1. صفحه اصلی
  2. /
  3. شرح
  4. /
  5. اصول فقه(٢٧)- حل پارادوکس خرمن با تغییر پیمانه

اصول فقه(٢٧)- حل پارادوکس خرمن با تغییر پیمانه

نواع ابهام درزبان طبیعی، معرفت و متافیزیک
    |
  • لینک کوتاه : https://almabahes.bahjat.ir/?p=32716
  • |
  • بازدید : 8

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

موضوع این جلسه : حل پارادوکس خرمن با تغییر پیمانه ، انواع ابهام درزبان طبیعی، معرفت و متافیزیک

اثر نوشتن در یادسپاری

استاد: ….. بردارید و دوباره خط‌‌ها را بکشید و بعداً از حافظه‌‌ی قبلی‌‌تان شروع کنید به استفاده کردن. روی حفظ بگویید علامه اینجا بودن. مجموع این در آن وقتی که کار می‌کنید هفت دقیقه نمی‌شود، امّا در درازمدت -یعنی یک یا دو سال- می‌بینید خوب شد، رمزش این است، یکی از چیزهایی که در ثبوت حافظه کمک می‌کند این است که از انگشتان شما چیزی نوشته شود، کپی کردن و نگاه کردن در نرم‌‌افزارها یک چیز است، اینکه با قلم خودتان نوشته شود یک چیز دیگری است. این کار هم بکنید ان شاء الله نتیجه می‌گیرید.

شاگرد: پس تایپ فایده ندارد.

استاد: چرا کسانی که از کودکی تایپ می‌کردند، فایده دارد. ولی در سنین ما یعنی از چهل یا پنجاه سالگی بخواهند تایپ کنند، حافظه به گونه‌‌ی دیگری است.

شاگرد: یعنی با شخص گره خورده باشد و جوش خوردگی تکمیلی می‌خواهد.

استاد: باید این کلمات به نحو کتابت از شما صادر شود، برای آن کسی که از سنّ جوانی تایپ  برای او ملکه‌‌ی شده هم همین فایده را دارد.

شاگرد: گفتن هم همین فایده را دارد.

استاد: گفتن هم فایده دارد امّا نوشتن طور دیگری است. صحبت در مورد این بود که شاید گفتن هم زیاد شود امّا نوشتن چیز دیگری است.

شاگرد: معمولاً زمانی که طول می‌کشد شخصی چیزی را بنویسد با زمان اینکه آن را بگوید خیلی تفاوت دارد.

استاد: در نوشتن، آن چیزی را که می‌خواهد بنویسد تا نگوید نمی‌تواند بنویسد.

شاگرد: یعنی دو بار اتفاق می‌افتد.

استاد: به علاوه اینکه در گفتن چیزهایی می‌گوید حالا اگر اشتباه هم درآمد مشکلی نیست، امّا در وقت نوشتن طوری می‌گوید که می‌داند ثبت می‌شود و آن گفتنی است که با عنایت است. اینها فی‌‌الجمله تجربیات شخصی بود بدون اینکه خودم متوجه باشم، می‌دیدم خیلی اثر خوبی داشت.

شاگرد: در مورد رجال هم همین مطالب جاری می‌شود یا به گونه‌‌ی دیگری است؟

استاد: آن کار را بکند خیلی خوب است و کمک می‌کند، امّا اگر وقت زیاد گرفت آفت می‌گیرد. وقتی اطلاعاتش زیاد شد ناخودآگاه سراغ کار کشیده می‌شود.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

صفحه‌‌ی دوازده بودیم. فرمودند ما یکسری مسائلی مربوط به ابهام داریم که اصلاً اصل تشکیل مسائل خود مسأله ابهام است، «مربوط» یعنی این. یعنی افسارش به مسأله ابهام جوش خورده و بسته شده است. مسائلی داریم مرتبط با ابهام، مستقیماً ربطی به او ندارد امّا در همدیگر تأثیر متقابل دارند. در آن مسائل سه تایی مربوط به ابهام بحث می‌کردیم.

شاگرد: شاید اگر تعبیر «در کنش با ابهام» می‌کردند بهتر بود.

استاد: مرتبط را در کنش تعبیر می‌کردند؟ حالا ایشان اینطور لفظی آورده‌‌اند. چون الفاظ نزدیک به هم است و معنای روشنی هم ندارد باید از تفسیر خودشان مقصودشان را بفهمیم.

ریشه‌‌ی ابهام در زبان طبیعی

«دوم: ریشه‌‌ی ابهام در زبان طبیعی. توافق بر این است که ابهام در زبان طبیعی وجود دارد. عبارت‌‌هایی در زبان هستند که مستعد، پارادوکس خرمن بوده، مواردحاشیه‌ای داشته، دارای مرزمغشوشند. امّا این شروع کار است نه پایان کار. یک نظریه درباره‌‌ی ابهام باید پاسخگوی این مسئله‌‌ی مهم باشد که ابهام موجود در زبان طبیعی چگونه پدیده‌‌ای است؟ آیا ابهام پدیده‌‌ای سمنتیکی است؟ یعنی آیا بود و نبود ابهام در سمنتیک زبان طبیعی تغییری ایجاد می‌کند؟ یا اینکه ابهام پدیده‌‌ای معرفتی است؟ یعنی مبهم بودن عبارتی در زبان به دانستن یا ندانستن اموری درباره‌‌ی آن عبارت مربوط می‌شود، یا اینکه پدیده‌‌ای متافیزیکی است؟ یعنی اینکه ابهام امری مربوط به جهان واقعی است و اگر حضوری در زبان دارد به سبب تطابق زبان و جهان است، و یا نوعی دیگر؟»[1]

