مشخصه و عوارض مصنّفه داریم، بعد نوع اخیر داریم، بعد جنس این نوع اخیر داریم، بعد جنس متوسط داریم، ادامه میدهیم تا جنس عالی؛ وقتی به جنس عالی رسیدیم همه را یک کاسه میکنیم و میپرسیم اینها همه معقول اول هستند یا ثانی؟ همه معقول اول است. این همه سلسله درست کردیم از اینجا تا آنجا، از «قیام» که عرض خاص زید بود شروع شد و تا «جوهر» رفتیم، همه جزء مقولات عشر هستند. مقولات عشر بنا بر اصطلاح کلاسیک رایج ماهیت و معقول اول است. در کلاسهای ما گفته شده که ما معقول ثانی فلسفی و معقول ثانی منطقی داریم. لذا همین جا کلمهی «صفت» یک معقول است، صفت یک معقول اولی است یا معقول ثانی؟
شاگرد: معقول ثانی است.
استاد: معقول ثانی است. معقول ثانی منطقی است یا فلسفی؟ الان عرض کردم که با دو تقریر هر دو هست. اگر بگویید صفت آن چیزی است که بر موضوع حمل میشود، معقول ثانی منطقی است؛ چون حمل شدن کار ذهن و معرفتی است. اگر بگویید صفت چیزی است که حالتی از موضوع است، این دید، دید منطق نیست، مربوط به واقعیت و مربوط به خود موضوع خارجی، قطع نظر از معرفتشان است. پس صفت معقول ثانی است، با تعریف خاصش معقول ثانی منطقی و با تعریف و نگاه فلسفی معقول ثانی فلسفی است.
شاگرد: وقتی صفت میگویید مفهوم صفت یا مصادیق صفت منظور است؟ سفیدی که یک صفت است معقول اولی است.
شاگرد1: نه منظور عنوان «صفت» است.
استاد: مثل این است که بگوییم «انسان نوع است.» ما اینجا یک معقول ثانی منطقی داریم یا نه؟
شاگرد: بله نوع داریم.
استاد: نوع داریم، چرا؟چون ولو انسان را در خارج داریم ولی انسانِ در خارج نوع نیست. مفهوم نوع تحلیلی روی انسانی است که ما درک کردیم. به عبارت دیگر همیشه مصداق معقولات ثانی منطقی، ذهن است. مصداق واقعیاش در ذهن است. امّا معقول ثانی فلسفی مصداقش در خارج است. و لذا اگر بگویید «بیاض صفت است.» اگر بپرسند چرا صفت است؟ میگویید چون میگویم «زیدٌ ابیض» اینجا منطقی حرف میزنید. یعنی الان صفت بیاض را به عنوان یک عنصر منطقی در نظر گرفتید و جایگاهش را در قضیه نشان میدهید.
شاگرد: شما فرمودید مقولات عشر معقول اولی است، عرض میکنم اگر با این ملاحظه نگاه کنیم آنها هم معقول ثانی میشود. اگر به مصادیقش نگاه کنیم مقولات عشر همه معقول اولی میشوند. امّا اگر خود مفهوم مقولات عشر مثل کم و کیف را نگاه کنیم معقول ثانی میشود.
استاد: یعنی اگر بگوییم «المقولة» معقول ثانی است، اگر بگوییم «الجنس» یا «الجنس العالی» معقول ثانی میشود، «النوع الاخیر» معقول ثانی است. امّا اگر بگوییم «جوهر» چه میشود؟
شاگرد: ایشان میگوید اینکه شما میفرمایید همه مقولات معقول اولی هستند به حمل شایع گفتهاید نه به حمل اولی.
استاد: بله منظورم مصادیقش بود. چون من از «زید» شروع کردم.
شاگرد: چون راجع به صفت سؤال شد [این سؤال پیش آمد.]
استاد: من از «زید» شروع کردم و گفتم «زید قائم است و مرد است و انسان است و حیوان است و جسم نامی است و جوهر است.» اینها همه مصداق بود. اینکه گفتم همهی اینها معقول اول است منظورم اینهایی بود که در این رده هستند. و الّا درست میفرمایید اسمی که روی اینها گذاشتیم [معقول ثانی است؛ یعنی] خود کلمه «معقول اول» با اینکه «معقول اول» میگوییم ولی خودش معقول ثانی است. مثل جزئی است که خودش کلی است. خودِ معقول اول، معقول ثانی است.
