1. صفحه اصلی
  2. /
  3. شرح
  4. /
  5. اصول فقه(٢۵)- توضیح مسائل فلسفی و سایر مسائل مربوط به...

اصول فقه(٢۵)- توضیح مسائل فلسفی و سایر مسائل مربوط به ابهام

    |
  • لینک کوتاه : https://almabahes.bahjat.ir/?p=32709
  • |
  • بازدید : 9

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

موضوع این جلسه : توضیح مسائل فلسفی و سایر مسائل مربوط به ابهام

 به صفحه‌‌ی یازده رسیدیم، ذیل عبارتی که فرمودند: «برای رعایت اختصار این ایده را پی نخواهیم گرفت.» که این رعایت اختصار در این جزوه [اعمال] شده است امّا در آن پایان‌‌نامه -دویست و اندی صفحه‌‌ای- در یکی از فصول مفصل صحبت در این‌باره کرده و به اینجا ارجاع داده‌‌اند. اوایلش شبیه هم است امّا اضافاتی هم دارد. حالا بحث‌‌های مرتبط با صورت‌‌بندی تمام شود، «در ادامه به بررسی مسائل فلسفی ابهام در زبان طبیعی خواهیم پرداخت.» یعنی وقتی در زبان طبیعی عرف عام، ما کلمات مبهم داریم، و با یک چیزی به نام ابهام مواجه هستیم، چه مسائلی پیش می‌آید یا چه مسائلی را باید حلّ کنیم تا تبیین و نظریه‌‌ی خوبی برای ابهام ارائه دهیم.

«مسائل فلسفی ابهام

از آنجا که ابهام در زبان طبیعی گستردگی دارد، به خودی خود مسأله‌‌ی مهمی در فلسفه‌‌ی زبان ایجاد می‌کند: نظریه‌‌ای درباره‌‌ی ابهام. امّا حداقل دو وجه اهمیت دیگر برای توجه به ابهام و نظریه‌‌پردازی درباره‌‌ی آن وجود دارد: یکی اینکه عبارات مبهم (چنانکه در بالا نمونه‌‌هایی از آن دیده شد) مولد پارادوکس هستند؛ دوم اینکه ابهام زبان طبیعی و بسیاری از مباحث فلسفی و غیرفلسفی دیگر تأثیر متقابل دارند، به طوری که هر گونه موضع‌‌گیری در یکی، در دیگری تأثیر قابل توجهی خواهد داشت. در ادامه به معرفی مسائل مربوط به ابهام و معرفی مسائل مرتبط با ابهام خواهیم پرداخت.»[1]

 

 

اصطلاحات مختلف فلسفه‌‌ی زبان

«مسائل فلسفی ابهام؛ از آنجا که ابهام در زبان طبیعی گستردگی دارد، به خودی خود مسأله‌‌ی مهمی در فلسفه‌‌ی زبان ایجاد می‌کند.» فلسفه‌‌ی زبان چند صورت به کار می‌رود؛ یکی به‌‌طور کلّی فلسفه‌‌های مضاف به معنای عامّ خود، یعنی هر چیزی فلسفه‌‌ای دارد و [در اینجا هم] شما فلسفه‌‌ی زبان ارائه دهید، این یک معنا. یک فلسفه‌‌ی زبان به معنای فلسفه‌‌ی تحلیلی است که امروزه بعد از قرن بیستم ابداع شده و اصلاً نزد کسانی که فلسفه‌‌ی زبان را استفاده می‌کنند گفته می‌شود معادل با فلسفه است. آنها می‌گویند فلسفه‌‌ی تحلیلی همان فلسفه‌‌ی زبان است و کلّ فلسفه هم همین است. این یک امر دیگری در قرن بیستم است که به آن فلسفه زبان می‌گویند. امّا نمی‌دانم ایشان الان که می‌گوید: «مسأله‌‌ی مهمی در فلسفه زبان ایجاد می‌کند» یعنی در کلّ فلسفه و مقصودشان از فلسفه‌‌ی زبان یعنی فلسفه‌‌ی تحلیلیِ امروز که بخشی از فضای حاکم بر فلسفه‌‌ی غرب است؟ یا نه، فلسفه‌‌ی زبانی که ایشان می‌گویند منظور آن فلسفه‌‌ی تحلیلی خاصّ اصطلاحی نیست، بلکه کلّ فلسفه درباره‌‌ی زبان طبیعی بشر، از فلسفه‌‌های مضاف عامّ به طوری کلّی [همه را دربرمی‌گیرد.] من این را که دیدم به ذهنم آمد که شاید بخواهند آن را بگویند ولو با صرف اینکه ایشان گفتند زبان طبیعی و بعد هم گفتند فلسفه‌‌ی زبان، معلوم نیست که از این فلسفه‌‌ی تحلیلی اروپایی قرن بیستم قصد کنند.

شاگرد: ظاهراً امروزی‌‌ها غیر از آن فلسفه‌‌ی زبان عامّ یک فلسفه‌‌ی تحلیلی دارند و یک فلسفه‌‌ی زبان و بین این دو تفاوت می‌گذارند.

استاد: یعنی غیر فلسفه‌‌ی تحلیلی هم که اوائل قرن بیستم آمده دوباره الان، فلسفه‌‌ی زبان را با او فرق می‌گذارند؟

شاگرد: با فلسفه تحلیلی فرق می‌گذارند. شما فرمودید خود فلسفه‌‌ی زبان، فلسفه‌‌ی تحلیلی باشد، بنده عرض می‌کنم که امروزه بین این دو تفاوت می‌گذارند.

