مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 17
موضوع: اصول فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع این جلسه : خلاصه ای ازسه ویژگی اصلی ابهام( رواداری، مرزمغشوش، مورد حاشیه ای) و بیان یک ویژگی فرعی ابهام(ابهام مراتب بالاتر)
حضرت فرمودند:«صَغِّرُوا رُغْفَانَكُمْ؛ فَإِنَّ مَعَ كُلِ رَغِيفٍ بَرَكَةً»[1] چانه که نان پختن میگیرید، قرصها را کوچک بگیرید، مثلاً یک ظرف خمیر را میتوان ده نان یا سی نان کرد. حضرت فرمودند قرصها را کوچک بگیرید، هر قرصی برکت خاصّ خودش را دارد. یعنی مآلاً «مَعَ كُلِ رَغِيفٍ بَرَكَةً». حالا تنظیمهای مربوط به وقتها اگر مختصرتر باشد امّا اختصاص به موضوعی داشته باشد [بهتر خواهد بود.] و این هم شدنی است و کاری هم ندارد. وقت کوتاه خیلی توان ذهنی نمیبرد، یک کار علمی که شما دو یا سه ساعت انجام میدهید یک شکل توان میبرد، امّا یک کارهایی هست که مختصر است، مثلاً سه دقیقه در روز معیّن کنید، هیچ چیزی نیست. مثلاً بین کتابی کاغذی میگذارید و دو کلمه مینویسید یا یک خطّ میخوانید. اینها کارهایی است که میبینید در یکسال برای خودش [قابل توجه میشود.]
شاگرد: من از صبح که بلند میشوم و تا شب که میخوابم همینطور دارم با سرعت تمام، کارها را انجام میدهم، آخر شب به زحمت ساعت دوازده، دوازده و نیم میخوابم.
شاگرد1: شما شبها زودتر بخوابید، صبحها زودتر بیدار شوید.
شاگرد: نمیتوانم، مشغول هستم به بحث قرآن و همین دروس و کلّ برنامهها، تقریباً در روز هیچ وقت خالی ندارم، قبلاً اخبار میدیدم ولی الان فرصت نمیکنم اخبار ببینم.
استاد: پس منظورتان از اینکه برکت پیدا کند این است که زمان را کاری کنیم.
شاگرد: بله، زمان بیشتر شود. شخصی نماز امام جواد -علیهالسلام- را توصیه میکرد قبلاً جواب میداد ولی الان جواب نمیدهد، خیلی اوضاع من خراب شده است. دنبال این هستیم که بیست و چهار ساعت را تبدیل به هفتاد و دو ساعت کنیم.
استاد: شاید یکی از چیزهای خوب این است -برخلاف آن چیزی که خود من انجام میدهم- کارها حاضر باشد که به هم وصل شود امّا زماناً منقطع باشد. انسان وقتی کاری را شروع میکند میخواهد تمام کند، به خلاف اینکه رسمش این باشد که یک کاری را زمانبندی شده انجام بدهد و سر وقت دست بکشد، اینطور باشد ولی رهایش نکند. خود من باید سربرسانم اگر آن را رها کنم [از دست] میرود. چقدر کارهای اینطوری دارم که بین راه مانعی پیش آمده و دیگر رفته است.
شاگرد: شاید این نیازمند تقطیع باشد. کار را تکه تکه کند که هر تکه به سرانجام برسد.
شاگرد1: اینها مصداقاً نمیشود. یکی از کارهای من این است که فایلهای شما را ضبط کنم و کوچک کنم و در کانال بگذاریم، حداقل در مورد اصول قصدم بود که اینطور کنم، الان دو سه روز است که نمیرسم.
استاد: حفظ الصحّة هم باید رعایت شود.
شاگرد: بله، مثلاً در مورد این فایلها که آیا بگذارم یا نگذارم، بعد از طرف دیگر میبینم که صد نفر اینها را دانلود میکنند، معلوم میشود که این فایها فایده دارد که دانلود میکنند، و اصرار دارم که این کار را به سرانجام برسانم. وقتی کارهای زیاد شود و اینطور باشد درهم میشود.
استاد: دانلود کنند و بگذارند برای روز مبادا!
شاگرد: چندین نفر شفاهی به ما گفتهاند که ما نمیتوانیم کلاس بیاییم، شما که در فضای مجازی گذاشتهاید گوش میدهیم. از این جهت میدانم که لغو محض نیست.
شاگرد: ایشان باید از دیگران کمک بگیرد.
شاگرد 1: شما نماز یا دعائی سراغ ندارید که در این امور کارگشا باشد؟ قبلاً کسی نماز امام جواد -علیهالسلام- توصیه کرده بود و واقعاً وقتم زیاد میشد، مثلاً ده برنامهای که بیست ساعت وقت میگرفت در ده ساعت تمام میشد و خودم متعجب میشدم. ولی اخیراً جواب نمیدهم. این را خواهر بنده از قول یک خانم بروجردی که در تهران حوزه و درس اخلاق دارند -و ظاهراً شاگرد بعضی از علما بودهاند- نقل میکرد و ایشان میگفت که من این کار را میکنم.
استاد: منبع آن را نگفتند؟ مثلاً از استادی شنیدهاند؟
شاگرد: بله، ظاهراً از استادی شنیدهاند.
استاد: بعضی چیزها از تجربه است و بعضی از یک خواب است، بعضی مسائل هم نقل سینه به سینه جلو میرود.
بسم الله الرحمن الرحیم
صفحهی ششم بودیم و در بخش چهارم «ابهام مراتب بالاتر»[صحبت میکردیم]. تا اینجا ایشان سه ویژگی اصلی را گفتند. خلاصه این مطالب که در ذهن من است را در چند دقیقه میگویم [البته] با آن اشکالاتی که دارد. علی أی حال آن چیزی که فعلاً در ذهن من سررسیده است را میگویم، شما بعداً اگر سررساندید به ما بفرمایید و استفاده کنیم.
ایشان گفتند ابهام سه ویژگی اصلی دارد: رواداری، داشتن موردحاشیهای و مرزمغشوش. اصل آن چیزی را که توضیح دادند این بود که «نه میتوان گفت که خرمن هست و نه میتوان گفت که خرمن نیست.»