خلاصه با این توضیحی که عرض کردم مرز چه شد؟ منطق مرتبهی اول کدام یک از اینهاست؟ شما میگویید از قضیهی اتمیه شخصیه شروع میکنیم. قضیهی شخصیهی «زیدٌ جوهر» قضیهی شخصیهای است که محمولش مرتبهی اول هست یا نیست؟ نوع اخیر باید باشد؟ جنس عالی باشد؟ معقول اولی باشد -منظورم مصداق است-؟ معقول ثانی باشد – فلسفی یا منطقی-؟
در این مقالهای که شما فرمودید به مؤسس [این]منطق،- فرگه- نسبت دادهاند که او گفته: وجود اصلاً بیمعناست. در جای دیگر هم میگوید وجود کذاست، امروزیها هم برخورد کردهاند و میگویند وجود از عناصر منطق مرتبهی دوم است. محمول وجود و هلیت بسیطه در این صد ساله بر سر منطقیین خیلی بلا آورده است. در مورد «زیدٌ موجود» چه باید بگوییم؟ میگویند اصلاً این معنا ندارد، از قضایای بیمعناست. خیلی خوب است! در مدرسه درس بخوانیم بگوییم «زیدٌ موجود» بیمعناست! نباید اینطور باشد که وقتی در کلاس به اشکالی برخورد میکنیم واضحات را [انکار کنیم] و بگوییم اینها بیمعناست. این را دیدم نسبت داده بودند که اگر بگویید یک موضوع موجود است، این از قضایای بیمعناست. در کتابها هست که وجود معقول ثانی است، به این معنا مانعی ندارد. یعنی آن بحثی که در کتب ما بوده و اینها آنطور نمیخواندند در مشکلاتِ پیادهسازی، لمس کردند که [وجود] محمول مرتبهی اول نیست؛ یعنی وجود معقول ثانی فلسفی است [به آن تعبیری که در کلاسهای ما گفته میشود.] این مانعی ندارد امّا بیمعنایی [را نمیتوانیم بپذیریم.] اگر بیمعنا گفته باشد آن فرمایش دیروز شما مشکوک میشود که گفتید او در تدوین منطق با دید پوزیتیویستی وارد نشده است، بعدیها با آن دید وارد شدند.
برو به 0:41:25
شاگرد: در دید کانتی هم اینطور میشود، چون کانت وجود محمولی را منکر است، برای همین میگوید «شیء موجود است.» لغو است. یعنی میگویند محمولی صفت قرار میگیرد که خارجیت داشته باشد. در فضای کانت موضوع و محمول اینطور است؛ یعنی هم موضوع و هم محمول را باید از خارج بگیرید. وقتی شما مقولهی ذهنی را حمل کنید حملی رخ نداده است.
استاد: یعنی اگر ما میگوییم «یک چیزی موجود است.» به دنبال هلیت بسیطه چیزی میرویم و سؤال مطرح میکنیم، همهی اینها لغو است؟
شاگرد: در فضای کانتی، بله لغو است. در فضای کانت شما نمیتوانید وجود را بر چیزی حمل کنید. حرف، حرفِ غلطی است ولی مبنایش این است.
استاد: در استفهامات چکار میکنند؟ استفهام نقش بسیار مهمی در[منطق دارد.] الان این منطق، منطق استفهام است.
شاگرد: این مشکل کانت است که در حرکت نومن به مشکل برمیخورد که بعد او ایدهآلیسم ظهور پیدا میکند.