«دوم: ریشه‌‌ی ابهام در زبان طبیعی.» این مسأله از مسائلی است که دقیقاً مربوط به ابهام است که ریشه‌‌ی ابهام در زبان طبیعی از کجاست؟ «توافق بر این است که ابهام در زبان طبیعی وجود دارد.» در زبان‌‌های دیگر هم وجود دارد. اتفاقاً این همه این رساله نوشته شده، چرا اوایل قرن بیستم این رساله‌‌ها نوشته نمی‌شد؟ به خاطر اینکه اوائل می‌گفتند در غیر زبان طبیعی، هشت تا را ،هیچ تا می‌کنیم -به قول عرف عامّ- یعنی همه چیز تمام می‌شود. بعد که جلو رفت دیدند همه‌ی این غرورها ریخت. بعد حالا می‌بینیم که سر و کلّه ابهام در زبان غیرطبیعی هم پیدا شد. در صفحه‌‌ی پانزده راجع به علم و اینها صحبت می‌کنند و می‌گویند خوشایند نیست. «عبارت‌‌هایی در زبان هستند که مستعد، پارادوکس خرمن بوده، مواردحاشیه‌ای داشته، دارای مرزمغشوشند.» اینها در زبان طبیعی هست. «امّا این شروع کار است نه پایان کار» ما نمی‌خواهیم بگوییم ابهام در زبان طبیعی هست و ویژگی‌‌هایش را بگوییم. می‌خواهیم حل کنیم، چه شده که این ابهام پدید آمده است؟ چکار باید بکنیم؟ چطور با این ابهام برخورد کنیم که این همه معضلات در علم برای ما پدید نیاید. «یک نظریه درباره‌‌ی ابهام باید پاسخگوی این مسئله‌‌ی مهم باشد که ابهام موجود در زبان طبیعی چگونه پدیده‌‌ای است؟ آیا ابهام پدیده‌‌ای سمنتیکی است؟» یعنی ابهام می‌خواهد در مورد زید مثلاً بگوید نه می‌توان گفت قدبلند است و نه می‌توان گفت قدبلند نیست؛ این مثالی است که ایشان آورده و تکرار کرده است. منشأ ابهام «نه می‌توان گفت» است؛ یعنی نه صادق است و نه کاذب؟ یا هر دو هم صادق است و هم کاذب؟ اینها چیست؟ مربوط به صدق و کذب می‌شود که گفته می‌شود «نه می‌توان گفت» یعنی قضیه‌ی «زید طویل القامة» قد زید بلند است، در این صادق و کاذب ابهام پدید آمده یا نه، در جهت دیگری است؟ توضیح سمنتیکی که اینجا می‌گویند چند بار عرض کردم، که منظور معناشناسی گزاره‌‌هاست، ارزش‌‌گذاری گزاره‌‌هاست و ارزش‌‌گذاری گزاره‌‌ها به عنوان یک اتم چیزی جز ارزش صدق و کذب اصلاً معنا ندارد. «آیا ابهام پدیده‌‌ای سمنتیکی است؟» یعنی آیا بودن و نبود ابهام در زبان طبیعی، در ارزش‌‌گذاری صدق و کذب قضایای زبان طبیعی تغییری ایجاد می‌کند. یعنی وقتی می‌گوییم «او قد بلند است» صادق و کاذب، نه راست است و نه دروغ؟ یا هم راست است و هم دروغ؟ یا فقط یکی از این موارد است یعنی یا دروغ است و یا راست است؟ کدام یک از اینهاست.

شاگرد: ایشان ابهام را هم مساوق با پارادوکس خرمن گرفته است.

استاد: نه، ابهام وسیع‌‌تر بود.

شاگرد: یا اینکه پارادوکس خرمن را ناشی از ابهام می‌داند ….

استاد: در اول مقاله که شروع کردند پیوند عمیقی به اینها دادند، و قشنگ هم بود. یعنی ایشان گفت حتّی در مثل اورست و اسما خاص و بسیاری از مثال‌‌های دیگر خواستند که این پارادوکس را ایجاد کنند.

شاگرد: در مورد ویژگی‌‌هایی که ایشان مطرح کرده‌‌اند مشکلی که داریم این است که بحث موردحاشیه‌‌ای واقعاً خیلی متفاوت خودش را نشان داد …. مثل رواداری و مرزمغشوش، یعنی اگر ذهن را دقیق‌‌تر کنیم در مورد این مطلب، شاید بتوانیم این ادعا را بکنیم که می‌توانیم ابهام‌‌هایی داشته باشیم که موردحاشیه‌ای داشته باشند امّا پارادوکس خرمن نداشته باشیم، اگر مرز دقیق مشخص شود و جایی که جای مواردحاشیه‌‌ای است از غیرش معلوم شود، دیگر پارادوکس خرمنی نمی‌ماند.

استاد: یعنی ما همان چیزی را که خود ایشان در مرزمغشوش با تصویر توپولوژی تجرید شده که خود ایشان هم می‌گفتند، در همین جا هم می‌آید که می‌توان مرزمغشوش داشته باشیم، اما پارادوکس خرمن نداشته باشیم. می‌توان رواداری داشته باشیم پارادوکس خرمن نداشته باشیم، و می‌توان موردحاشیه‌ای داشته باشیم و پارادوکس خرمن نداشته باشیم. یعنی این ویژگی‌‌ها در زبان طبیعی هستند، زمینه‌‌ی پارادوکس خرمن را دارند و حال آنکه اینطور نیست که اینها سبب آمدن پارادوکس بشوند. ما می‌توانیم این ویژگی‌‌ها را بپذیریم و پارادوکس خرمن را جواب دهیم، نه اینکه وقتی اینها را بپذیریم ناچاریم اسیر پارادوکس خرمن شویم. منظور شما همین بود یا مطلب دیگر؟

 

برو به 0:10:15

شاگرد: عرض من فقط در مورد موردحاشیه‌ای است، در مورد دو ویژگی دیگر به ذهنم چیزی نیامده است.

استاد: در مورد آن دو ویژگی هم در ذهن من آمده است. همان وقتی که پایان‌‌نامه‌‌شان را می‌خواندم دیدم اینها یک مطالب روشنی است. مرزمغشوش داشتن را نمی‌شود کاری کرد. همان مطلبی که از جلد اول اسفار آوردم و آخوند هم گفته‌‌اند، که گفتم این مطلبی است که باید حلّ شود.