شاگرد: در مورد موردحاشیهای میفرمایید؟
استاد: بله، تا اینجا که مباحثه کردیم هنوز، اینکه [به عنوان]حالات ابهام برگزار شده، را به عنوان سه ویژگی در ذهن من صاف نشده است. ویژگی، صفت است و صفت یک امری است که در یک چیزی موجود است. اگر با شکّ من و با حال خودم بسنجند که تقسیم برای آن چیز نمیشود. مثلاً بگوییم انسانها سه ویژگی دارند: «یا ما شکّ داریم که در خانه هستند» اینکه نمیشود، آنها [انسانها] که چنین ویژگیای ندارند، ما شکّ داریم. من سه حالت یا به سه شکل شکّ دارم، نه اینکه آنها سه ویژگی دارند.
اگر میگوییم ویژگی است برای مفاهیم مبهم و برای عناصر زبانی مبهم، این ویژگی آنهاست و این ویژگی را دارند، منشأ این ویژگی کجاست؟ از رابطه مفهوم و مصداق است. مفهوم «خرمن» با مصادیق «خرمن» وقتی رابطهاش را میسنجید، میگویید رواداری دارد، مرزمغشوش هم دارد، موردحاشیهای هم دارد. پس نسبت مفهوم را که با مصداق میسنجید، این مفهوم است که این ویژگی را دارد، نه اینکه من وقتی شکّ دارم آن وقت مفهوم سه ویژگی دارد. لذا با این بیان من گمان نمیکنم بتوانیم در ویژگی مفهوم، شکّ داشتن ما را [یک ویژگی برای مفهوم قرار دهیم؛ یعنی] اینکه میگوییم «نه میتوان گفت» یعنی من شکّ دارم، این را [نمیتوانیم] یک ویژگی برای مفهوم قرار بدهیم.
شاگرد: فرمایش شما این است که یعنی همیشه مفاهیم را قبل از مصادیق داریم یا مفاهیم را از مصادیق اخذ کردهایم؟
استاد: فرقی نمیکند، علی ایّ حال این ویژگی متعلّق به مفهوم است.
شاگرد: اگر از مصادیق اخذ شده باشد، آن وقت هر نوع ابهامی در مصادیق سرایت به مفاهیم هم میکند.
استاد: احسنت. و همچنین اگر مفاهیم به عنوان صدق بر مصداق باشد، از اینطرف نگاه کنیم، نگوییم اخذ از او شده است، از اینطرف میگوییم مفهوم -مثل همین که ایشان گفتند- مثل یک حائلی است بین نور که سایهاش روی دامنه میافتد، در مورد مفهوم اینطور گفتند. حتی اگر اینطوری بگوییم که مفهوم منطبق است، مفهوم آن چیزی است که بر مصداق صدق میکند، این هم وقتی میگوییم ویژگی دارد باز ویژگی مال مفهوم است که بر مصداق خود و در رابطهی با مصداق خود بر او محقق میشود، نه شکّ ما. علی ایّ حال من اطاله کلام نمیکنم و کلّی عرضم را میگویم و جلو میرویم تا مجموع چیزهایی که میخواهم بگویم در خلاصهبندی بحث عرض کنم. پس این نکته را در نظرتان باشد تا جلو برویم.
برو به 0:10:23
تنها یک راه به ذهن من میآید که ما بتوانیم بگوییم مرزمغشوش و موردحاشیهای دو ویژگی است. چون اگر ما لفظ چیزی را بگوییم و بعد تقسیم کنیم، آیا درست است؟ مثلاً بگوییم این کاغذ دو ویژگی دارد، یکی این که قرمز است و دیگر اینکه سرخ است. این یعنی چه؟ در یکی میگویی قرمز و در دیگری میگویی سرخ؟ این که یک ویژگی شد. نمیتوان گفت دو ویژگی، دو ویژگی باید دو ویژگی باشد ولو مصداقاً برابر باشند. اگر موردحاشیهای و مرزمغشوش بخواهد دو ویژگی باشد، حتماً باید اینطور تفسیر کنیم: موردحاشیهای ارزش سوم است [؛یعنی] نه مصداق این هست و نه مصداق خلاف آن است و ارزش سوم است، مرزمغشوش چیست؟ قطعاً مصداق آن است امّا در آن تشکیک است. مثلاً در قدبلند، موردحاشیهای چیست؟ آن شخصی که قطعاً میتوانیم بگوییم که قدبلند نیست و قطعاً نمیتوانیم بگوییم قدبلند هست، این موردحاشیهای میشود.
شاگرد: این از ابهام در قدبلند خارج میشود و بحث روی قدمتوسط میرود. ما اگر بخواهیم در خود قدبلند ابهام را در نظر بگیریم، یکسری موارد حاشیهای دارد، ما در مورد بعضی افراد مطمئن هستیم که قد بلند هستند، به یک جایی میرسیم که شکّ میکنیم که قدبلند هستند یا نیستند، اگر روی ارزش سوم رفتیم، آن از ابهام در قدبلند خارج میشود.
استاد: نکتهی خوبی میگویید، ارزش سومی که من میگویم ثبوتی است، یعنی ویژگی خود مفهوم است که ارزش سوم دارد، چون وقتی تطبیق میدهیم برای ما شکّ ایجاد میکند. ویژگی مفهوم این است که مورد سوم دارد حالا چه من شکّ بکنم یا نکنم. وقتی دارد من برای تطبیقش ……. به عبارت دیگر وصف ثبوتی این ویژگی این است که قطعاً نمیتوانیم بگوییم قدبلند هست، نه اینکه شکّ داریم که بگوییم یا نگوییم، قطعاً نمیتوانیم بگوییم قدبلند هست، این ویژگی واقعیاش است. ما شک میکنیم و حالت ما در رابطه با این ویژگی است، نه اینکه خود این ویژگی، شکّ من است و چون من شکّ میکنم پس این برای مفهوم، یک ویژگی است.
پس به طور کلّی اگر میخواهیم مرزمغشوش با موردحاشیهای دو ویژگی باشد، -حالا اینکه یکی هم باشند را عرض میکنم- اگر بخواهیم بگوییم دو تا باشد باید اینطور گفت. مثالی عرض کنم برای مورد سوم بودن، مثلاً وصف سفیدی مساوی پنج است یا مساوی پنج نیست؟ ببینید هست و نیست، از تناقض که بیشتر نمیشود. مساوی هست؛ مساوی نیست. آیا سفیدی مساوی پنج است یا نیست؟ یکی از اینها را انتخاب کنید. سفیدی مساوی پنج هست یا نیست؟ مساوی نیست یعنی بزرگتر است یا کوچکتر است؟ میخواهم گزینهی سوم را بگویم، یعنی واقعاً مربوط به آنجا نیست. اگر یادتان باشد عرض میکردم تناقض، ثالث دارد یا ندارد؟ چیزی هست یا نیست، سوم دارد یا ندارد؟
شاگرد: اینجا ارزش سوم بودن واضح است، اصلاً شاید بحث ارزش سوم هم مطرح نباشد، مشکل در اینجاست که ما جایی هستیم که این طرف و آن طرف هر دو شأنیت این را داشتند که با این عملگر مثل تساوی سنجیده شوند، و یا نسبت دادن به آن محمول، مشکل ما در اینجاست که یک جایی با این محمول مشکل داریم، نمیتوانیم.
