1. صفحه اصلی
  2. /
  3. شرح
  4. /
  5. اصول فقه(١٣)- پرسش و پاسخ درباره تفاوت مرزمغشوش و مورد...

اصول فقه(١٣)- پرسش و پاسخ درباره تفاوت مرزمغشوش و مورد حاشیه ای

    |
  • لینک کوتاه : https://almabahes.bahjat.ir/?p=32575
  • |
  • بازدید : 8

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

موضوع این جلسه : پرسش و پاسخ درباره تفاوت مرزمغشوش و مورد حاشیه ای

معنای احادیث ذووجوه با توجه به شواهد تاریخی

استاد: واقعاً اینطور است که خود لفظ وجوه مختلفی را متحمل است …. آیا صرفاً یک تعبیری است که مبرزش کمال محبت است و صمیمیت بین دو طرف است را می‌رساند؟ اگر اینطور معنا شود هیچ کدام از چیزهایی که ما می‌گوییم [محقق نمی‌شود و چنین مطالبی را می‌توان] برای دیگری به کار برد. این یک مطلب. مطلب دیگر اینکه این تعبیر تعبیر روی حساب است.

اگر آنطور که باشد یکی از چیزها …. می‌شود، و واقعیت هم برای هر کسی که شواهد تاریخی واضح را نگاه کند، می‌بیند یک مسأله‌‌ی مبهم نیست. این قضیه را اگر می‌دانید که چه بهتر، اگر نمی‌دانید به خصوص پیدا کنید؛ در سایت‌‌های رسمی اهل سنت هم موجود است. یکی از کتاب زبیر بن بکّاء که نقل می‌کند معاویه در مجلس خصوصی به مغیره گفت ما اگر اسم پیامبر را دفن نکنیم آنها ما را دفن می‌کنند و ما فراموش خواهیم شد، کما اینکه ابوبکر و عمر و عثمان رفتند و نامی از آنها نماند.[1]

شاگرد: «إلّا دَفَنّا دُفِنّا».

استاد: «إلّا دَفَنّا دُفِنّا»اگر دفن نکنیم [دفن می‌شویم] این را داشته باشید. بعد وقتی پسرش یزید ملعون، قدرت مطلق را به دست گرفت در مقابل حضرت زینب -سلام الله علیها- و حضرت سجاد‌ سلام الله علیه- این اشعار«لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلاَ **خَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْىٌ نَزَلْ»[2] را خواند. در اوج قدرت این حرفها را زده و اینها را خوانده است. لذا حضرت زینب -سلام الله علیها- در خطبه جوابش را دادند و فرمودند خوشحالی و می‌گویی:«لَيْتَ أَشْيَاخِي بِبَدْرٍ شَهِدُوا»[3] حضرت زینب در خطبه‌‌شان -سلام الله علیها- دو تا از اشعار یزید را تکرار کردند،[4] تو اینها را می‌گویی ولی یک روزی می‌رسد که از این کارها سراپا پشیمان خواهی شد. تا آخر کار که در مجلس فرمودند:«فَكِدْ كَيْدَكَ وَ اسْعَ سَعْيَكَ وَ ناصِبْ جُهْدَكَ، فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَ لا تُمِيتُ وَحْيَنا»[5] یعنی تو الان در صدد اماته وحی ما هستی. در اوج قدرت وقتی سیدالشهداء -علیه السلام- را شهید و ذریّه پیامبر را اسیر کرده بود می‌گفت: «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ» اینها را در کنار هم بگذارید.