شاگرد: مرزمغشوشی که با تعبیر خود حضرتعالی بود، امّا آن چیزی که ایشان می‌گوید …

استاد: آن [مرزمغشوشی که ایشان می‌گوید] با موردحاشیه‌ای خیلی تفاوتی نداشت.

شاگرد: می‌توان به شکل دیگری بیان کرد که تفاوت کند و آن هم نباشد.

استاد: یعنی جوهره‌‌ی مرزمغشوش با موردحاشیه‌ای تفاوت کند؟

شاگرد: بله، همان مطلبی که ایشان می‌گفت که مواردحاشیه‌‌ای موارد بالاتر، اگر ما این مواردحاشیه‌‌ای مراتب بالاتر را نداشته باشیم، طبیعتاً می‌توانیم بگوییم مرز دقیق است. یعنی مرزمغشوش دارای مواردحاشیه‌‌ای خواهد بود که ابهام مراتب بالاتر را هم دارند، مواردحاشیه‌‌ای مراتب بالاتر را هم دارند.

استاد: یعنی در موردحاشیه‌‌ای ما ابهام مراتب بالاتر نداشته باشیم.

شاگرد: اگر نداشته باشیم مرز بین آن قسمتی که حاشیه‌‌ای می‌شود با این طرف که قسمت اثباتی و قسمت نفی مطلق است …

استاد: همان توابع جزئاً تعریف شده که ایشان گفت، و برای همین هم آن را مطرح کرد. مقصودشان هم همین بود که یک موردحاشیه‌ای ارائه دهد که به هیچ وجه مرزمغشوش نباشد، ابهام مراتب بالاتر نداشته باشد.

شاگرد: البته ایشان این را نگفته بود، یعنی ابهام مراتب بالاتر را با مرزمغشوش گره نزده بود، ولی به نظر می‌رسد که بشود این حرف را زد که اگر اینطور حرفی بزنیم آن وقت دو ویژگی می‌شود، و اگر ویژگی مرزمغشوش وجود داشته باشد، مسأله پارادوکس خرمن و همینطور رواداری پیش می‌آید، منتهی اینکه این پدیده یک قضیه‌‌ی صرف زبانی است یا یک مسأله‌‌ی روانی است، این هم جای سؤال است.

قضاوت روانی در پارادوکس خرمن

استاد: مقصود از روانی، معرفتی که نیست؟

شاگرد: اگر بخواهیم مثال بزنیم، گاهی اوقات در بحث پارادوکس خرمن قضاوت می‌کنیم، اساسش قضاوت است، قضاوت شما بر اینکه می‌شود این محمول را بر این حمل کرد یا نمی‌شود. اساس بحث رواداری در این بود که برای مورد مثلاً الف، اگر بگوییم این محمول حمل می‌شود، برای باء که با یک اختلاف جزئی از او هست، او هم باید اینطور بشود. سؤال این است که وقتی دو چیز کنار هم است، یکی را قضاوت کردیم و رفتیم به سراغ دیگری، قضاوت ما با زمانی که خود مورد باء را -بدون اینکه نگاه به الف کنیم- چگونه خواهد بود؟ به عبارت دیگر قبل از اینکه مثلاً مورد باء را به ما نشان دهند، مورد الف که در وصف مورد نظر مثل قدبلندی، قوی‌‌ است و همه‌ی حکم به قدبلندی او می‌کنند را دیده باشیم، حالا مورد باء را جلو ما بگذارند و بگویند این مورد قدبلند هست یا نیست؟ آیا قضاوت ما در این دو صورت یکی خواهد بود؟

استاد: در صدهزار ایشان همین را گفتند، می‌گفتند در k به فرمول برسیم. می‌گفت ما در k قطع داریم که خرمن هست، امّا استقراء ریاضی ما گفت نیست.

شاگرد: مشکل ما این بود که در k قطع داشتیم، امّا آن مقدمه‌‌ی استقرائی که می‌گذاشتیم، مقایسه بین دو فردی بود که جفت هم بودند.

استاد: جفت هم یعنی با اختلاف یک دانه‌‌ی گندم.

شاگرد: ذهن ما زمانی که می‌خواهد قضاوت کند، اگر قبلش قضاوتی در مورد همجوارش داشته باشد، آن قضاوت اول روی قضاوت دوم تأثیر می‌گذارد، به خلاف اینکه مورد همجوار نباشد.

استاد: ولی واقعاً در همه‌ی مواردی که بود [همینطور بود.] الان شما سه تا را در نظر بگیرید، این طرف و وسط و آن طرف، در هر سه تا در اینکه ذهن تفاوتی نمی‌گذارد -حتّی در آن قضاوت روانی که شما می‌فرمایید- قابل انکار نیست.

شاگرد: وقتی اینها را با هم نگاه می‌کند حرف شما صحیح است، امّا اگر خود همین فرد را به تنهایی به او بدهید، [شاید قضاوت او متفاوت باشد.]

استاد: یعنی واقعاً اینطوری است که در آن طرف می‌گوید خرمن هست، با دو دانه می‌گوید نیست؟

شاگرد: شما می‌گویید اول در مورد الف بگو هست یا نیست، وقتی قضاوت کردی حالا برو در مورد همجوارش هم قضاوت کن. ما می‌دانیم با پدیده‌‌ای مواجه هستیم که در آن تشکیک راه دارد، این تشکیکی که در این پدیده راه دارد، می‌آید تا جایی می‌رسد که کماکان می‌توانیم قضاوت کنیم که قطعاً هست، مثلاً صدهزار دانه‌‌ی گندم گرچه تعداد دانه‌‌اش کم است امّا می‌توانیم بگوییم هست، امّا سؤال این است که اگر من از صدهزار بخواهم به نود و نه هزار و نهصد و نود و نه منتقل بشوم، و حال آنکه در مورد صدهزار قبلش قضاوت کردم که خرمن گندم هست، حاضر نیستم که در مورد این یکی بگویم خرمن گندم نیست، قطعاً حاضر نیستم بگویم نیست، امّا اگر من به جای این قضیه، این صدهزار و همه اینها را کنار بگذارم و فقط یک انباشت جلو من بگذارند و به من بگویند این هست یا نیست، چه بسا قضاوت من در اینجا تفاوت کند.