استاد: منظور من این نیست که بگویم همه چیز اینطور است، دارم یک مورد واضح میگویم که ذهن ارزش سوم را درک کند که چطور میشود. الان مقصودم را عرض کنم، وقتی شما در مورد سفیدی میگویید که نه میتوان گفت مساوی با پنج است و نه میتوان گفت که مساوی نیست، این «نه»ها از شکّ من و شما ناشی شده است؟ نه، این قطعاً «نه میتوان گفت» و «نه میتوان گفت» است. توانایی به واقع مطلب برمیگردد. «نمیتوان گفت زید در آن واحد هست و نیست.» این را نمیتوان گفت، چرا؟ چون من شکّ دارم، نمیتوانم بگویم؟ یا چون در خود واقع این نشدنی است؟ امّا اگر شما بگویید «نه میتوان گفت زید از تهران آمده و نه میتوان گفت که زید از تهران نیامده» این «نه»ها یعنی ما شکّ داریم، [به عبارت دیگر] قرائن و شواهد متضاد است و من شک دارم، نه میتوانم به شما بگویم آمده است و نه میتوانم بگویم که نیامده است، اینجا به خاطر این است که من شکّ دارم. این «نه»ها را ما مبهم به کار ببریم؟ «نه میتوان به او خرمن گفت و نه میتوان به او خرمن نگفت» در اینجا من شکّ دارم ولی واقع یکی هست؟ یا نه، این «نه» که میگوییم یعنی «قطعاً نه میتوان به او خرمن گفت» یعنی قطعاً نمیتوان، یعنی توانایی واقعی است و ارزش سوم است. آن وقت برای این «قطعاً» به سفیدی مثال میزدند. شما وقتی میگویید «سفیدی نه مساوی پنج است و نه مساوی نیست» این «نه» اصلاً ربطی به شکّ شما ندارد، واقعاً این «نه» مربوط [به درک ما نیست.] شما که میگویید ویژگی مفهوم این است که «نه میتوان گفت» این مثل همین سفیدی [است که الان مثال زدیم؟] «نه» اینطوری است؟، یا «نه» که مربوط به تردید و شکّ من است؟ [ابتداء باید] این را باید روشن کنید، نمیشود [بدون روشن کردن این مطلب] حرفی بزنیم و جلو برویم.
شاگرد: حاجآقا مفهوم را چه چیزی میگیریم؟ آیا مفهوم چیزی است که حالتهای افراد و حالتهای عرف در آن دخیل است یا نه نفسالامرش چیزی است که برای ناظرین و به کار برندگان است، یا نه خود فهم و درک و حالات روحی و دقّت آنها و همه چیز آنها در آن دخیل است؟ اگر بگوییم این دومی است، نمیتوان گفت که شکّ ما هیچ ربطی به نفسالامر ندارد، نفسالامرش متأثر از شکّ و حالتهای ماست.
شاگرد1: این دومی قطعاً غلط است، چون نومینالیستی میشود که میگوید اصلاً مفهومی نداریم ….
شاگرد: مفهومی که اینجا میگوییم و بحثی که در مورد محمولات در اینجا میکنیم، کدام مدّنظر است؟ آیا واقعاً یک چیز نفسالامری است و میتوان چنین حرفی زد؟
شاگرد1: غیر از این میشود حرفی زد؟ حتماً نفسالامریت دارد. نمیتوان گفت که مفهوم فقط آن چیزی است که در ذهن من است.
شاگرد: فقط در ذهن من منظورم نیست، آنچه که در واقع در ذهن عرف است.
استاد: اینها بحثهای خیلی خوبی است. قبلاً یک عبارتی داشتم ولو قابل تصحیح بود ولی شروع خیلی خوبی بود. مفهوم سه چیز دارد: یک وجود ذهنی دارد، یک مصداق خارجی و یک محکی دارد -کلمه «محکی» را آقای …. در کتاب «تطابق صورت ذهنی» میآوردند ولو در تفسیرش و شعبش خیلی حرف است ولی برای این جهت خوب است- در اینکه انسانها یک محکی مشترکالاذهان -بینالاذهانی- دارند، اصلاً در این شکّ نمیکنیم، ولو اگر بخواهید توجیه و تبیین کلاسیک بکنید خیلی به مشکل برخورد میکنید، یادتان است در [مسألهی] طبایع و نفسالامر، اذهان به مانع برخورد میکرد، امّا اصل اینکه این بینالاذهانی را داریم، [شکی نیست] مثل چیزی که همه به سراغ آن میروند. الان مثلاً این دستگاهی که این وسط گذاشته شده و همه ما دور آن نشستهایم به آن نگاه میکنیم، یعنی چه؟ یعنی این یک مُدرِک بالعرضی است که همهی مدرِکها به سراغ او میروند و از او نزد خودشان یک مدرَک بالذات تحصیل میکنند. تعبیر اصول فلسفه این بود که عالم همیشه سراغ معلوم میرود ولی جز علم به دست او نمیآید. نه اینکه عالم همیشه سراغ علم میرود. گفتهاند تفاوت بین این دو سخن بسیار است. تفاوت ایدهآلیسم و رئالیسم را اینطور گذاشتهاند. شاید در جلد اول آن کتاب است که میفرماید تفاوت خیلی است، عبارت خیلی بلندی است. ما در رئالیست همیشه سراغ معلوم میرویم ولی جز علم به دست نمیآوریم. به خلاف ایدهآلیسم که میگوید ما همیشه سراغ علم میرویم و علم هم به دست میآوریم. مبدأ ما و منتهیإلیه ما علم است، سراغ علم میرویم و علم هم به دست میآوریم. حالا سؤالاتی در اینجا مطرح است.