در تاریخ دِمشق ابن‌عساکر نقل کرده است، از ریّا حاضنة یزید[6] می‌پرسد که آیا این شعر را واقعاً یزید خوانده است؟ گفت: والله به خدایی که جان او را برده و قدرت دارد که او را ببخشد، اینها را خواند حاضنه یزید بود و ملازمش بود و تا آخر هم مدافع یزید بود. بعد که شعرها را خواند، می‌گوید یک نفر آنجا حاضر بود و گفت:«اقتل هذا الغلام» یعنی امام سجاد -علیه‌السلام- را بکش، هر روز می‌گویند واحسیناه و هر روز یک حرفی برای تو درمی‌آورند. آن ملعون حاضن، یزید را نصیحت می‌کرد که امام سجاد -علیه‌السلام- را بکش راحت می‌شوی، هر روز می‌گویند واحسیناه، یعنی برای امام حسین مصیبت می‌خوانند. خیلی‌‌ها هم این کار را می‌خواستند، هم او و هم عبیدالله به این کار مایل بود امّا  جواب اینجا جالب است. ببینید چه قدرتی در خودش احساس می‌کرد. اینجا یزید می‌گوید مهم نیست: «كلما طلع منهم طالع أخذته سيوف آل أبي سفيان»[7] گفت بگذارید زنده باشد، به محض اینکه بخواهند مقداری سر از جا بردارند شمشیرهای آل‌‌ابی سفیان آماده است و آنها را درو می‌کند. یعنی یزید تا به این اندازه مطمئن بود، چه بکُشیم و چه نکشیم دست خودمان است، اگر امروز نکشیم فردا خواهیم کشت. در چنین شرایطی که او مطمئن بود که وحی را از بین می‌برد و می‌گفت پدرم در شصت سالگی خلیفه شده و بیست سال خلافت کرده است، من سی و دو، سه ساله هستم -تا هشتاد سالگی که پدرم عمر کرد- هنوز پنجاه سال از خلافت من مانده و همه چیز را درست می‌کنم. و لذا وقتی انسان اینها را در نظر بگیرد می‌بیند:«و أَنَا مِنْ‏ حُسَيْن‏»[8]  [که پیغمبر فرمود] معنای دیگری پیدا می‌کند و لمس می‌کند یعنی چه. اینها می‌خواستند کارها بکنند و برنامه‌‌ها داشتند. البته معنای دیگر هم در جای خودش دارد.

حذیفه از اصحاب مهم حضرت است و در دلائل الإمامه طبری آمده که حذیفه می‌گوید: سیدالشهداء -علیه‌السلام- در زمان پیامبر به من فرمودند که من کشته می‌شوم، من را فلانی می‌کشد. حذیفه می‌گوید من تعجب کردم و به پیامبر خدا -صلی الله علیه و آله- عرض کردم یا رسول الله نوه‌‌ی شما امام حسین -علیه‌السلام- اینطور می‌گویند. آیا شما به ایشان خبر داده‌‌اید که اینطور اتفاقی می‌افتد؟ حضرت فرمودند: «فَقَالَ: عِلْمِي عِلْمُهُ، وَ عِلْمُهُ عِلْمِي»[9]

و در ادامه جمله‌‌ای [به این مضمون] فرمودند دالّ بر اینکه ما اهل‌‌بیت قلوبمان و حضورمان و تشکیلاتمان همه یک حوض به هم متصل است. اینطور نیست که حتماً نیاز باشد لساناً به او خبر بدهم «وَ عِلْمُهُ عِلْمِي».

بله، در ادامه فرمودند:«وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ‏ بِالْكَائِنِ قَبْلَ كَيْنُونَتِه» علم او علم من است و همه‌ی ما قبل از اینکه چیزی محقق شود، آن را از ناحیه‌‌ی خدای متعال می‌دانیم. یعنی در آن مقامی که می‌خواهیم بدانیم، همه ما یکی هستیم «وَ أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ‏ وَاحِدَةٌ»[10]

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نکته‌‌ای در مورد توابع جزئاً تعریف شده

یک نکته‌‌ در مورد توابع جزئاً تعریف شده به ذهنم بود عرض کنم. اگر مقصود آنها مثالی که نقل کردم باشد، مثل تعریف کردن بچه‌‌ستاره؛ بچه یک دامنه‌‌ای دارد و همه‌ی بچه‌‌ها را دربرمی‌گیرد، بچه‌‌ستاره تعریف دیگری دارد و تابع خاصی دارد و بخشی از بچه را دربرمی‌گیرد. [بچه‌‌ستاره را اینطور] تعریف کنیم که اگر از چهار سال کوچکتر باشد بچه‌‌ستاره است و اگر از هفت سال بزرگتر باشد بچه‌‌ستاره نیست. پس بچه‌ها‌ی بین چهارسال و هفت سال مورد حاشیه‌‌ای می‌شود. با این خصوصیت مورد حاشیه‌‌ای پیدا می‌شود.

مطلبی که به ذهنم آمد تابع را وقتی تعریف می‌کنیم، هر تابع جزئی معلوم است که بخشی از مجموعه‌‌ی دامنه‌‌ی خودش را تعیین می‌کند. اصلاً تابع یعنی تابعی که بخشی از مجموعه، خروجی‌‌ آن است. این تابع جزء مطلق است. حالا آیا توابع جزئاً تعریف شده چیزی غیر از تابع جزء است؟

شاگرد: تابع جزئاً تعریف شده ناظر به خروجی نیست، ناظر به دامنه است، در واقع در بخشی از دامنه تعریف شده است.