استاد: فلسفه‌ی تحلیلی شروع شد وهمان منجر به فلسفه‌ی زبان شد. اینطور که من فی‌‌الجمله مطالعه دارم. شما می‌فرمایید که فلسفه‌ی تحلیلی یک چیز است، الان می‌گویند فلسفه‌ی تحلیلی داریم که یک چیزی غیر از فلسفه‌ی عامّ زبان است، در مسیر فلسفه‌ی تحلیلی یک فلسفه‌‌ای به نام فلسفه‌ی زبان داریم.

شاگرد: بیشتر آثار ویتگنشتاین در این زمینه است.

استاد: فلسفه‌ی تحلیلی هم راسل و او بودند.

شاگرد: جدا می‌کنند.

استاد: ممکن است، ما نه کلاس این مباحث را رفته‌‌ایم و نه می‌دانیم، من روی معلومات عمومی عرض می‌کنم. راسل و ویتگنشتاین مؤسس‌‌های مهم فلسفه‌ی تحلیلی هستند. یکی انگلیسی و دیگری اتریشی است. علی‌ایّ‌حال اینها از کسانی‌‌اند که سهم مهمی در این فلسفه داشته‌‌اند، و آخر کارشان هم به فلسفه‌ی زبان ختم شد. حالا آن دومی [ویتگنشتاین] بعداً از این حرفها برگشت و چیزهای دیگری گفت دقیق نمی‌دانم، در مرحله‌‌ی پایانی عمرش و کتاب‌‌هایی که در آن مقطع نوشت، آیا بر ممشای همان فلسفه‌‌ی تحلیلی بود؟ یا کلّاً فلسفه‌ی تحلیلی او عوض شد؟

شاگرد: ویتگنشتاین؟

استاد: دومی چطور بود؟ از فلسفه‌ی تحلیلی فاصله گرفت؟

شاگرد: فاصله گرفت ولی به یک نحوی بحث زبان در آن جدی هست. فضای تحلیلی آنها یعنی تحلیل زبانی. بعد مکتبش از آن فاصله گرفت و باز‌‌ی زبانی را مطرح کرد.

استاد: همان نومینالیسم هم یکی از لوازم واضح فلسفه‌ی تحلیلی بر این روش بود، که دیگر به طور کلی انکار ‌کنند و مطالبی که فی‌‌الجمله گفته شده است. علی‌ایّ‌حال من به ذهنم آمد ایشان که می‌گویند فلسفه‌ی زبان اصطلاح امروز را می‌خواهند بگویند، یا نه یک فلسفه‌ی مضاف عامّ به زبان، یعنی فلسفه‌ی زبان، نه خصوص کاری که اینها کرده‌‌اند، نمی‌دانم. کسی آن را نداند، سیاق عبارت ایشان همین فلسفه‌ی زبان عامّ را به ذهن می‌آورد، امّا کسی که از قرائن خارجی بداند که این اصطلاح رائج شده است، احتمال می‌دهد که شاید بخواهند بگویند که در این فلسفه‌ی حاکم امروز که فلسفه‌ی تحلیلی زبان است، مسائل مهمی پیش می‌آید.

شاگرد: ذهن ما فقط سراغ دومی رفت.

استاد: من که خواندم هر دو به ذهنم آمد، چون فی‌‌الجمله چند ساعتی در مورد اینها مطالعه‌‌ کرده‌‌ام، گسترده مطالعه نکرده‌‌ام.

شاگرد1: اتّفاقاً بیشتر اولی به ذهن می‌آید چون بحث زبان را را مطرح می‌کند.

استاد: همین را عرض می‌کردم، سیاق عبارت در مدلول تصوری، قطع نظر از قرائن خارجی فرمایش ایشان است، یعنی فلسفه‌ی زبان.

شاگرد: فلسفه‌ی تحلیل زبان هم در واقع چنان موضوعش را زبان قرار داده، که فلسفه‌ی عامّ زبان همین شده است، و در واقع این دو یکی شده‌‌اند.

استاد: حالا ایشان می‌خواهند همین اصطلاحی را بگویند؟ می‌خواهند بگویند یعنی در فلسفه؛ فلسفه‌ی زبان هم یعنی فلسفه‌ی تحلیلی که فلسفه‌ی حاکمی است که الان کار انجام می‌دهد یا نه؟

شاگرد: درست است خودشان می‌گویند فلسفه‌ی تحلیل زبانی، فلسفه شده است امّا خودشان ادّعا هم می‌کنند که این بیشتر روش است تا محتوا. در همه‌ی فلسفه‌‌های قبلی یک محتوا بود، مثلاً وجودشناسی، یک چیزی بود، امّا اینها می‌گویند فلسفه‌ی تحلیل زبانی نشان داد که فلسفه‌ روش است، فلسفه محتوا نیست و آن وقت به این معنا فلسفه‌‌ی زبان هم که شما می‌گویید همان می‌شود و چیز جدیدی نمی‌شود.

استاد: یعنی فلسفه‌ی مضافی هم که می‌گویید باز به همان برمی‌گردد.

شاگرد: بله، فلسفه‌ی تحلیلی‌‌ها در فلسفه‌ی اخلاق خیلی حرف دارند، در خیلی از فلسفه‌‌های مضاف حرف دارند.