برو به 0:20:04
شاگرد: محکی را دو قسم میکنند، یک بینالاذهانی و دیگری …
استاد: یکی مصداق است که آن چیزی است که مفهوم بر آن صدق میکند، یکی محکی است که آن چیزی است که مفهوم ذهنی ما آن را میخواهد احضار کند. این مطلب را ایشان فرمودهاند. ببینید کاربران زبان، هر یک با لفظ خودشان آن بینالاذهانی را احضار میکنند. احضار کردن یعنی درصدد برمیآید که الان یک آینه یا یک وجود ذهنی در محدودهی مثال متّصل، از او ایجاد کند، و لذا -اگر در نظرتان باشد- گفتیم درک نفس برای اصل طبایع به [صورت] فناء است، ولی وقتی فانی میشود یاد میگیرد و به اضافهی اشراقیّه مفاهیم را در نفس انشاء میکند. یعنی در نفس مدرِکین خیلی چیزها هست که مصداق ذهنی الانش، انشاء نفس اوست، ولی انشاء فردی از آن طبیعتی که در او فانی شده و درکش کرده و بینالاذهانی است. این فرمایش ایشان است.
شاگرد: اینجا ممکن است خصوصیاتش با آن فرق کند.
استاد: لذا در فرمایش شما، با اینکه آن دومی که الان ایشان هم گفتند غلط است، در آن فضای اصلی رفتند. عدهای آمدند و گفتند اصلاً ما مفاهیم کلّی نداریم، لازمهی نومینالیستی این است که بگوییم اصلاً ما کلّی نداریم، یکی از لوازمش این است. آن فضا، فضای خاص خودش است ولی این مطلبی که ایشان میگویند اگر جمع شود منافاتی با آن بحث ندارد. مفاهیم داریم و الفاظ هم معانی دارند و آن معانی طبایعی هستند بینالاذهانی و موطن آنها هم نفسالامر است. امّا اذهانی که به وسیلهی الفاظ، از آن طبایع در ظروف مختلف، فردی ایجاد میکند و آن طبیعت را به کار میگیرد و احضار میکند -که یک فردی از آن در یک موطنی ظهور میکند- این درست است. فرمایش شما مطلب درستی است.
شاگرد: نفسالامرش خود همان چیزی است که بینالاذهانی وجود دارد، خودش یک نفسالامری دارد امّا نمیتوانیم بگوییم که این نفسالامر آن چیز است که تمام آن دقتهایی که در حقیقت خارجیه وجود دارد، مثلاً فرض کنیم بگوییم من فلان مفهوم را از این مصادیق خارجی گرفتم، در تکوین این مصادیق خارجی ظرافتها و دقتهای زیادی وجود دارد که اگر بخواهیم با همان دقتها یک مفهومی را بیرون بکشیم یک شکل میشود، امّا واقعاً عرف عام این مفهومی را که بیرون کشیده اینطور نیست.
استاد: یعنی به صورت کاربردهای مختلف با سعهی اطلاعات خودش به کار میبرد. نکتهای که مهم است ذیل این شقّ دومی که فرمودید، [این سؤال مطرح است] که آیا این جزاف است؟ یعنی عرف به دلخواه خودش بدون هیچ مصحح چنین کارهایی را میکند یا بیرون از اختیار او یک مصحح میخواهد؟ زیر این «مصحح» خطی بکشید خیلی برای بحث ما مهم است. این مصحح همان چیزی است که ما در مورد آن مشکل داریم. این مصحح مثل آن نیست، یک نحو تشکیک درمتنِ آن مفهوم اصلی بینالاذهانی است که اجازه چنین کاربردهای مختلفی را به کابران میدهد. آن چیست؟ یعنی آن بینالاذهانی چگونه است که این مصحح تکوینی را به دست کاربران میدهد که هر کسی بتواند با آن سعهای که شما فرمودید به طور گوناگون استفاده کند. دقیقاً بحث ما آنجاست.
شاگرد: شک و تردید و امثال اینها
استاد: یک منشأیی وراء ذهن من دارد.
شاگرد: به هر صورت آن حالت، حالتی است که مدخلیت پیدا کرده است.
استاد: مدخلیت کشفی دارد امّا مدخلیت تسبیبی ندارد. الان دارم میگویم که خود این حالتهای ما که افراد به کار میبرند مصححی داشته که توانستهاند به کار ببرند.
شاگرد: مصححاش اگر در حدّ ضعف طبع و ضعف دقّت و امثال اینها باشد چطور میشود؟ بالاخره اینها هم یک امور نفسالامری است.
استاد: همین ضعف در «پنج» هست یا نیست؟ ضعف طبعی که فرقی نمیکند.آیا طبع ضعیف هست؟ بله هست، حالا ما «پنج» را به کار میبریم متواطی است یا مشکک؟ چرا وقتی متواطی میگویید آن ضعف ظهور نمیکند؟ معلوم میشود که «انسان» و «هوش» با «پنج» فرق دارد. آن اصل معناست که فرق دارد و به کاربر اجازه میدهد که هوش و انسان را متفاوت از پنج به کار ببرد، آن مصحح خیلی مهم است. به نظرم میرسد که اصل بحث ما هم روی همان است. یعنی آن چیزی که سبب میشود که به فرمایش شما ذهن ما به شک بیفتد و کاربران گوناگون مُجاز باشند -مجاز عقلائی و حکیمانه- که به کار ببرند، ممکن است ضعف طبع باشد، امّا چرا این ضعف طبع در «پنج» نیست؟ معلوم میشود که یک چیزی در خود «هوش» است که اگر ضعیف بود بتواند این کاربردها را انجام دهد، آن چیست؟ آن همان چیزی است که ما میخواهیم بگوییم یک نحو ابهام است. چون در «هوش» ابهام وجود دارد، پس ضعف نفس جلوه میکند، و چون در «پنج» نیست ضعف معنا ندارد، یعنی ضعف نفس در «پنج» معنا ندارد.
علی ایّ حال روی این فرضی که عرض میکنم اینطور است که ما اگر بخواهیم بگوییم دو ویژگی است، راه دیگری به ذهنم نیامد جز اینکه بگوییم مورد حاشیهای ارزش سوم است، نه قطعاً نه میتوان گفت قدبلند است، نه اینکه من شک دارم، و نه میتوان گفت [قد بلند] نیست. مرزمغشوش چیست؟ قطعاً مصداقی از آنهاست، همان توضیحی که قبلاً داده شد. قطعاً قدبلند است امّا قدبلندی مرز مشخصی ندارد که بگوییم از اینجا اگر یک میلیمتر آن طرفتر رفت دیگر قدبلند نیست. هر چه میروید میبینید که قدبلند هست با شدت ضعیفتر، قدبلند هست، نه اینکه «نه میتوان گفت که قدبلند هست» این «نه» را در مرزمغشوش نداریم. اگر اینطور بگوییم این دو ویژگی میشود. در مرزمغشوش صدق قطعی است ولی تشکیک در متن مفهوم است. و ارزش سوم بودن موردحاشیهای مسلم است، و چون ارزش سوم است و خودشان هم میگویند که ابهام مراتب بالاتر هم داریم، سبب میشود که ما به شک بیفتیم، ولی در اینکه ثبوتاً خود این مفهوم یک مورد حاشیهای دارد، اگر بخواهد دو ویژگی باشد باید این را قائل شویم.