استاد: قطعاً تفاوتی نمی‌کند. فرمایش شما را برای اینکه باز کنم [اینطور می‌گوییم] دو انباشت هست، یکی صدهزار است و خرمن دیگر یک دانه کمتر است، ولی پارادوکس و دو نگاه و همه چیزها را کنار می‌گذاریم، مستقلاً با نگاه کاملاً منحاز در دو سالن، دو نفر مختلف از عرف عامّ یا خود شما را در دو نوبت متفاوت می‌بریم، قطع داریم به این یک دانه تفاوت نمی‌کند. اگر آنجا رواناً می‌گویید خرمن است در دیگری هم می‌گویید خرمن است. این را نمی‌توانید انکار کنید، چون یک دانه است.

شاگرد: من این را مطمئن نیستم، چون ما در حالی قضاوت می‌کنیم که هر دو را می‌بینیم.

استاد: ببینید اگر شرایط را عوض کردیم، مثلاً پیمانه‌‌ها را بزرگ بگیرید، من هم همراه شما هستم، لذا اگر یادتان باشد گفتم اگر دانه‌‌ی گندم، هندوانه یا کارتن فلان چیز بشود، این را قبول دارم، امّا در مورد دانه‌‌ی گندم اصلاً اینطور نیست.

شاگرد: جالب است، ایشان وقتی دارد در مورد رواداری صحبت می‌کند، به خلاف همه‌ی جاهای دیگر، در حدّ پایین می‌آید، یعنی به سراغ یک دانه‌‌ی گندم می‌آید، نمی‌گوید حدّ بالای رواداری من چقدر است.

استاد: همین است که پارادوکس ایجاد می‌کند. صحبت سر همین است.

شاگرد: حرف ما همین است که تا کجا رواداری است؟ بحث هندوانه را که شما مطرح فرمودید، همین را به ذهن می‌آورد، چون شما دانه‌‌بندی را عوض کردید.

استاد: پیمانه گفتیم. رواداری پیمانه می‌خواهد.

شاگرد: ایشان که رواداری را توضیح می‌دهد، در قد به سراغ یک میلیمتر می‌آید، نمی‌گوید من تا چقدر بالاتر از یک میلیمتر بروم، رواداری برقرار است. هیچ وقت این حرف را نمی‌زند.

حل پارادوکس خرمن با تغییر پیمانه

استاد: برای این است که پارادوکس ایجاد شود. راه‌‌حل‌‌هایی در ذهنم از قبل بود. یکی از راه‌‌حل‌‌ها این است که برای اینکه جلو پارادوکس را بگیریم، همین یک دانه‌‌ای که شما می‌گویید حرف نمی‌زند، ما دنبالش حرف بزنیم. بگوییم ما به جای اینکه استقراء ریاضی را به عنوان واحدها تا آخر ببریم، ما این استقراء را به صورت پیمانه‌‌های بزرگتر رده‌‌بندی می‌کنیم، در مورد این مجاز هستیم، چه تفاوتی می‌کند؟ وقتی یک به اضافه‌‌ی یک تفاوت نمی‌کند، ما می‌گوییم به اضافه‌‌ی هزار، می‌بینیم با یک واحد تغییر کرد، آنجا قطعاً هست و اینجا قطعاً نیست. این یکی از جواب‌‌های پارادوکس است که معلوم می‌شود شما یک کاری می‌کنید، -به فرمایش شما- در دانه‌‌های گندم مغالطه‌‌ای صورت می‌گیرد که وقتی پیمانه پیمانه می‌کنید می‌بینید خلاف این شد، می‌فهمید که آن را باید کشف کنید.

شاگرد: شما با پیمانه پیمانه چکار کردید؟ به جای اینکه دوتایی که مجاور هم هستند، ذهن را مجبور کنید به اینکه بخواهند برای هر دو اینها قضاوت هم‌زمان بکنند، قضیه را دورتر بردید، یعنی گفتید همین را بیا و با آن دور مقایسه کن. چون ذهن وقتی دو تا را کنار هم می‌بینید نمی‌تواند قضاوت کند.

استاد: ولی شک نداریم اگر آن دو تا را کنار هم بگذاریم قطعاً به آن دو می‌گوییم هست و به آن دو تا قطعاً می‌گوییم نیست، به خلاف یک دانه‌‌ی گندم که قضاوتی نیست.

شاگرد: در مورد یک دانه‌‌ی گندم یک جاهایی هست …

استاد: که قضاوت می‌کند؟ نه اینطور نیست.

شاگرد: ممکن است دو خرمن گندم، هر دو در یک شرایطی باشند که نه بتوانید بگویید خرمن گندم هست و نه بتوانید بگویید خرمن گندم نیست، ما موردحاشیه‌ای را می‌پذیریم. شاید در مورد خرمن گندم مسأله اینطور باشد که لوازم دیگری این بین باشد. امّا اگر فرض کنیم موردحاشیه‌ای وجود داشته باشد و مرز دقیق هم داشته باشیم، حالا خرمن یا چیز دیگری، یک چیزی که مرز دقیقی بین قسمت حاشیه و قسمتی که اثباتاً ما وصف را قبول داریم و قسمتی که وصف را نفی می‌کنیم. یک مرزی که ضخامت مشخصی دارد و حدودش هم مشخص است.

 

برو به 0:20:35

استاد: نهایت می‌گوییم در آنجا پارادوکس خرمن نمی‌آید، چون پیمانه‌‌ی رواداری بزرگ است.