استاد: اگر گفتهاند و [نقد شده که حرفی نیست.] چیزی که الان به ذهن میآید این است که اینطور حرف زدن با یک استفهام بیّن منافات دارد. استفهام یعنی چه؟ یعنی هنوز قضیه شما تشکیل نشده است. موضوع ندارید که بگویید در دل موضوع وجود قرار دارد. من که هنوز قضیهای ندارم. یک انشاء بالمعنی الاعم دارم؛ استفهام انشاء نیست، انشاء بالمعنی الاعم است. من به دنبال «هل زید موجود؟» به عنوان یک شخص هستم. این معنا ندارد؟ اگر معنا ندارد من به دنبال چه چیزی هستم؟ و اگر به یک جواب رسیدم به یک جواب بیمعنا رسیدهام؟
معقولات ثانی فلسفی که عروض در ذهن است و اتصاف در خارج است، و معقول منطقی که عروض و اتصاف هر دو ذهن است؛ اینها ثالث هم دارد. یعنی از اینجا که راه افتاد منطق مرتبهی دوم و سوم و چهارم و… را به راحتی میتوانید بفهمید. مثلاً اگر من عرض کنم امکان وصف نسبت است، نسبت، نسبت ممکنه است؛ نسبت، نسبت ضروریه است، این را باز کنیم -که البته همه خواندهایم و آشنا هستیم- در مورد این میگویید این چه منطقی است؟
شاگرد: منطق دوم است.
استاد: منطق دوم است یا منطق سوم است؟
شاگرد1: دوم به بعد است.
شاگرد2: اول نیست.
استاد: بله، اول نیست را نمیخواهم بگوییم. از حیث عنصری که در موضوع و محمول به کار رفته میخواهیم تعیین کنیم که منطق چندم است.
شاگرد: نسبت (x) نسبت ضروریه است. وقتی میگوییم نسبت (x) به یک مصداق اشاره میکنیم.
استاد: خود «نسبت» مربوط به منطق مرتبهی اول است یا منطق مرتبهی دوم؟
شاگرد: مرتبهی دوم است.
استاد: «ضرورت نسبت» این وصفی است نه برای [خارج بلکه] با خود قضیه کار داریم «قضیةٌ ضروریة». خود قضیه را تقسیم میکنیم؛ یعنی قضیهای که خودش عنصر مرتبهی دوم بود، دستهبندی میکنیم. الان من میگویم نوع اخیر، جنس عالی، این محمولات عالی بودن، متوسط بودن، منطق مرتبهی سوم است. یعنی من اصل «جنس» را که حمل کردم منطق مرتبهی دوم شد، بعد که دوباره همین عنصر محمولی منطق مرتبهی دوم را موضوع گذاشتم، و وصف و تقسیمبندی برای خود او آوردم، مرتبهی سوم میشود. دوباره شما اگر همین انواع مرتبهی سوم را تحلیل کردید و جلو رفتید منطق مرتبهی چهارم میشود و همینطور جلو میرود.
شاگرد: با این تحلیل معقول ثالث و رابع هم داریم؟
استاد: قبلاً من این مطلب را خیلی عرض کردم که بله داریم.
شاگرد: شما منطق مرتبهی دوم را بر معقول ثانی منطبق میکنید؟
استاد: نه، [معقول ثانی] یک شعبه [ منطق مرتبهی دوم] است. یعنی معقول ثانی که ما میگوییم به هیچ وجه نمیتواند در محدودهی منطق مرتبهی اول بیاید. ولی نمیگوییم منطق مرتبهی دوم تنها و تنها معقولات ثانی است. این همین مسألهای است که گفتم باید ببینیم آنها چکار میکنند.
الان یک مورد دیگر هم برای پایان عرضم بگویم؛ همین خرمن که اینجا مورد بحث بود، یکی از مطالب بسیار مهم اسم جمع است. الان ما گفتیم «زید قائم است.» میگویید این منطق مرتبهی اول یا دوم است؟ خیلی واضح است که منطق مرتبهی اول است. حالا عدّهای را جمع کنید و بگویید «زید و عمرو و بکر» این مجموعهی انسانها مثلاً دانشآموزند. این منطق مرتبهی اول یا دوم است؟
شاگرد: مرتبهی اول.
استاد: کلمهی مجموعه را به کار بردید. میگویید «مجموعهی این چند نفر» یا «مجموعهی اعداد کذا» آنها این بحثها را دارند که نظریهی مجموعهها به عنوان یک بحث ریاضی جزء منطق مرتبهی دوم یا منطق مرتبهی اول است؟ به نظر من منطق مرتبهی دوم است.
شاگرد: اگر منظور مجموعه باشد، چون مجموعه کمّ انتزاعی است میتوانیم بگویید معقول ثانی است.