حالا بیاییم در فضایی که اینها پیش رفتهاند. در آن چیزی که نویسندهی مقاله به یکی از رفقا گفته بودند که ما فقط توضیح حرف فضای منطق را دادیم، یعنی ما نگفتیم که اینطوری هست و تحقیق نکردیم، فقط حرفی را که منطقیین در این سدهها زدهاند و دهها کتابی که منبع ما بوده، ما حرف اینها را توضیح دادهایم، اگر اینطور باشد و این فضا حالت ابهام داشته باشد آن وقت عرض ما این است اساساً مرزمغشوش با موردحاشیهای درست مثل مترادف میماند، یعنی دو لفظ و دو تعریف صوری از یک ویژگی هستند، یک ویژگی بیشتر نیست که شما با دو لفظ آن را گفتهاید. ایشان در مورد مرزمغشوش چه گفتند؟ گفتند اگر یک سایه روی یک صفحه بیندازید میبینید که روی یک نقطه نمیتوانید دست بگذارید و بگویید اینجا سایه تمام شد، کم کم سایه ضعیف میشود تا جایی که محو میشود، ولی هیچ نقطهای را نمیتوانید نشان دهید که بگویید اینجا سایه هست یا نیست. الان همین محدودهای که سایهی غلیظ نیست و ایشان میگویند مغشوش است، این را بین دو خط یا دو قوس قرار دهید، مثل یک نوار مدوّر. مثلاً اگر یک دایره بوده، نوار مدوری قرار میدهیم و میگوییم مثلاً فاصلهی پنج سانتیمتر اینجا مغشوش میشود. این طرف پنج سانتیمتر سایه قوی و شدید و خالص است، آن طرف پنج سانتی متر هم که معلوم است که سفید است و سایه نیست. در این باریکه نوار پنج سانتیمتری مرز مغشوش است. این مطلبی که میخواهم عرض کنم این است: آیا وقتی شما یک صفحه یا یک دایره دارید و مرکز برای آن میگذارید، حاشیه برای آن میگذارید، -کلمهی حاشیه توجه شود- غیر همین نوار باریک است؟ حاشیهی دایره کجاست؟ شما اگر دایرهای را به دست کسی بدهید و بگویید این را در حاشیهاش بنویس در کجای دایره مینویسد؟ در اطراف همین نوار مینویسد و نمیرود در وسط بنویسد. پس اگر بخواهید مغشوشیت مرز مغشوش را نشان دهید همان کلمه حاشیه است، لغتش تغییر کرده است. البته عرض کردم اگر به آن صورتی که قبلاً گفتیم نگویید، و بخواهید فقط با استعاره بگویید که من یک استعاره میگویم و خودت بفهم، چطور این مرز مغشوش دارد، یعنی یک نواری دارد که کم کم این سایه تمام میشود، این جز حاشیه که چیزی نیست، آن طرف هم میگفتید ببینید قدبلند یک موردحاشیهای دارد، یعنی یک جاهایی که متن کار نیست، کنار کار است، حاشیه کنار است، لغت انگلیسی آن هم (Borderline) است، چند لغت برای حاشیه دارند و لغات متعدد به کار میبرند. یک وقت هم جمع آوری کردم و شاید چهار یا پنج لغت مختلف دارند، در این نرمافزارها اسمهای مختلف میگذارد و از هر کدام هم یک کاری میآید.
برو به 0:30:01
شاگرد: البته به خود مرز هم (Borderline) میگویند.
استاد: بله، در مورد مرز (Boundary) به کار میبرند. خود Bound به معنای نوار است. [در مورد نحوه تلفظ صحبت میشود] bar را به معنای نوار به کار میبرند.
شاگرد: bar به معنای میله است.
استاد: taxbar را چه معنا میکنید؟
شاگرد1: ترجمه نوار میکنند.
شاگرد: ترجمه میکنند بحث دیگری است.
استاد: تصویر میله هم یک نوار است. در ذهنم بود که bar به معنای نوار هم میآمد. الان باند هواپیما هم به کار میبرند یا میگویند دو بانده است، آنجا هم به معنای خط و باریکه و نوار است. یا میگویند باند زخم.
علی ایّ حال عرض من این است که ما در اینجا کاری با لفظ نداریم، ما میخواهیم ببینیم چه میگوید؟ مرزمغشوش و موردحاشیهای که میگویید اینها دو لغت برای یک مصداق شد. این نشد که شما یک لفظ به کار ببرید و بگویید این دو ویژگی دارد، یکی را با مثال نور میگویم ببینید مرزمغشوش دارد، و به گونهای دیگر میگویم که «نه میتوان گفت …. و نه میتوان گفت ….» اینجا موردحاشیهای دارد، اینطور که مرزمغشوش با موردحاشیهای تفاوتی نکرد. اگر میگویید موردحاشیهای حالت کمّ دارد، مصداقی است که «نه میتوان گفت …. و نه میتوان گفت ….» شما میدانید که در تعابیر استعاری همه جا میتوانید از کمّ منفصل استفاده کنید و از تعبیر هندسی هم استفاده کنید. یکی از مهمترین چیزهایی که برای کارهای تحلیلی بود، این بود … که [الان] خود حساب را تحلیلی کردند، هندسه را تحلیلی کردند، هندسه را به عدد برگردانید یا عدد را روی هندسه پیاده کنید، رابطههای تنگاتنگی که در این سیصد چهارصد ساله بین هندسه و حساب برقرار شده است، هم حساب را تحلیل میکنند و در صفحه پیاده میکنند، هم صفحه را حسابیده میکنند و به صورت حسابان درمیآورند، یعنی روی مجموعه اعداد طبیعی تعریف میکنند. منظور این همان است، شما اگر میگویید مورد حاشیهای یعنی کمّ، مرزمغشوش یعنی صفحه و سطح، فرقی نکرد، دو بیان استعاری از یک واقعیت است. عرض من این است.
شاگرد: در مورد حاشیهای هم فیالجمله استعارهای هست.
استاد: بله، همین را عرض میکنم. اگر میگویید ما حاشیه را روی صفحه و حاشیهی دایره پیاده میکنیم، موردحاشیهای با مرزمغشوش یکی شد، اگر میخواهید موردحاشیهای را در مورد پیاده کنید و کمّ منفصل کنید میگوییم دو تعبیر استعاری است از یک واقعیت خارجی.