استاد: یعنی برای دانستن همه‌ی فلسفه‌ی مضاف، اول باید فلسفه‌ی تحلیلی آنها را بدانید تا بتوانید فلسفه‌ی مضاف را طبق مبنا و روش آنها پیش ببرید.

 تقابل جریان قاره‌‌ای با جریان آنگلوساکسون

شاگرد: از طرف دیگر ما که در روش آنها شک داریم، جریان قاره‌‌ای‌‌ها اینها را اصلاً آدم حساب نمی‌کنند. دعوای این جریان قاره‌‌ای‌‌ها و جریان آنگلوساکسون و تحلیلی‌‌ها آنقدر شدید است که همدیگر را آدم حساب نمی‌کنند و کتاب همدیگر را هم نمی‌خوانند.

استاد: فی‌‌الجمله دیده‌‌ام که دو تا هستند ولی دعواهایشان و چه کارهایی کرده‌‌اند را نمی‌دانم.

شاگرد: به لحاظ شاهد برای خودم هم خیلی جالب بود، آنقدر ملزم هستند که آثار هم را نخوانند که یک کتاب جامعه‌‌شناسی است که مؤلف آن ریتزر (George Ritzer) آمریکایی که تقریباً کتاب تکست‌‌بوک رایج دانشگاه‌‌هاست، نظریه‌‌ی جامعه‌‌شناسی [دارد]، ایشان وِبر (Max Weber) آلمانی را شرح داده است و در ایران هم همین شرح معروف است. یک استادی در دانشگاه برای ما وبر می‌گفت، با آن چیزهایی که می‌دانستیم زمین تا آسمان تفاوت داشت، بعد می‌گفت وبری که شما می‌شناسید وبر آمریکایی است، وبر واقعی نیست، ما می‌گفتیم می‌خواهد برای ما کلاس بگذارد، از ایشان یک کتاب دیگر چاپ شده به نام «نظریه‌‌ی جامعه‌‌شناسی کلاسیک» در فصل‌‌های وبر که می‌رسد در ابتداء می‌گوید وبری که ما می‌شناختیم وبر پارسونزی که پارسونز آمریکایی است که ما آن وبر را درست نمی‌شناختیم، وبر واقعی غیر این است. کتاب ریتزر تکست‌‌بوک جهانی است، و سالها در جهان تدریس می‌شده امّا وبری را می‌گفته که واقعی نبود. و این به خاطر این بود که کتاب همدیگر را نمی‌خواندند و تا این حدّ با هم دشمن هستند. در جریان زبان هم اینها، در بحث جامعه‌‌شناسی معرفت به شدت کار اینهاست …

استاد: کار قاره‌‌ای هاست؟

شاگرد: بله. یعنی قاره‌‌ای‌‌ها خیلی حرف اصلی دارند. البته الان آمریکایی‌‌ها هم وارد شده‌‌اند و حرفهای اصلی مربوط آنهاست. البته اینها هم در بحث زبان کلّاً قاعده‌‌ی مستقل دارند و حرفهای خودشان را دارند.

 

برو به 0:09:16

استاد: اگر کار قاره‌‌ای‌‌ها باشد نقطه‌‌ی مقابل فلسفه‌ی تحلیلی‌‌ها حرکت خواهند کرد.

شاگرد: آن کتابی که خدمت شما دادم مربوط به همان جریان قاره‌‌ای است. در همان کتاب آلمانی‌‌ها، انگلیسی‌‌ها را آدم حساب نمی‌کنند و کاملاً طفیلی خودشان تعریف می‌کنند، درهمان کتاب وقتی می‌خواهد شاخه‌‌ها را بگوید، می‌گوید معلوم است فلسفه بحث جامعه‌‌شناسی و بحث زبان، دو نحله بیشتر نیست، آلمانی و فرانسوی، حالا انگلیسی‌‌ها هم یک حرفهایی زده‌‌اند.

استاد: آنها را در حاشیه می‌برند. ما هم می‌گوییم «همه را عذر بنه، ره افسانه زدند»[2]

مسائل فلسفی ابهام

«مسائل فلسفی ابهام؛ از آنجا که ابهام در زبان طبیعی گستردگی دارد، به خودی خود مسأله‌‌ی مهمی در فلسفه‌‌ی زبان ایجاد می‌کند: نظریه‌‌ای درباره‌‌ی ابهام.» الان نظریه‌‌ درباره‌‌ی ابهام، مربوط به کلّ فلسفه می‌شود که بگوییم فلسفه‌ی زبان یعنی کلّ فلسفه؟ یا نظریه درباره‌‌ی ابهام راجع می‌شود به فلسفه‌ی مضاف خصوص زبان؟ کدام است؟ به خیال من بیشتر مایل به کلّ فلسفه است. در ابهام مخصوصاً بحث‌‌هایی که بعداً ایشان می‌گویند، صرفاً زبانی نیست که بگوییم فلسفه‌‌ی زبان، دو بحث مهم را ایجاد می‌کند. اینها هم شاید قرینه‌‌ای باشد که ایشان هم با قرائن خارجی فلسفه‌ی زبان اصطلاحی را شاید قصد داشته‌‌اند. حالا این در ذهن من نبود که در کتاب مفصل ایشان هم ببینیم.

شاگرد: جنس این بحث‌‌های ابهام و اینها مربوط به فلسفه‌ی تحلیلی است.