استاد: ما یک بحث از مجموعهها داریم که خود آن یک فضاست که در صورتی که من عرض میکنم مرتبهی سوم میشود. [سؤال این است] خود اینکه من کلمهی «مجموعه» به کار بردم، وارد منطق مرتبهی دوم شدیم یا در منطق مرتبهی اول هستیم؟ حالا واضحتر بیان میکنیم. چون بعضی جاها دیدم که گفتهاند اینها جزء منطق مرتبهی دوم است، حالا میخواهیم واضحتر بیان کنم. در بدو کار خیلی واضح است امّا بعد وقتی دقت میکنیم میبینیم کار مشکل شد. همین «خرمن» که الان صحبت شد. میگویم «این خرمن صد کیلو است.» این یک قضیهی عرفی ساده است. میتوانید امتحانش کنید. قضیهی «خرمن صد کیلو است.» منطق مرتبهی اول یا مرتبهی دوم است؟
شاگرد: مرتبهی اول است.
استاد: منطق مرتبهی اول است. خرمن چیست؟
شاگرد: مجموعهی دانههای گندم.
استاد: اسم جمع است. مثلاً «لشکر کذا رفت، فلان کار را انجام داد.» لشکر هم اسم جمع است. من نمیدانم اسماء جمع را در منطق چکار میکنند. در مورد اینها باید بیشتر مطالعه کنیم که اصلاً مطرح کردهاند یا نکردهاند. خود اسم جمع، خیلی مهم است. «خرمن» اسم جمع است. شما که میگویید «فلان چیز این وصف را دارد.» شما در اسم جمع -به قول امروزیها- یک قضیه اتمی دارید یا ندارید؟ در اسم جمع علی أی حال ما یک مابهازاء -لشکر داریم- داریم ولی لشکری که خود تشخّصش به اعتبار است «قضیةٌ شخصیّة»
شاگرد: مثلاً «طلاب مباحثه اصول ساعت ده میآیند.»
استاد: این سؤال در منطق ما هم مطرح بود. ما میگوییم «زید قائم است.» قضیه شخصیه است. اگر میگویید «این خرمن صد کیلو است.» در منطق ما، این قضیه شخصیه هست یا نیست؟ -همان که دیروز عرض کردم- که یک کل داریم مثل «کلٌّ انسان» و یک کلّ به معنای همه داریم که گفته میشود همهی سیب را خورد. اسم جمع مجموع من حیث المجموع است. «این لشکر این کار را کرد.» این قضیه شخصیه است یا نه؟ روی کل به عنوان شخص حکم قطعاً آمده است. لشکر که میگوییم یعنی یک چیزی را به کل به عنوان کل نسبت میدهیم که قطعاً این وصف برای تک تک افراد به عنوان لشکر صادق نیست؛ لذا در مورد انگشتان عرض میکردم اگر بگویید «همهی انگشتها سه بند دارد.» این استغراق است، امّا اگر بگویید «همهی انگشتها مشت است.» ممکن نیست که بگویید «یک انگشت مشت است.» «مشت» وصف برای کل من حیث المجموع است؛ یعنی همهی با هم این وصف را میگیرد. مثالهای متعددی دارد که عرض کردم.