شاگرد: رواداری پیمانه‌‌ی کوچک را هم در نظر بگیرید، منتهی همان جایی هم که رواداری را با پیمانه‌‌ی کوچک در نظر می‌گیرید، می‌دانید که دقیقاً از این دانه‌‌ی صدهزارم است که اگر یکی از آن بردارید خرمن نیست.

استاد: اینجا از جاهایی است که هیچ عرفی حتّی ذهن خود شما هم معیت نمی‌کند، شما صد فرد را به این سالن ببرید با خرمنی که یک دانه‌‌ای کمتر دارد از آن سالنی که یک دانه بیشتر دارد. صد نفر را ببرید، خود اینها را جا به جا کنید، از نظر روانی و حکم به خرمن بودن یک دانه گندم در آنها تأثیر ندارد.

شاگرد: ما می‌گوییم دارد.

استاد: «العرف ببابکم».

شاگرد: ما می‌خواستیم تمام این دعواها را بکنیم که این «العرف ببابکم» نباشد.

استاد: شما صحبت از حکومت روانی می‌کنید، حکومت روانی غیر از این است که افراد را بیاوریم، ببینیم حکم روانی می‌کنند یا نه؟ شما می‌گویید ذهنشان را خط ندهید، چشم، می‌بریم در یک سالنی که اصلاً آن دیگری را ندیده‌‌اند.

شاگرد: شما مطمئن هستید که همه‌ی صد نفر یک قضاوت می‌کنند؟

استاد: خدا حاج‌آقای علاقه‌‌بند را حفظ کند،  گاهی در مباحثه حال شوخی پیدا می‌کرد. اگر از حیث بحث استدلال کُند می‌شد، از باب شوخی، قسم حضرت عباس -علیه‌السلام- می‌خوردند که دیگر مطلب این است. می‌گویند استاد به جایی رسیده بود و بحث به مانع خورده بود و قسم خورده بود. حالا از حیث قسم خوردن هم اگر باشد، ما حاضریم قسم بخوریم.

شاگرد: منظورم این بود برای اینکه استقلال قضیه نشان داده شود، شما اول یک خرمن بزرگ به شخصی نشان دهید، بعد همین خرمن مورد بحث را نشانش بدهید. به خلاف اینکه دو خرمن را به او نشان دهید که یک دانه اختلاف دارند. شما ببینید قضاوتشان چطور است؟ یعنی همین خرمن مورد بحث را کنار خرمن بزرگی که قطعاً می‌دانید خرمن است بگذارید، آن وقت ببینید قضاوت او چطور می‌شود. این را می‌خواهم عرض کنم که ذهن متأثر از آن چیزی که دیده شده هست، این چیز مشخص است.

استاد: لبّ فرمایش شما این است که ما ذهن را از حالت مقایسه خارج کنیم، مستقل نگر باشد. من هر چه فکر می‌کنم، کاملاً خط ندهیم و افراد جدا، در دو سالن و هیچ چیزی هم ندیده باشند، باز اگر تفاوت این دو بافه به یک دانه‌‌ گندم است، قطعاً در قضاوت آنها به اینکه بگویند هست یا نیست، تفاوتی نمی‌کند.

شاگرد: من مطمئن نیستم.

استاد: جالب این است که اگر یک دانه‌ باشد پراکنده می‌شود و آن طرف می‌رود و اصلاً کسی به آن نگاه نمی‌کند.

شاگرد1: اصلاً اگر به آنها نگوییم هیچ کسی نمی‌فهمد.

شاگرد: شما فرض را در جایی نبرید که تعداد گندم‌‌ها زیاد است.

استاد: باید خرمن باشد. می‌خواهیم خرمن باشد، حتّی در آن مواردحاشیه‌‌ای مرزی هم اگر در نظر بگیرید، باز ما قسم می‌خوریم که در آن موردحاشیه‌‌ای مرز هم، یک دانه گندم تأثیری ندارد.

شاگرد: ما شکّ داریم. حالا اگر صلاح می‌دانید بحث اصلی را ادامه دهیم.

استاد: بله، شوخی کردم و گفتم بحث به قسم می‌رسد، وقتی بحث جلو نمی‌رود می‌گوییم «العرف ببابکم» یا اینکه قسم می‌خوریم.

شاگرد: مشکل در همین جاست که می‌خواستیم از این خارج شویم، دوباره در همین جا افتادیم.

استاد: شما هم آن طرف می‌گویید من قسم می‌خورم که شما نمی‌توانید قسم بخورید.

شاگرد: فقط می‌خواستم عرض کنم که بعضی از قضاوت‌‌هاست که نمی‌توانیم از نسبی‌‌گرایی کلّی مستقلش کنیم.