استاد: چون آنها گیر افتاده‌‌اند. چون آنها بودند که می‌خواستند همه‌ی کارها را تمام کنند. خیلی جالب است گاهی من اینها را می‌خوانم می‌بینم با چه غروری وارد می‌شوند و به خیالشان همه‌ی کارها را تمام کرده‌‌اند، بعد چند لحظه می‌بینی همه چیز در گل گیر می‌کند و می‌ماند. یعنی واقعاً دستگاه فهم و خلقت و تفهم یک کلمه نیست. اول گمان می‌کنند ساده است و همه چیز را می‌خواهند به هم بزنند، یک مقاله‌‌ای بود راجع به با خدایی، واقعاً بعضی چیزها را که می‌گفتم اندازه‌‌ی ذهن قاصر خودم بود. می‌گفتم بینی و بین الله این کاری را که دین انجام داده که به بشر می‌گوید اگر می‌خواهید با حقیقت آشنا بشوید، به سراغ اصل حقایق مبدأ و عالم و همه چیز و همه چیز بیایید، می‌خواهید شروع کنید و با او تماس بگیرید، بگویید «الله اکبر» شما ببینید جای «اکبر» چند گزینه بوده است؟ وقتی انسان وارد کلاس می‌شود می‌بیند، چند گزینه است؟ واقعاً سر از بی‌نهایت درمی‌آورد. این خودش یک اعجاز است که می‌گوید بیا امّا «الله اکبر»؛ اگر در موردش فکر نکنی [خیال می‌کند چیز کوچکی است] امّا سرش به سنگ می‌خورد  و اینها و این همه شترگاوپلنگ‌‌های مخلوط را می‌بیند، بعد می‌بیند عجب دستگاهی است، از کجا شروع شده! این واقعاً عقیده‌‌ی من است. مرحوم خواجه می‌گویند دو نوع اعجاز داریم اعجاز قولی و اعجاز فعلی، حاج‌آقا حسن‌‌زاده زیاد این عبارت خواجه را تکرار می‌کردند که «العوام للفعلیة اطوع و الخواص للقولیة امیل»[3] خواص مراتب دارند، بعضی از خواص همان کسانی می‌شوند که این حرفها را می‌بینند، در این همه نظریات سرگشته می‌شود و هر کدام را تصور می‌کند. بعد می‌بیند در این فضا، اینکه چنین کاری را از همان روز اول بگویند، واضح می‌شود که این یک سنخ دیگری از کار است. «أکبر من أن یوصف» عرض کردم با آن خصوصیت، و الا اگر بگویی «أکبر من کلّ شیء» امام فرمودند:«حَدّدتَه» بلکه باید بگویی «اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ‏ أَنْ‏ يُوصَفُ» [4]

علی‌ایّ‌حال باید نظریه‌‌ای درباره‌‌ی ابهام ارائه دهیم. «امّا حداقل دو وجه اهمیت دیگر برای توجه به ابهام و نظریه‌‌پردازی درباره‌‌ی آن وجود دارد» دو جهت «یکی اینکه عبارات مبهم (چنانکه در بالا نمونه‌‌هایی از آن دیده شد) مولد پارادوکس هستند» یعنی فضای منطق و فضای همه چیز را به هم می‌ریزند. شما می‌خواهید در فضای منطق و در سمنتیک منطقی ارزش‌‌گذاری کنید، [و به] صادق و کاذب [برسید] همه چیز به هم می‌ریزد، می‌خواهید از دل مقدمات استنتاج صحیح داشته باشید، از درونش پارادوکس بیرون می‌آید، می‌گویید استنتاج ما صحیح، همه چیز رو به راه  است امّا نتیجه تناقض شد، چکار باید کرد؟ این یکی مسأله.

 «دوم اینکه ابهامِ زبان طبیعی و بسیاری از مباحث فلسفی و غیرفلسفی دیگر» مثل علمی که حالا خودشان می‌گویند «تأثیر متقابل دارند» که ایشان از آن اولی تعبیر می‌کنند به «مسائل مربوط به ابهام» یعنی چیزهایی که باید حتماً در موردش بحث کنیم تا مسأله ابهام روشن شود. این دومی را می‌گویند «مسائل مرتبط با ابهام» این کلمه‌‌ی ایشان در ذهنتان باشد. «مسائل مربوط به ابهام» یعنی اساساً هیچ غرضی جز توضیح ابهام از آنها نداریم که می‌گوییم «مسائل مربوط به ابهام» کأنّه اسم مفعول است که یعنی افسارش فقط به ابهام بسته شده است، هیچ کار دیگری با آن نداریم جز ابهام. امّا «مسائل مرتبط با ابهام» یعنی آنها جای خودش بحث‌‌ها دارد امّا تأثیر متقابل دارند. مرتبط با ابهام هستند که هم علمی و هم غیرعلمی، هم فلسفی و هم غیرفلسفی هستند.

«تأثیر متقابل دارند به طوری که هر گونه موضع‌‌گیری در یکی، در دیگری تأثیر قابل توجهی خواهد داشت. در ادامه به معرفی مسائل مربوط به ابهام» یعنی مسائلی که صرفاً راجع به ابهام است و توضیح و تبیین ابهام می‌کند. دردسرش و سردردش و انگیزه‌‌ای که این مسائل دارد فقط توضیح ابهام است. و دیگر «و معرفی مسائل مرتبط با ابهام خواهیم پرداخت.» که خودش مستقیماً مربوط به ابهام نیست ولی تأثیر متقابل دارد. هر نظریه‌‌ای شما در ابهام انتخاب کنید، تأثیر می‌گذارد در منتخب شما در آن مسائلی که مستقیماً مربوط به ابهام نیست.