شاگرد: بیشتر شبیه این است که ما به یک ناحیه نگاه کردیم و با نقاطی که آن حاشیه را تشکیل میدهد، مورد حاشیهای یعنی به نقطه نگاه میکند …
استاد: و نکته این است که آن موردی که ما نگاه کردیم ربطی به شکّ ما ندارد، مربوط به رابطهی مصداق با مفهوم است، آن رابطه است که سبب شده که این حاشیه باشد، آن رابطه است که سبب شده که این باند و این کذا باشد، آن وقت سبب میشود ما به شکّ بیافتیم. ما باید آن رابطه را تبیین کنیم، باند داشتن که دو ویژگی نیست، شما باند را صد لغت بگویید و آن را با تعابیر مختلف بگویید، این دو ویژگی میشود؟ نه، یک ویژگی است با تعابیر مختلف.
علی ایّ حال این خلاصهی مباحثی بود که در ذهنم بود. اگر ما واقعاً میخواهیم این دو را، دو ویژگی بگیریم باید به شکّ ما معلّق نشود، اگر دو ویژگی است، موردحاشیهای باید اینطور باشد که «قطعاً نه میتوان گفت قدبلند است و نه میتوان گفت قدبلند نیست» «قطعاً نه» نه اینکه ما شک داریم، این ارزش سوم میشود. و در مرزمغشوش قطعاً میتوان گفت که قدبلند هست ولی قدبلندی است که کمتر از دیگری است، کمی قدبلند است ولی قطعاً قدبلند است. ببینید خیلی تفاوت هست بین اینکه بگوییم «نه میتوان گفت قدبلند هست و نه میتوان گفت نیست» با اینکه بگوییم «قطعاً میتوان گفت قدبلند هست ولی کمی قدبلند است» این مرزمغشوش میشود. اگر اینطور است بله واقعاً دو ویژگی است، امّا اگر شما میگویید «نه میتوان گفت» را با استعاره میخواهیم بگوییم و آن دیگری را به شکل دیگر میگوییم، اینها هیچ فرقی با هم ندارد.
شاگرد: با این تعبیری که شما میفرمایید کلّش مرز میشود. مرزمغشوش شامل کلّ مفهوم شد.
استاد: در مباحث صحیح و اعمّ در مورد اینها صحبت کردیم. سه یا چهار مبنا بود. اینطور نیست، میتوانیم ترسیم کنیم که یک نوار مرزمغشوش میشود، یعنی به فرمایش شما مرز از خود مرکز شروع نشود.
شاگرد: شما قدبلند را هر قدر هم که قدبلند بگیرید، شما فقط به کسی که قدبلندترین آدم متصور دنیاست قدبلند است و هیچ شکّی هم در آن نیست، بقیه رو به ضعف میرود.
استاد: نه، میخواهیم اینطور نباشد. حالا بیانش چطور است، آنجا دو سه مبنا صحبت شد. اگر در ذهنتان آنها را یادآوری کنید، مثلاً در صلاة چند گزینه بود، یکی مثل حرف مرحوم مظفر که بگویید:«لما تركّب من حرفين فصاعداً»[2] نظیر کلمه، خود کلمه هم همین بود. اصلاً ترکّب من حرفین را «کلمه» بیاوریم یا نیاوریم؟ اگر «ما ترکّب من حرفین» باشد پس «لـِ» چه میشود؟ «واو قسم» چه میشود؟ این بحثها در آنجا هم بود. لذا احتمال داشت که محور کلمه را مثل صلاة، ذومعنا بودن، صلاحیت برای معنا، قرار دهیم، ترکّب از حرفین را مصادیقش قرار دهیم. سه یا چهار وجه آنجا بود که خیلی وجوه خوبی است. آیا تردیدی است یا تنویعی؟ به گمانم تنویعی باشد، یعنی ذهن همهی اینها را به مناسبت، به انسب مواردی که آن چیزی که محل احتیاجش است در نظر میگیرد و به کار میبرد. علی ایّ حال باید آنها را یادآوری کنیم که چه چیزهایی بود -گاهی به ذهنم میآید که چهار وجه بود. کتابم را دیدم سه وجه یادداشت کردم، نمیدانم این چهار دوباره از کجا در ذهنم بود.-
شاگرد: سه وجهی هم که فرمودید تا جایی که در خاطر دارم یکی بحث بین الحدین را مطرح فرمودید که خودش یک وجه است. الان ما بیشتر در آن فضا قدم میزنیم که اگر به نحوی نگاه بین الحدین اگر…… نگاه کنیم تشکیک میآید، همچنین آنجا بحث تشکیک در ماهیت و اینها هم مطرح شد. ولی این چیزی که الان میفرمایید یک چیزی دیگری است که برای صدق اسم مقوم باشد؛ یعنی برای به کار بردن اسم، این یک چیزی است که با سیاق الان منافات دارد، چون ما میخواهیم بحث بلندی را مطرح کنیم که در یک محور کمّی قرار بگیرد، مگر اینکه بگویید ما یک محدودهای قطعی را تعیین میکنیم مثلاً بالاتر از یک متر و هفتاد سانتیمتر که در آن اصلاً تشکیک نیست، یعنی در خود مفهوم قدبلند تشکیک نیست که یک مقدار ذهن قبول نمیکند.
استاد: قضیه مرکب بودن «قدبلند» خودش نقش ایفاء میکند. دیروز عرض میکردم که اصلاً ما با مفاهیم به شکلی برخورد میکنیم که باور نمیکنیم که درونش دو مقابل هست. الان در «قدبلند» یک «بلندی» هست و یک «قد» و اینها ترکیب شده است.
شاگرد: حالتی که ما در مورد مرزمغشوش مطرح کردیم نمیتوان در نظر گرفت؟
استاد: که ترکیبی از دو است؟
شاگرد: جاهایی که امکان این هست که دو چیز با هم مخلوط شود. مثلاً دو رنگ داریم و چون با هم مخلوط شدهاند به آن مغشوش میگوییم. به لحاظ عرفی اینطور است.
شاگرد1: جایی که دائر بین نفی و اثبات است چطور میشود؟
شاگرد: نکتهی دیگری که به ذهنم رسیده بود اینکه با این توضیح شما لزوماً همهی ابهامها هر سه ویژگی را ندارد.