استاد: آن چیزی که در رواداری، من در مورد پیمانه‌‌های کوچک عرض می‌کردم، اصل رواداری مطلب درستی است، استقراء ریاضی وقتی تجمیع ذرات رواداری می‌شود، آن قبول نیست، یکی از جواب‌‌ها این است که رواداری نسبت به یک دانه صحیح است امّا اینکه استقراء ریاضی پیدا کنید و جلو ببرید، نه، در تجمیع‌‌ها یعنی پیمانه‌‌های بزرگتر این رواداری قبول نیست و شهوداً این مطلب روشن است. اگر بخواهید پیمانه را بزرگتر کنید قبول است که بگویید رواداری نسبت به یک چیز کوچک، مثلاً به جای گندم یک دانه‌‌ ارزن بگویید، پارادوکس ما فرقی نمی‌کند و استقراء ریاضی در آن هم می‌آید. همان قضاوت اگر ارزن بود، می‌گویید یک دانه‌ی ارزن، و می‌ایستید، برای پارادوکس فرقی نکرد، چون گندم یک مقدار بزرگتر است می‌گویید من در مورد گندم نمی‌توانم بگویم، اگر ارزن کنیم یا به جای ارزن مولکول قرار دهیم، مولکول‌‌هایی که روی هم جمع شده‌‌اند و چیزی را درست کرده‌‌اند، اگر یک دانه‌ی مولکول را برداریم [آیا تفاوتی می‌کند؟] ببینید اصل استقراء در پیمانه‌‌ی کوچک و بزرگ بودنش، مشکلی ندارد، برای اینکه استقراء را بیاورد و قضاوت روانی باشد. مشکل در این است که ما برای تجمیع‌‌ها حسابی باز نکردیم، فقط یک رواداری مقطعی را در یک مرحله می‌بینیم و می‌گوییم اگر هر چه اینها تجمیع شد -یادم رفت آن رساله‌‌ی اشتباهات هندسه را بیاورم- در آن واقعاً مطالب مهمی دارد که اینها را واضح می‌کند. اگر یادم بود و نگاه کردم خدمتتان عرض می‌کنم. ببینید از همان بی‌نهایت کوچک‌‌ها، مغالطات حسابی بیرون آورده‌‌اند. شبیه همان کاری که زنون در حرکت کرد. می‌گفت چرا یک چیزی نمی‌تواند از نقطه‌‌ی صفر به حرکت بیاید؟ مدام نصفه نصفه می‌کرد،، همچنین در آن خرگوش و لاکپشت …. که در آنجا وقتی مدام نصف می‌کنید می‌گویید به او نمی‌رسد، امّا اگر واحدهای مساوی در یک مقطع زمانی در نظر بگیرید، می‌گویید رد شد. این یعنی همان جا با واحدهای مساوی و سرعت متعارفی که می‌دانید، می‌گویید قطعاً بعد از یک دقیقه از اینجا رد شد، اینجا می‌گوید نگو یک دقیقه، یا این را نصف کنیم، خود این نصف کردن یعنی تجویز می‌کند این راه را برای اینکه یک پارادوکس ایجاد شود. چطور می‌توانیم جلو آن را بگیریم؟ راه‌‌های مختلفی دارد. در مورد فرمایش شما عرض کردم، از باب صرف قضاوت اگر کوچک باشد برای ذهن ما خیلی صاف نیست.

علی‌ایّ‌حال حاصل فرمایش شما این شد که قضاوت روانی نسبت به جمیع مراتب رواداری قبول نیست.

شاگرد: حاصل این شد که کلاً رواداری ذهن را به سمت قضاوت کردن دو چیزی که کنار هم و همجوار است می‌برد، و قضاوت کردن یکی در قضاوت در دیگری تأثیر می‌گذارد.

استاد: این را در ذهن داشته باشید، چون بعداً می‌خواهند این را حلّ کنند، این را هم در ذهن داشته باشیم.

سؤالاتی در مورد چگونگی ابهام در پدیده‌‌های طبیعی

علی‌ایّ‌حال ایشان فرمودند: «یک نظریه درباره‌‌ی ابهام باید پاسخگوی این مسئله‌‌ی مهم باشد که ابهام موجود در زبان طبیعی چگونه پدیده‌‌ای است؟» آیا مربوط به صدق و کذب قضایای آن زبان است؟

«آیا ابهام پدیده‌‌ای سمنتیکی است؟» یعنی می‌گوییم قضیه صادق است و کاذب؟ یا نه صادق است و نه کاذب؟ یا، یا صادق است و یا کاذب؟ اینطور می‌گوییم؟ «یعنی آیا بود و نبود ابهام در سمنتیک زبان طبیعی» یعنی ارزش صدق زبان طبیعی«تغییری ایجاد می‌کند؟» یا خیر؟ مثلاً می‌گوییم در زبان طبیعی اگر ابهام آمد، به این معناست که در مورد یک جمله نمی‌توانیم بگوییم که یا صادق است یا کاذب، می‌گوییم نه صادق است و نه کاذب، کما اینکه منطق سه ارزشی ابهام را به همین ترتیب حلّ می‌کند.

«یا اینکه ابهام پدیده‌‌ای معرفتی است؟» ربطی به صدق و کذب قضیه ندارد، قضیه یا صادق است و یا کاذب. نه اینکه قضیه نه صادق است و نه کاذب. قضیه «او قدبلند است.» در واقع یا صادق است و یا کاذب است، ولی معرفت ما قد نمی‌دهد، ما نمی‌توانیم بفهمیم که این قضیه‌ صادق است یا کاذب.

«یا اینکه ابهام پدیده‌‌ای معرفتی است؟ یعنی مبهم بودن عبارتی در زبان به دانستن یا ندانستن» یعنی دانستن ما و ندانستن ما «اموری درباره‌‌ی آن عبارت مربوط می‌شود» پس جمله یا صادق است و یا کاذب است، سمنتیک و ارزش صدق و کذب تغییری نکرد، بلکه معرفت ما و جهل ما به یک اموری سبب ابهام شد.

 

برو به 0:30:06

«یا اینکه پدیده‌‌ای متافیزیکی است؟» که قبلاً صحبت کردیم که متافیزیک اینجا با آن متافیزیکی که به معنای امور عامّ -علم کلی- است تفاوت می‌کند. متافیزیک در اینجا یعنی واقعیت نفس‌‌الامری حقایق خارجی.

«یعنی اینکه ابهام امری مربوط به جهان واقعی است» یعنی سمنتیک و صدق و کذبش نه به زبان و قضیه‌ مربوط است و نه به معرفت ما مربوط است که بگوییم ما یک چیزی را نمی‌دانیم، واقعاً در متن واقع تشکیک و ابهام موجود است. «یعنی اینکه ابهام امری مربوط به جهان واقعی است و اگر حضوری در زبان دارد به سبب تطابق زبان و جهان است، و یا نوعی دیگر؟» فکر در اطراف «نوعی دیگر» هم خوب است، چه بسا الان منشأهایی وجود دارد که ما درباره‌‌ی آن فکر نکرده‌‌ایم. و آن نکته‌‌ای هم که چند جلسه قبل عرض کردم و طول کشید و وقتتان را گرفتم آدرس همین صفحه‌‌ی دوازده را هم دادم، ببینید الان در اینجا سه منشأ را به عنوان سه امر متردّد بیان می‌کنند؛ این است یا این است یا این است. منفصله‌‌ی تردیدیه، این است یا این است یا این است؟ بگو. اگر یادتان باشد عرض کردم چرا تردیدیه می‌گیریم؟ همین جا می‌تواند تنویع باشد؛ یعنی ابهام انواعی داشته باشد و در حوزه‌‌های مختلفی که ابهام مطرح می‌شود، بعضی از سمنتیک زبان باشد، بعضی از معرفت باشد و بعضی هم از جهان واقعی باشد.