مسائل مربوط به ابهام

حالا مسائل قسمت اول که «مسائل مربوط به ابهام» را شروع می‌فرمایند و در صفحه‌‌ی چهارده «مسائل مرتبط با ابهام» را شروع می‌کنند.

«1. مسائل مربوط به ابهام

در اینجا می‌خواهیم بدانیم که یک نظریه درباره‌‌ی ابهام باید پاسخگوی چه مسائلی باشد. برای رسیدن به این هدف باید بدانیم مسائل مربوط به ابهام چه هستند. مسائل ابهام را در چند دسته می‌توان جای داد: مسائل منطقی، مسائل فلسفی و حلّ پارادوکس‌‌های خرمن. فعلاً هدف، طرح این مسائل و آشنایی با آنهاست. در قسمت‌‌های بعدی، نظریه‌‌های مختلف را بر اساس پاسخ به این مسائل، دسته‌‌بندی خواهیم نمود. نخست: سمنتیک و منطق استدلال‌‌های زبان دارای ابهام. آیا سمنتیک دوارزشی برای ابهام مناسب است؟ اگر نه چند ارزش باید افزوده شود؟ قواعد سمنتیکی حاکم بر عملگرهای منطقی باید چگونه تعریف شوند؟ آیا عملگرها تابع ارزش هستند؟ آیا قواعد استنتاج کلاسیک در حضور ابهام متعبر باقی خواهند ماند؟ اگر نه کدام قواعد سمنتیکی و چرا باید کنار گذاشته شوند؟ اساساً اعتبار استدلال‌‌های شامل عبارات مبهم چگونه باید تعریف شود؟ و بسیاری سؤالات دیگر سمنتیکی و نحوی که هر نظریه‌‌ای درباره‌‌ی آبهام باید بدانها پاسخ دهد.»[5]

«1.مسائل مربوط به ابهام؛ در اینجا می‌خواهیم بدانیم که یک نظریه درباره‌‌ی ابهام باید پاسخگوی چه مسائلی باشد.» ببینید این مسائل دقیقاً ارتباط تامّ با ابهام دارند و تا اینها حلّ نشود نظریه‌‌ی ابهام  به سر و سامان نمی‌رسد. «برای رسیدن به این هدف باید بدانیم مسائل مربوط به ابهام چه هستند. مسائل ابهام را در چند دسته می‌توان جای داد: مسائل منطقی» که مربوط به شناخت و ذهن‌‌اند «مسائل فلسفی» که مربوط به واقعیات‌‌اند، نه شناخت از حیث شناسایی، بلکه شناخت از حیث شناخته شده، مسائل فلسفی اینها هستند. منطق، مسائل شناختند از حیث شناسا؛ فلسفه، مسائل شناختند از حیث شاخته شده. آنها ناظر به واقعیت و وجود‌ند و اینها ناظر به خود ذهن و شناساگرند.

«و حلّ پارادوکس‌‌های خرمن.» و در نتیجه رابطه‌‌ای که استنتاج و منطق دارد با واقعیتی که می‌بینیم خرمن نیست ولی استدلال ما و شناسایی ما و ضوابط منطقی نتیجه داد که خرمن هست. یا در موردی می‌بینیم که خرمن هستند، پارادوکس ما می‌گوید خرمن نیست. یعنی با استدلال شناساگر رسیدیم به اینکه این خرمن نیست، امّا از حیث دید فلسفی قطع داریم که خرمن هست، این پارادوکس شد.

«فعلاً هدف، طرح این مسائل و آشنایی با آنهاست. در قسمت‌‌های بعدی، نظریه‌‌های مختلف را بر اساس پاسخ به این مسائل، دسته‌‌بندی خواهیم نمود.» ایشان در صفحه‌‌ی شانزده شروع می‌‌کند و در صفحه‌‌ی هفده اینها را به تفصیل می‌گویند. برای توضیح بیشتر به آن صفحات مراجعه بفرمایید و در ذهنتان باشد.

شاگرد: باید می‌فرمود: «مسائل فلسفی، مسائل منطقی و مسائل مشترک بین این دو» امّا اینکه می‌فرمایند مسائل سه دسته است:«مسائل فلسفی، مسائل منطقی و حلّ پارادوکس خرمن» که تقسیم‌‌بندی آنها نشد. باید همانطور که شما گفتید می‌گفت که مسائلی است که این دو را به هم مرتبط می‌کند، و الا غیر پارادوکس خرمن چیز دیگری نمی‌توان فرض کرد؟ شما فرمودید که ابهام پارادوکس‌‌های دیگر هم می‌تواند داشته باشد، ایشان هم گفتند که ابهام، پارادوکس‌‌های دیگری هم می‌تواند ایجاد کند، چرا فقط پارادوکس خرمن را فرمودند و پارادوکس دیگر را نفرمودند؟

استاد: چون مقاله‌‌ی ایشان این است.

شاگرد: ایشان در اینجا به طور کلی می‌گوید که «مسائل ابهام را می‌توان در چند دسته جای داد» به نظرم تقسیم درستی نیست.