برو به 0:50:10
شاگرد: مثال آن طرفی هم میتوان زد که معلوم شود اشکال وارد میشود یا نه. مثلاً میگوییم «انسان قد بلند است.» به مجموع انسان همراه با نفس و همهی عناصر مادی انسان میگوییم. یعنی آیا آن اشکال اینجا هم وارد میشود یا این حرف را باید آنجا بپذیریم؟
استاد: مبنایش یکی است. حالا بعداً من اینها را إن شاء الله عرض میکنم که در سادهترین چیزها این میآید. ولی فعلاً با اسم جمعی که همه با آن سر و کار داریم شروع کنیم تا بعد ببینیم [چه میشود.] در روایت فتح بن یزید بود که حضرت فرمودند:«الانسان واحد فی اللفظ دون المعنی»[6] خیلی زیبا بود. در مباحثه تفسیر بحث اینها خیلی سنگینی بود که اصلاً ما میتوانیم در فضای مخلوق واحد حقیقی پیدا کنیم یا نه؟ حضرت فرمودند هر چیزی جز خدای متعال «واحد فی اللفظ» حالا فعلاً این بماند. ما اینجا را قبول داریم که «زیدٌ قائم» یک قضیه شخصیه است. اینکه قد زید بلند است قضیةٌ شخصیة، یک اتم است. امّا اسم جمع چطور است؟ همانطور که میدانید اسمجمعها هم دو نوع دارد؛ اسم جمعهایی که ترکیبشان اعتباری محض است مثل لشکر، و نیز اسمجمعهایی که ترکیبشان اعتباری محض نیست مثل مشت، بیش از اعتبار محض در آن دخالت دارد. بدن هم که شما گفتید یکی از اینهاست. خلاصه سؤال این است که ما هر اسم جمعی که داریم مربوط به منطق محمولات مرتبهی اول است یا مرتبهی دوم؟ البته واضح است و نیازی نیست این تذکر را عرض کنم در هر کدام از منطقهای مرتبهی دوم و سوم الی آخر، هر محمول مرتبهی سوم و چهارم هم دو جور است، یا محمول تک موضعی است یا محمول چند موضعی است. این در ذهنتان باشد و این حرف در همه جا میآید. هر کجا صحبت نسبت بین دو چیز است چند موضعی میشود؛ هر کجا صحبت وصف یک چیز خودش فی حدّ نفسه است، محمول یک موضعی میشود، حالا خواه مرتبهی دوم یا پنجم یا هر مرتبهای باشد.
عبارتمان به «ویژگیهای معمول عبارات مبهم» رسید.
و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
نمایه: قید، اسم عام، اسم خاص، منطق مرتبهی اول، منطق مرتبهی دوم، معقول اول، معقول ثانی، مقولات عشر، معقول ثانی منطقی، معقول ثانی فلسفی، اسم جمع، اعتباری، صوریسازی، نماد، معنا دادن، نحو ذو وجوه، ترجمهی تک منظوره، حمل، موضوع، محمول، وجود، اسم جمع، محمول یک موضعی، محمول چند موضعی
اعلام: کانت، فرگه
[1] سورهی اعراف،آیهی180
[2] شیخ طوسی، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص 760
[3] علامه مجلسی، بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج95، ص،4.
[4] مقاله «ابهام و پارادوکس خرمن» ص 4، پاورقی 2
[5] مقاله «ابهام و پارادوکس خرمن»، ص4
[6] بحارالانوار،ج4، ص290: إِنَّمَا اَلتَّشْبِيهُ فِي اَلْمَعَانِي وَ أَمَّا فِي اَلْأَسْمَاءِ فَهِيَ وَاحِدَةٌ وَ هِيَ دَلاَلَةٌ عَلَى اَلْمُسَمَّى وَ ذَلِكَ أَنَّ اَلْإِنْسَانَ وَ إِنْ قِيلَ وَاحِدٌ فَإِنَّهُ يُخْبَرُ أَنَّهُ جُثَّةٌ وَاحِدَةٌ وَ لَيْسَ بِاثْنَيْنِ وَ اَلْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ لِأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَ أَلْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ غَيْرُ وَاحِدَةٍ وَ هُوَ أَجْزَاءٌ مُجَزًّى لَيْسَ سَوَاءً دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ وَ لَحْمُهُ غَيْرُ دَمِهِ وَ عَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ وَ شَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرِهِ وَ سَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ اَلْخَلْقِ فَالْإِنْسَانُ وَاحِدٌ فِي اَلاِسْمِ لاَ وَاحِدٌ فِي اَلْمَعْنَى وَ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ وَاحِدٌ لاَ وَاحِدَ غَيْرُهُ وَ لاَ اِخْتِلاَفَ فِيهِ وَ لاَ تَفَاوُتَ وَ لاَ زِيَادَةَ وَ لاَ نُقْصَانَ فَأَمَّا اَلْإِنْسَانُ اَلْمَخْلُوقُ اَلْمَصْنُوعُ اَلْمُؤَلَّفُ فَمِنْ أَجْزَاءٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ جَوَاهِرَ شَتَّى غَيْرَ أَنَّهُ بِالاِجْتِمَاعِ شَيْءٌ وَاحِدٌ
دیدگاهتان را بنویسید