تشکیک در ماهیت

 برای ذهن قاصر من واضح است که سومی هست، یعنی واقعاً آن مطلبی که درباره‌‌ی عبارت آخوند[ملاصدرا] بود -ولو خودشان در بعض جاهای دیگر انکار می‌کردند- اصل اینکه در متن یک ماهیت -قطع نظر از افرادش- تشکیک هست، یعنی در متن ماهیت تشکیک است، نباید از این فرار کنیم، باید حلّ کنیم. اگر بخواهیم دائماً فرار کنیم، به جای اینکه کار را حلّ کند، این فرار کردن حل کار نیست، مدام ابهام در متن ماهیت را گردن چیزهای دیگر بگذاریم. گردن تشکیک در افراد بگذاریم، گردن وجود بگذاریم، اگر اینطور شد از آن چیزی که محطّ اصلی بحث است فرار کرده‌‌ایم، این تا اندازه‌‌ای است که من می‌فهمم. باید نفس‌‌الامر این را دید، درک کرد و برای خودش تحلیل ارائه داد، نه اینکه وقتی دیده شد و دیدیم که حالت رمش دارد، مدام از آن فرار کنیم و صورت‌‌ مسأله را پاک کنیم و بگوییم اگر ابهامی در اینجا هست زیر سرفلانی است، این راه درست نیست، اینطور که الان به ذهن من می‌رسد حالا تا بعداً چطور فکر کنیم. ابهام متافیزیکی داریم و نباید از آن فرار کنیم، واقعیتی است در اینکه این ابهام در متن خارج هست. ما باید تحلیل برای این ارائه دهیم حلّش کنیم.

شاگرد: به آن می‌توانیم بگوییم ابهام است؟

استاد: لفظ ابهام، لفظ معرفتی است امّا از باب سبب و مسبب است یعنی «تسمیة السبب باسم المسبّب» ابهام خارجی و متافیزیکی سبب است برای ابهام معرفتی. آن را تشکیک می‌گوییم، چون آن تشکیک سبب ابهام است، آن ابهام خارجی را به اسم مسببش که ابهام معرفتی است نام‌‌گذاری می‌کنیم. لذا می‌گوییم در متن ماهیت ابهام وجود دارد، منظور از ابهام یعنی ابهام در حوزه‌‌ی معرفت است، امّا چون سبب ابهام در حوزه‌‌ی معرفت می‌شود، سبب را تسمیه می‌کنیم به اسم مسبّب، مانعی ندارد، ولی به فرمایش شما کلمه‌‌ی «ابهام» معنا ندارد.

شاگرد: اینکه بحث ابهام را با تشکیک گره زده بودید، نکته‌‌ای است. امّا مسأله‌‌ای که پیش می‌آید این است که ابهاماتی که تا اینجا بررسی کردیم تماماً مربوط به مرز ماهیت بود، در جایی بود که در حدّ ماهیت قدم می‌زدیم و بیرون از آن بودیم. در صورتی که بحث تشکیک درون ماهیت و بین الحدین مطرح می‌شود. سؤالی که پیش می‌آید این است که هر جایی که تشکیک بین الحدین داشتیم موجب ابهام می‌شود؟ یعنی تشکیک سرایت می‌کند به مرز ماهیت و به تبعش خارج از مرز هم سرایت می‌کند و چیزی شبیه به این، یا نه ما ممکن است بگوییم تشکیک داخل ماهیت داریم، امّا مرز معلوم است.

تشکیک در بین‌‌الحدینی که مرزمغشوش ندارد

استاد: ملازمه ندارد و حرف درستی است. یعنی می‌تواند در محدوده‌‌ی بین الحدین تشکیک باشد، امّا مرزمغشوش نباشد. یعنی دقیقاً می‌رسیم به جایی که کوچک‌‌ترین چیز را در یک حدّ بسیار کوچک مثل میکرون، تعیین می‌کنیم، که اگر آن طرف‌‌تر بروید ماهیت نیست و اگر بالاتر بروید ماهیت هست، مانعی ندارد.

شاگرد: یا حتّی جایی تشکیک را داشته باشیم، تا یک حدّی برسیم، و یک حدی هم حدّ نامعلوم باشد، یعنی یک باریکه‌‌ی مرزی داشته باشیم و بعد از آن تشکیک نباشد.

استاد: اگر بخواهم مثالش را عرض کنم برای آب، اگر بخواهید در تکوین خیلی کوچک بشوید، امروزه برای کسانی که در شیمی کار کرده‌‌اند خیلی واضح است که واقعاً آب معمولی مرزمغشوش ندارد، -حالا آب سنگین مولکولش تفاوت دارد حرف دیگری است- یعنی آبی که در اختیار شماست اگر مدام کوچک شوید و بروید و بروید و بروید، به جایی می‌رسید که اگر از آنجا عبور کنید قطعاً آب نیست، اگر این‌‌طرف آمدید قطعاً آب است و آن به قول خودشان H2O است. یعنی به یک مولکولی رسیدید که دو هیدروژن و یک اکسیژن است، که می‌گویید آب است.

شاگرد: از این جهت تشکیک ندارد، به لحاظ کوچک کردن است؟

استاد: بله، به یک مرز نقطه‌‌ای -جزء لایتجزی- رسیدید.

شاگرد: گمان کردم به لحاظ اضافات می‌فرمایید، چون از آن جهت تشکیک دارد.

استاد: آب هندوانه و امثال آن؟ منظورتان از اضافه چیست؟

شاگرد: مثلاً چیزهای دیگر هم در آن، غیر از H2O  وجود داشته باشد.