 

برو به 0:19:46

استاد: اصلاً خود پارادوکس‌‌ها انواعی دارد که در آن مقاله‌‌هایی که می‌خواهند منطق‌‌ها پیراسازگاری و فراسازگاری را بگویند، در ابتداء انواع پارادوکس‌‌ها را مطرح می‌کنند، یعنی آنها واقعاً پارادوکس‌‌ها را دسته‌‌بندی خوبی کرده‌‌اند. می‌گویند ما پارادوکس‌‌هایی داریم که همه‌ی چیزش درست است، باید جواب بدهیم، و پارادوکس‌‌هایی داریم که درونش دغل به کار رفته است. خیلی تفاوت دارد پارادوکس‌‌هایی که دغلش را باید کشف کنیم و پارادوکس‌‌هایی که باید تحلیل ارائه دهیم. و لذا از همان‌‌جا به سراغ منطق فراسازگار رفته‌‌اند، پارادوکس‌‌هایی است که منجر به منطق فراسازگار شده است. لذا در اینجا اصل اینکه پارادوکس‌‌ها انواعی دارد مطلب خوبی است. ایشان فرمودند یک دسته‌‌ای از پارادوکس‌‌هاست که اسمش را می‌گذاریم پارادوکس‌‌های سنخ خرمن. عبارت ایشان «مستعدّ پارادوکس خرمن» بود. اینها یک نوعی از پارادوکس‌‌ها هستند. پارادوکس‌‌های دیگری داریم مثل پارادوکس دروغگو که یکی از معروف‌‌‌‌ترین پارادوکس‌‌هاست و ربطی به خرمن ندارد، آن یک نوع دیگری از پارادوکس است و در جای خودش باید تحلیل شود که چگونه است. بنابراین ایشان چون فضای بحثشان پارادوکس‌‌های مستعدّ خرمن است می‌گویند فعلاً در نظریه‌‌ی ابهام باید مسائل فلسفی و منطقی را بگوییم و پارادوکس خرمن را حلّ کنیم، و الا شما اگر ابهام را به صورت کامل بگویی، همه اینها هم حلّ می‌شود، ولی ایشان قانع نیستند، چون فضای بحث امروز اینچنین است. می‌گویند شما یک چیزی می‌گویید و می‌خواهید بحث را تمام کنید، ما می‌گوییم اگر راست می‌گویید که این نظریه‌‌ی شما، نظریه است، بیایید آن مواردی که ما مشکل داریم که پارادوکس‌‌های سازگار و مستعدّ خرمن است را برای ما حلّ کنید. البته این مطلب را هم چند روز پیش عرض کردم، در پایان‌‌نامه‌‌شان یک جا خیلی زیبا می‌گویند، می‌گویند این مقاله‌‌ ما خیلی هدف‌‌های بلندپروازانه ندارد که نظریه‌‌ای برای ابهام بدهیم -این خیلی خوب است- ولی این را دارد که خلاصه یک کاری کنیم که لااقل فکری برای پارادوکس خرمن بشود، در همین حد. منظور اینکه این تفاوت را می‌گذارند. اساساً اینکه یک دفعه پارادوکس خرمن را در اینجا بیاوریم، هیچ وجه بدوی به ذهنم نیامد، جز همین مطلب که ما الان در فضای پارادوکس خرمن هستیم و فکر می‌کنیم و در موردش مقاله می‌نویسیم و می‌خواهیم حلّ کنیم. اگر یک نقش محوری دارد باید بعداً در مورد آن فکر کنیم یا شما بفرمایید.

شاگرد: شما توضیح خوبی دادید، اگر اینطور می‌فرمود خوب بود: «مسائل منطقی، مسائل فلسفی و مسائلی که منطق و فلسفه را با هم گره می‌زند.» این سه قسم می‌شود.

استاد: یعنی آن توافق و تطابقی را که طبیعت منطق- شناساگر و شناخته شده-  تطابق آن را طبیعیاً باید ثابت کند، آن مسائل می‌آید این تطابق را به هم می‌زند، می‌گوید ببینید شناساگر گام‌‌هایی که برداشت درست بود امّا شناخته شده و نتیجه‌‌ای که گرفت مطابق نبود، این پارادوکس می‌شود.

در ابتداء سه بحث را مطرح می‌کنند: نخست  بحث منطقی که سمنتیک است و منطق استدلال‌‌های زبان دارای ابهام؛ دوم پیدا کردن ریشه‌‌ی ابهام در زبان طبیعی است و سوم هم حلّ پارادوکس است. این سه اصلی است. بعداً هم می‌رسند به مسائل مرتبط که آن را نیز سه بخش می‌کنند. بخش اشیاء متعارف، بخش اشیاء دقیق و بخش خودمان یعنی انسان وبدن انسان؛ یعنی اشیاء بیرون انسان دو شکل است: اشیاء متعارف و اشیاء دقیق، این دو بحث، سوم هم انسان و بدنش، آن هم مسائل مرتبط با ابهام است.

برای بحث «مسائل مربوط به ابهام» هم شش گزینه و جواب می‌دهند. «نخست سمنتیک و منطق استدلال‌» بعداً می‌بینید می‌گویند دوارزشی، سه‌‌ارزشی و فازی، بعداً هم هر کدام یا استاندارد –کلاسیک- یا غیرش. مثلاً منطق دوارزشی کلاسیک و منطق سه‌‌ارزشی کلاسیک هر کدام دوباره با نحوِ فضای منطق هم غیرکلاسیک یاکلاسیک می‌تواند باشد، اگر به صفحه‌‌ی هفده مراجعه کنید همه‌‌ی اینها هست. شش جواب می‌دهند و بعد می‌گویند این جواب‌‌ها بیشتر هم هست، فعلاً همین شش تا در فضای امروز علم رایج است. حالا اولین بحث چیست؟ این چند سطر خیلی مطلب در دلش دارد؛ یعنی سؤالات مهمی در این چند سطر وجود دارد که می‌خواهم بخوانم.