استاد: ببینید من کاری به ابهام ندارم. من میگویم اگر شما میخواهید ویژگی بگویید باید اینطور بگویید، حالا اگر به بحثتان نمیخورد باید از آن دست بردارید، نه اینکه بگویید دو ویژگی داریم و بعد اینطوری فقط دو لفظ باشد. مقصود من این نیست که با ابهام حتماً موافق دربیاید، میخواهم بگویم وقتی میگوییم سه ویژگی اصلی داریم، واقعاً باید سه ویژگی باشد، نه اینکه لفظها تغییر کند. علی ایّ حال یکی از مهمترین ابهامهایی که الان در این مقالهی ابهام، ذهن قاصر من به عنوان یک متلقی محضر ایشان دارم این است که این سه ویژگی است یعنی چه؟ چطور سه ویژگی است؟ سه ویژگی بودن با این توضیحاتی که عرض کردم یا برمیگردد به تعدّد لفظ که ویژگی دوم و سوم، یک ویژگی است، یا اینکه اگر دو ویژگی است باید ببینیم با این نحو خاص خودش با ابهام موافق درمیآید یا نه.
شاگرد: باید ببینید رواداری هم با اینها تفاوت دارد یا نه.
برو به 0:40:28
استاد: مفهومش که تفاوت دارد. در رواداری میخواهیم بگوییم که یک واحد کوچک در صفر تفاوتی نمیکند. در اینکه مرز دارد و سوم دارد، قطعاً مفهوماً یکی نیست. این الان برای ذهن من صاف است.
لطیفهای از مرحوم علاقهبند
حاجآقا علاقهبند که خدا حفظشان کند، تدریس میفرمودند گاهی اول درس معما و مطلب و لغت میگفتند و میدیدید که وقت رو به پایان است و ایشان از جای دیگر مطالب گفتهاند. برای من آن وقت صرفمیر میفرمودند. اولین کتابی که شروع کردم محضر ایشان صرف میر بود. بعد میدیدند که وقت رفته بود، روی اصطلاح قدیم که بعد دیدم رایج هم بوده میگفتند «چند کلمهای هم از مادرعروس» و میخندیدند. سنّ من آن وقت دوازده یا سیزده سال بود و نمیفهمیدم. میگفتند چند کلمه هم از مادرعروس. بعد دیدم که رایج بوده است. «چند کلمه از مادرعروس» ظاهراً مَثَل بوده ولی دقیقاً نمیدانم [به چه معناست؛] یعنی مطلب اصلی یا معنای دیگری دارد. باید مراجعه کرد به کتابهایی که مَثَلهای عرفی را توضیح میدهند شاید باشد که اصلش چه بوده است.
علی ایّ حال چند کلمه هم از مورد چهارم. مطلبش آسان است ولو تحلیلش همین حرفهایی که زدیم دقیقاً در اینجا هم میآید.
«این سه ویژگی، اساسیترین ویژگیهای ابهامند که در نظریههای ابهام نیز مورد توجه قرار گرفتهاند. از این پس، سه ویژگی را ویژگیهای اصلی ابهام خواهیم نامید. در مقابل ویژگیهای بعدی را ویژگیهای فرعی، نام خواهم داد.
«4. ابهام مراتب بالاتر. دیدیم که محمولهای مبهم موارد حاشیهی دارند: اشیائی هستند که نه میتوان گفت که محمول را ارضا میکنند و نه میتوان گفت که نمیکنند. امّا آیا این موارد حاشیهای خود دقیق هستند؟ مثالی میزنیم. محمول «قدبلند» مبهم است و موارد حاشیهای دارد. حال محمول جدید «مورد حاشیهای قدبلند» را در نظر بگیرید. این محمول نیز مبهم است: افرادی هستند که نه میتوان گفت که مورد حاشیهای قدبلند هستند و نه میتوان گفت مورد حاشیهای قدبلند نیستند. به عبارتی مرز موارد حاشیهای قدبلند و بقیهی افراد، مرز دقیقی نیست. این یعنی محمول جدید «مورد حاشیهای قدبلند» نیز مبهم است؛ در نتیجه مورد حاشیهای دارد. حال محمول «مورد حاشیهای مورد حاشیهای قدبلند» را در نظر بگیرید. به دلایل شهود مشابه این محمول نیز مبهم است. این کار را میتوان مرتّب تکرار کرد. اصطلاحاً ابهام محمول «قدبلند» را ابهام مرتبهی اول محمول «قدبلند» گویند. در مقابل ابهام محمول «مورد حاشیهای قدبلند» را ابهام مرتبهی دوم محمول «قدبلند» نام دادهاند. به همین ترتیب ابهام محمول «مورد حاشیهای مورد حاشیهای قدبلند» را ابهام مرتبهی سوم محمول «قدبلند» و….»[3]
«این سه ویژگی، اساسیترین ویژگیهای ابهامند که در نظریههای ابهام نیز مورد توجه قرار گرفتهاند. از این پس، سه ویژگی را ویژگیهای اصلی ابهام خواهیم نامید. در مقابل ویژگیهای بعدی را ویژگیهای فرعی، نام خواهم داد.» دو مورد از ویژگی فرعی را میفرمایند.
«4. ابهام مراتب بالاتر.» همین جا یک نکته عرض کنم که محمول مراتب بالاتر، منطق محمولات مراتب بالاتر، با ابهام مراتب بالاتر نباید مخلوط شود. اینها فرق میکند. ابهام مراتب بالاتر چیست؟«دیدیم که محمولهای مبهم موارد حاشیهی دارند: اشیائی هستند که نه میتوان گفت که محمول را ارضا میکنند و نه میتوان گفت که نمیکنند.» با این توضیحاتی که امروز دادم زیر کلمه «نه» و «میتوان» خط کشیدهام. «نه میتوان» این «نه» یعنی قطعاً نه؟ یا «نه» یعنی شک؟ این یک. بعد «نه میتوان» این عدم توانایی مربوط به کیست؟ عدم توانایی مربوط به شاکّ است یا عدم توانایی مربوط به واقع است؟ «نمیتوان گفت زید در آن واحد هم هست و هم نیست» اینجا «نمیتوان گفت» یعنی چون من شکّ دارم نمیتوانم بگویم؟ یا نه، قطعاً نمیگفت. اینجا هم دارد «نه میتوان گفت» یعنی مثل این، یا از باب شکّ است؟
«اشیائی هستند که نه میتوان گفت که محمول را ارضا میکنند و نه میتوان گفت که نمیکنند. امّا آیا این موارد حاشیهای خود دقیق هستند؟ مثالی میزنیم. محمول «قدبلند» مبهم است و موارد حاشیهای دارد. حال محمول جدید «موردحاشیهای قدبلند» را در نظر بگیرید.» یعنی برگشتیم و گفتیم «قدبلند» موردحاشیهای دارد، یعنی خودش یک مفهومی است. «موردحاشیهای قدبلند» مصداق دارد. قدبلند یقینی مصداقش نیست، قدبلند قطعی مصداق موردحاشیهای قدبلند نیست، کدام قدبلند مصداق موردحاشیهای است؟ قدبلندهایی که واسطهاند و مشکوک هستند و بین راه هستند. خُب، باید قد او چه اندازه باشد که مصداق موردحاشیهای است؟ خود همین معلوم نیست. قطعاً کسی که قدبلند است مصداق موردحاشیهای نیست، بیرون از موردحاشیهای است، آن کسی که قطعاً قدکوتاه است موردحاشیهای نیست. موردحاشیهای بینابین هستند، آنهایی که قدبلندیشان واسطه است و بینابین است. اینها همه مصداق موردحاشیهای هستند. مرز خود این موردحاشیهای که مصادیق متعدد دارد کجاست؟ مرز ندارد. نمیتوانید تعیین کنید که به این میلیمتر که رسید موردحاشیهای هست.