استاد: نه، آنها منظور من نبود. آب مقطر خالص منظور من بود. در آب خالص به جایی می‌رسید که در آن جا می‌گویید اگر از مولکول رفتی و یک مقدار این را تغییر دادی آب نیست. آمدی این‌‌طرف H2O بود آب هست. حالا جمعش کن، از اینجا به بعد هر چه جمع کنی برای تو آب است، از H2O رسیدی و رفتی یکی از اینها را گرفتی -مثلاً یک H یا یک اکسیژنش را گرفتی- دیگر آن آبی که شما می‌خواهید نیست، تمام شد. البته تجمیع اینها و تشکیک در ماهیت، آنطور در مثال ما نیاوردند.

شاگرد: تشکیک بین الحدین هم نداشت.

استاد: تشکیک بین الحدین داشت. مثلاً ما به بخار نمی‌گوییم آب است، امّا می‌دانیم همان مولکول‌‌های آب است، چنین چیزهایی هست. آیا بخار آب است یا نیست؟

شاگرد: در تکوینیات یا در ریاضیات می‌شود، امّا در زبان طبیعی هم تشکیک باشد و هم مرز دقیق باشد این یک مقدار سخت تصور می‌شود.

استاد: مثلاً برای طیف نور نمی‌شود؟ در زبان طبیعی با چشم طبیعی. مثلاً می‌گویید اینجا زرد است و اینجا نیست و از اینجا قرمز است.

شاگرد: اگر در همان جا دقیق شویم، یعنی با نقاط دقیق، نقاطش را ببینیم اینجا هم مرزمغشوش دارد. یعنی عرف که نگاه می‌کند آن دقیق را نگاه نمی‌کند، یعنی عرف که نگاه می‌کند با مرزمغشوش نگاه می‌کند.

استاد: آن طیف طبیعی را. یعنی می‌شود که طیف را به شکلی فرض بگیریم که در ذهن عرف هم صاف باشد.

ابهام در زبان طبیعی

علی‌ایّ‌حال کلّی این مطلب که ابهام در متافیزیک به اصطلاح سوم هست، گمان من این است که نباید در این شکّ کنیم. نباید صورت‌‌ مسأله را پاک کنیم. چیزی که در ذهن من است و سفارش ذهنی من این است که این کار را نکنیم، دل بدهیم و ببینیم این از کجا ناشی می‌شود و برای آنها [یک راه‌‌حلی ارائه دهیم] و بخواهیم حلّش کنیم. و ابهام هم در خارج می‌شود. به تعبیر یکی از اساتید یک موم را در نظر بگیرید، به عرف عام از بچّه و بزرگ نشان دهید، بعد همینطور که در دستش است، عرف می‌فهمد که این مومی است مثل خمیر، بعد بگویید این چه شکلی دارد؟ می‌گوید این شکلش مبهم است. تا می‌گوید شکل این مبهم است ذهن احدی از کلمه‌‌ی «ابهام» به سراغ ابهام معرفتی نمی‌رود، اینطور نیست که مبهم است یعنی من نمی‌دانم. تسمیة السبب باسم المسبّب هم حتّی نیاز نیست که داشتم توضیح می‌دادم. یعنی ما کلمه‌‌ی «ابهام» را حتّی در زبان طبیعی، می‌توانیم -حالا یا به عنایت یا غیرش- در متن واقع به کار ببریم و عرف هم اباء نمی‌کند، می‌گوید این موم چه شکلی دارد؟ می‌گوید مبهم است. مبهم است یعنی ابهامی در متن خود موم است، نه اینکه من نمی‌دانم. الان به هر شکلی که می‌خواهی دربیاور، ابهام به این معنا، یعنی ابهام جنسی. حیوان چیست؟ اگر حیوان ناطق است انسان است. ابهام جنسی که می‌گفتند ابهامی نیست که صرفاً من نمی‌دانم، ابهام جنسی یعنی هنوز متحصّل نشده و صورت اخیره پیدا نکرده است. این ابهام را به کار می‌بردند. و لذا حالا یا تسمیة السبب باسم المسبّب است یا نه، خود واژه ابهام در متن خود واقعیت خارجی و متافیزیک به کار می‌رود. مبهم یعنی چه؟ یعنی صورت اخیره نداشتن، متحصّل به یک صورت اخیره نبودن، موم همینطور است، چه شکلی دارد؟ باید ببینیم چه شکلی به او می‌دهیم. آب چه شکلی دارد؟ می‌گویید مبهم است. منظور از مبهم یعنی هنوز شکل متحصّل ممتاز پیدا نکردن، قابلیت این دارد که هر شکلی را بپذیرد. شما به این معنا می‌گویید مبهم، مبهمی که اصلاً ربطی به معرفت شما ندارد. سر سوزن کار با معرفت ندارید، می‌گویید شکل آب مبهم است، اینطور نیست که من ندانم، خود او قابلیت صور مختلفی را دارد. این مباحث مربوط به ریشه‌‌ی ابهام بود. در آن جلسات نمی‌دانم چند مورد را گفتم، همه را عرض کردم یا نکردم. جلساتی که در مورد ریشه‌‌ی ابهام صحبت شد، گفتم بحث اصلی همین است، پنج مورد بود که شماره گذاشته بودم و ببینیم بعداً خدا چه می‌خواهد.

«و الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطیبین الطاهرین»

 

 

نمایه: پارادوکس، پارادوکس خرمن، ابهام، زبان طبیعی، مرزمغشوش، موردحاشیه‌ای، رواداری، سمنتیک، صدق و کذب، گزاره، ابهام مراتب بالاتر، منطق دوارزشی، منطق سه‌‌ارزشی، تشکیک، جزء لایتجزی، تشکیک در ماهیت، متافیزیک.

اعلام: آخوند ملاصدرا

 


 

[1] مقاله‌ی «ابهام و پارادوکس خرمن»، ص12.

درج پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 10 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, text, archive. Drop files here

هیچ فایلی انتخاب نشده است