سمنتیک و منطق استدلال‌‌های زبان‌‌های دارای ابهام

«نخست سمنتیک» سمنتیک یعنی معناشناسی؛ معناشناسی «و منطق استدلال‌‌های زبانِ دارای ابهام» ببینید اینجا که می‌گوییم «زبان» دیگر به معنای زبان طبیعی در اینجا منظور نیست. در مطالعه اینطور به ذهنم آمد، اینجا زبان طبیعی منظور نیست، اینجا که می‌گوییم زبان یعنی همان زبان صوری. زبانی که با یک ضوابط خاصی جلو می‌رویم. ما هر زبان صوری را که سروسامان دادیم، قواعد ساختش را بیان کردیم، متفرع کردیم بر اینکه حالا که زبان صوری داریم، حالا می‌توانیم یک منطق داشته باشیم، سیستم صوری و سیستم منطقی داشته باشیم، امّا هنوز به سمنتیک نرسیدیم؛ یعنی یک سیستم استنتاج منطقی ولی صرفاً صوری. پس یک زبان، یکی سیستم استنتاج محضاً صوری [داریم]، در ادامه به مرحله‌‌ی بعدی می‌رسد که می‌خواهیم این سیستم صوری را ارزش‌‌گذاری کنیم، و به مرحله‌‌ی سمنتیکش برسیم که صدق و کذب را در آن مطرح کنیم که از نحو جلوتر رفته‌‌ایم، به قول معروف از سینتاکسش جلوتر رفته‌‌ایم و به سمنتیکش رسیده‌‌ایم، یعنی به ارزش صدق و کذب و ارزش‌‌گذاری واقع‌‌نمایی‌‌اش رسیده‌‌ایم. پس زبان یک چیز است، زبان صوری؛ سیستم منطقی زبان هم یک چیز دیگری است، نظامی دارد، قواعد ساختی دارد، امّا واقع‌‌نمایی ندارد. سیستم صوری استنتاج اصلاً صبغه‌‌ی فلسفی و شناخته شده ندارد. یک شناسایی برای شما برپا می‌کند محضاً صورت است و هیچ معنا در دلش نیست. بعد نوبت به مرحله بعد می‌رسد که حالا که نظام صوری محض استنتاجی پیدا کردیم، حالا می‌خواهیم بیاییم با مدل‌‌های مختلف، با معنادادن‌‌های مختلف، صبغه‌‌ی شناخته شده به آن بدهیم. به سراغ واقع برویم و ببینیم این سیستم استنتاج با آن شناخته شده چه ربطی دارد، راست یا دروغ است؟ و اینها را به آن بدهیم. بنابراین به گمان من زبانی که ایشان به کار می‌برد اینجا یعنی زبان صوری نه زبان طبیعی.

لذا می‌گویند: «سمنتیک و منطق استدلال‌‌های زبان دارای ابهام» زبان‌‌، زبان صوری است ولی چیزی که در آن به کار می‌برید ابهام دارد. اگر سؤال شود که چطور می‌شود که در زبان صوری ابهام باشد؟ علی ایّ حال زبان صوری است ولی وقتی شما بخواهید تعبیر کنید، یک چیزی را به ازائش قرار دهید، وقتی سمنتیکش پیش آمد آن وقت ابهام پدید می‌آید. و لذا ایشان نگفتند زبان دارای ابهام، چون زبان صوری دارای ابهام نیست، سمنتیک و منطق استدلالش [دارای ابهام است]؛ یعنی وقتی مرحله‌‌ی منطق استدلال پیش آمد حالا ابهام هم مطرح می‌شود. روشن است چه عرض می‌کنم؟ یعنی کلمه‌‌ی «ابهام» زیر سر سمنتیک است، نه زیر سر صرف کلمه‌‌ی «زبان»، زبانش زبان طبیعی نیست، زبانش صوری است امّا علت اینکه زبان دارای ابهام شده چون به مرحله‌‌ی سمنتیک این زبان وارد شده‌‌اید. در اینجا مقصود این مطلب است. حالا وقتی به مرحله‌‌ی سمنتیک یک زبان صوری وارد شدیم و منطق صوری را به منطق ابهام رساندیم -یعنی معناداری و تعبیر-  به مرحله‌‌ی معنادار بودن وارد شدیم و به مرحله‌‌ی مدل‌‌سازی رسیدیم «آیا سمنتیک دوارزشی برای ابهام مناسب است؟» آیا اینکه بگوییم یا راست است و یا دروغ کافی است یا نیست؟ ابهام را سر و سامان می‌دهد یا خیر؟ سالهایی گذشته در اوایل قرن بیستم که بعداً ایشان توضیحش را می‌دهند که فضای منطق قرن بیستم این بوده که نه کافی نیست. یعنی اساساً ابهام را با سه ارزشی می‌خواستند حلّ کنند، چون تمرکزشان روی موردحاشیه‌ای بود. نزدیک سال 1900 میلادی و ده‌‌های اخیر، یعنی اواخر قرن بیستم ویلیام سون -که ایشان از او نام می‌برد- فضا را برگرداند، ایشان با یک شدتی وارد شد و بحث‌‌های متعددی کرد -که البته من هم ندیدم و ایشان ارجاع می‌دهند و ارجاعات ایشان را دیده‌‌ام- و گفته نه اینطور نیست، برای زبان و اعطای یک نظریه‌‌ی ابهام سمنتیک دوارزشی کافی است. خیلی تلاش و کار می‌خواهد. من در ابتداء که دیدم -البته خیلی مطالعه نکردم- ولی از دورنما که می‌بینم تلاش بی‌‌فایده است، یعنی برگشتن به اینکه شما بخواهید آخرش دوارزشی کنید همین است که بارها عرض کردم، دائماً می‌خواهید به هر شکلی است با یک ضوابط مدونی که داشتید کلّ نفس‌‌الامر را در اینها جا بدهید، این تلاش بیهوده است، البته من فعلاً قضاوتی ندارم. در ابتداء مکرر گفته‌‌ام و شما هم می‌دانید، اولاً دهن من طلبه قدرت ندارد که در اینجا حرفی به عنوان نظریه بزنم، من این را مکرر گرفته‌‌ام و نباید این را تکرار کنم، ولی از باب فضای مباحثه عرض می‌کنم که «جان دارد و جان شیرین خوش است» از این باب یک چیزی به ذهنم می‌آید و از این باب در مباحثه عرض می‌کنم که این تلاش کردن به جایی نمی‌رسد، اینکه ما همه چیز را بگوییم دوارزشی است و همه را به این برگردانیم، اینطور سرنمی‌‌رسد. البته او چکار کرده من نمی‌دانم، ایشان هم می‌گوید خیلی بحث کرده است، می‌گوید گسترده‌‌ترین بحث‌‌ها را ویلیام سون کرده که دوباره همه چیز را به دو ارزشی برگرداند، امّا گمان نمی‌کنم مجموعه‌‌اش سربرسد. ادامه را بخوانیم:

 

برو به 0:31:39

«آیا سمنتیک دوارزشی برای ابهام مناسب است؟» که اوایل می‌گفتند مناسب نیست، ویلیام سون آمده و با زحمت می‌خواهد بگوید مناسب است. «اگر نه چند ارزش باید افزوده شود؟» سه ارزشی یا فازی و بی‌نهایت ارزشی؟ و مطالب دیگر. «قواعد سمنتیکی حاکم بر عملگرهای منطقی باید چگونه تعریف شوند؟» در اینجا هم مطالب بسیار مفصل و مهمی هست. ببینید یکی قواعد سمنتیکی، این قواعد غیر از قواعد استنتاج بود، اینها را قبلاً عرض کردم. یک قواعد ساخت بود که مربوط به زبان صوری است، یک قواعد استنتاج بود که مربوط به سیستم صوری است، یک قواعد سمنتیکی است که مربوط به فضای سمنتیک است نه مربوط به صورمحض.

مطلب دیگری هم می‌خواستم عرض کنم و یادم رفت مربوط به کتاب «مبانی منطق جدید» صفحه‌‌ی نود و شش سطر یک، در مورد دو سور پشت سر هم صحبت می‌کند و در صفحه‌‌ی نود و پنج درباره‌‌ی سورهای مقید را بحث می‌کند. همچنین در کتاب «درآمدی بر منطق» صفحه‌‌ی صد و هفتاد می‌گویند سورهای مقید که این بحث را دارند که تقریباً مربوط به بحث مبانی منطق … آنجا سورهای پشت سر هم را می‌گویند که می‌خواستم عرض کنم و یادم رفت.

پس ببینید الان قواعد سمنتیکی معلوم باشد که منظورشان چیست. الان وقت تمام شد إن شاء الله در جلسه‌‌ی بعد باید توضیح دهیم که عملگر چیست و بعد عملگر منطقی چیست و بعد هم مطالبی که مربوط به اینهاست.

«و الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطیبین الطاهرین»

 

 

نمایه: پارادوکس، پارادوکس خرمن، ابهام، فلسفه‌‌ی زبان، فلسفه‌‌ی تحلیلی، منطق فراسازگار، دوارزشی، سه‌‌ارزشی، منطق فازی، فلسفه‌‌ی زبان، قاره‌‌ای‌‌ها، آنگلوساکسون، منطق‌ پیراسازگاری، سمنتیک، معناشناسی

اعلام: راسل، ویتگنشتاین، ویلیام سون، وبر

 


 

[1] مقاله‌ی «ابهام و پارادوکس خرمن»، ص11

[2] جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه- چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند(حافظ)

[3] ابن سینا و شرح محقق طوسی، الاشارات و التنبیهات مع شرح المحقق الطوسی، ج3، ص372 [اصل عبارت: «و الخواص للقولیة اطوع، و العوام للفعلیة اطوع»]

[4] شیخ صدوق، التوحید، ص313: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ -علیه‌السلام- قَالَ: قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ، فَقَالَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ -علیه‌السلام- حَدَدْتَهُ‏ فَقَالَ الرَّجُلُ كَيْفَ أَقُولُ؟ فَقَالَ قُلْ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ‏ أَنْ‏ يُوصَفُ‏.»

 

[5] مقاله‌ی «ابهام و پارادوکس خرمن»، ص12

درج پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 10 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, text, archive. Drop files here

هیچ فایلی انتخاب نشده است