شاگرد: بگوییم حتماً این موردحاشیهای هست.
استاد: بین اینها میشود. مرز به این معنا، یعنی یک وسطی دارد
شاگرد: که بگوییم حتماً موردحاشیهای است.
استاد: بله احسنت. یعنی مثلاً تعیین میکنیم، میگوییم مثلاً موردحاشیهای از صد و شصت سانتی به بالا شروع میشود. از آن طرف هم از دو متر به بالا قطعاً خارج شده است، در این بین وسط را در نظر میگیریم، میگوییم در این فرض ما صد و هشتاد سانتی قطعاً موردحاشیهای است، ولی طرفین آن دوباره موردحاشیهای میشوند.
برو به 0:45:49
میگویند: «این محمول نیز مبهم است: افرادی هستند که نه میتوان گفت که مورد حاشیهای قدبلند هستند و نه میتوان گفت مورد حاشیهای قدبلند نیستند. به عبارتی مرز موارد حاشیهای قدبلند و بقیهی افراد، مرز دقیقی نیست.» یعنی مرزمغشوش را «به عبارتی»گفتند. من به اینجا رسیده بودم گفتم خود ایشان میگوید «به عبارتی»، این «به عبارتی» یعنی به ویژگی دیگر یا فقط به عبارتی دیگر؟ یعنی لفظ دو تا شد با یک ویژگی؟ ببینید اینجا خودشان اول میگویند موردحاشیهای بعد میگویند «به عبارتی مرز موارد حاشیهای، مرز دقیقی نیست.»
«این یعنی محمول جدید «مورد حاشیهای قدبلند» نیز مبهم است؛ در نتیجه مورد حاشیهای دارد. حال محمول «مورد حاشیهای مورد حاشیهای قدبلند» را در نظر بگیرید.» خودش دوباره مبهم است، این را میگوییم ابهام مراتب بالاتر، محمول مرتبهی بالاتر نیستند، قبلاً عرض کردم و توضیح را هم ان شاء الله بعداً میدهم. فعلاً در ذهن شریفتان زمینهسازی ذهنی باشد.
«به دلایل شهودی مشابه این محمول نیز مبهم است.» محمول سوم، ابهام مرتبهی سوم «این کار را میتوان مرتّب تکرار کرد. اصطلاحاً ابهام محمول «قدبلند» را ابهام مرتبهی اول محمول «قدبلند» گویند.» محمول مرتبهی اول منظور نیست، بلکه ابهام مرتبهی اول میگوید. که محمول قدبلند خودش مبهم است و اتفاقاً محمول مرتبهی اول هم هست. خودش محمول مرتبهی اول است.
«در مقابل، ابهام محمول «مورد حاشیهای قدبلند» را ابهام مرتبهی دوم محمول «قدبلند» نام دادهاند.» ابهام مرتبهی دوم دارد، ولی خود محمول مرتبهی دوم هست یا نیست؟
شاگرد: مرتبهی سوم میشود.
استاد: نه، ابهامش مرتبهی دوم است. خودش محمول مرتبهی اول است.
شاگرد: در مورد گزارههای منطقی که حرف نمیزنیم.
استاد: بله، با اینکه ابهامش مرتبهی دوم است، خودش مرتبهی اول است. همین را میگفتم که فرق میکند.
شاگرد: ترکیب اضافه شده.
استاد: بله، اضافه شده و ابهام بالا رفته است.
«به همین ترتیب ابهام محمول «مورد حاشیهای مورد حاشیهای قدبلند» را ابهام مرتبهی سوم محمول «قدبلند» و….» محمول قدبلند را هم در نظر نگیرید حتّی خود آن مفهوم «موردحاشیهای محمول قدبلند» خود این را در نظر بگیرید مرتبه اول است یا دوم؟ محمولش محمول اول است، یعنی مصداق و ما به ازاء خارجی دارد، نه اینکه مصداق نداشته باشد. این تا اینجا تا به پنجم برسیم ان شاء الله.
«و الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطیبین الطاهرین»
نمایه: پارادوکس خرمن، مرزمغشوش، موردحاشیهای، رواداری، ابهام، ارزش سوم، مفهوم، مصداق، محکی، ایدهآلیسم، رئالیسم، اضافهی اشراقیّه، متواطی، مشکک، نفسالامر، نفس، اضافهی اشراقیّه، وجود ذهنی، حساب، هندسه، کمّ منفصل، منطق محمولات، ابهام مراتب بالاتر.
اعلام: علاقهبند،
[1]الكافي (ط – دارالحديث)، ج12، ص 403
[2] محمدرضا مظفر، أصول الفقه (نشر بوستان کتاب)، ص 59 :«الدفع: أنّ هذا التبادل في الأجزاء و تكثّر مراتب الفاسدة لا يمنع من فرض قدر مشترك جامع بين الأفراد، و لا يلزم التبدّل و الترديد في ذات الحقيقة الجامعة بين الأفراد. و هذا نظير لفظ «الكلمة» الموضوع لما تركّب من حرفين فصاعدا، و يكون الجامع بين الأفراد هو «ما تركّب من حرفين فصاعدا»، مع أنّ الحروف كثيرة، فربّما تتركّب الكلمة من الألف و الباء، كأب، و يصدق عليها أنّها كلمة، و ربّما تتركّب من حرفين آخرين مثل «يد»، و يصدق عليها أنّها كلمة … و هكذا. فكلّ حرف يجوز أن يكون داخلا و خارجا في مختلف الكلمات، مع صدق اسم الكلمة.»
[3] مقالهی «ابهام و پارادوکس خرمن»، ص 7-6
دیدگاهتان را بنویسید