 

برو به 0:09:26

استاد: در بخشی که تعریف می‌شود، تعریفش مربوط به یک بخش است. الان وقتی علامت می‌گذاریم و می‌گوییم این بچه‌‌ی معرَّف ما کوچک‌‌تر از چهار سال است. خود این نماد کوچکتر می‌گوید: پس مساوی چهار سال و بزرگتر از چهار سال نیست. دوباره می‌گوییم: و نیست اگر از هفت سال بزرگ‌‌تر باشد. این که معنا ندارد، مطلب لغوی است مگر برای سوء استفاده. این مطلب در ذهنم بود که کوچک‌‌تر و بزرگ‌‌تر می‌توانند با همدیگر به کار بروند، یعنی کوچک‌‌تر از چهار سال باشد و بزرگتر از دو سال باشد، مانعی ندارد.

شاگرد: آن هم «هست و نیست» نباید باشد.

استاد: بله، مثبت و منفی. علی أی حال «هست و نیست» فروض زیاد دارد و نوشتم و نمی‌خواهم طول بکشد.

شاگرد: گویا فرض گرفته‌‌اند در فضای منطق دو ارزشی نیستند. اینطور تابع تعریف کردن بر مبنای نبودن تابع منطق دوارزشی است. نیازمند این هستید که هم «هست» و هم «نیست» را تعریف کنید.

استاد: ما در منطق دو ارزشی هم نباشیم، علی أی حال  داریم سنّ بچه را تعریف می‌کنیم. در سنّ بچه نمی‌توانیم دو ارزشی نباشیم.

شاگرد: بحث در مورد سنّ نیست، بحث در مورد بچه است، بچه بودن یا بچه نبودن. می‌گوید فلانی حتماً بچه است و فلانی حتماً بچه نیست، آن که کمتر از چهار است حتماً بچه است و آن که بالاتر از هفت سال است بچه نیست، و این تابع در مورد بود یا نبودش، بین چهار تا هفت سال تعریف شده نیست.

استاد: قطعاً می‌خواهید بگویید؟

شاگرد: همین بحثی که بعداً مطرح می‌کند. سمانتیکی است یا ناظر به واقع است؟ اینها در اینجا مبهم بود. من رساله‌‌شان را نداشتم که مراجعه کنم.

استاد: تابع تعریف جزء مربوط به ریاضیات است نه منطق سه ارزشی. اگر در منطق سه ارزشی باشد و بخواهیم در آن فضا تعریف کنیم مربوط منطق سه ارزشی است نه مربوط به ریاضیات به طور مطلق که جزء توابع [است.] در عالم ریاضیات متعارف اینطور چیزی داریم که بگوییم بچه هست قطعاً یا مشکوک؟ اگر بچه هست وقتی که زیر چهار سال است.

شاگرد: بچه نیست در صورتی که بالای هفت سال باشد.

استاد: نیست یا از او ساکت هستیم؟ من فروضی را نوشتم «ساکت است»، «مفهوم دارد یا ندارد» تفصیل دارد. علی أی حال یعنی در مورد بالاترش ساکت هستیم؟

شاگرد: بین سه تا هفت تعریف نشده است.

استاد: یعنی مفهوم ندارد.

شاگرد: مفهوم ندارد یعنی نسبت به این تابع مفهوم ندارد. حالا اگر بخواهیم اسم دیگری روی آن بگذاریم بحث دیگری است.

شاگرد1:اگر بگوییم مفهوم مخالف دارد یعنی وقتی می‌گوییم زیرچهار سال، آیا مفهوم دارد که بگوید بالای چهار سال هم هست یا نه؟

شاگرد: آن که اصلاً ندارد، در این فضا وقتی وارد شدید موظف هستید هم بودن و هم نبودن را تعریف کنید، چون شما در فضای منطق دو ارزشی نیستند، حالا سه یا بیشتر را کار ندارم. نمی‌گوییم سه ارزشی، می‌گوییم کلاً در فضای منطق دو ارزشی نیستیم، بنابراین همانطور که عملگرها را در یک فضای برداری تعریف می‌کنیم، مجبوریم بودن و نبودن‌‌ها را هم تعریف کنیم، اگر در فضای دوارزشی نباشیم.

استاد: اگر نباشیم همینطور است

شاگرد: اگر باشیم که تناقض‌گویی است.

استاد: و فضای ریاضیات در اینطور موارد سه ارزشی است؟ یعنی توابع جزئاً تعریف شده در ریاضیات معمولی و ریاضیاتی که بوده -نه ریاضیات بر مبنای منطق سه ارزشی- به عبارت دیگر ایشان که می‌گوید توابع جزئاً تعریف شده مورد حاشیه‌‌ای را می‌گیرد نه مرز مغشوش را، بر طبق منطق سه ارزشی قطعاً می‌تواند این مورد را درست کند.

شاگرد: منطق غیر دو ارزشی بفرمایید.

استاد: طبق منطق غیر دوارزشی می‌تواند این مورد را درست کند، و الا اگر ما داریم اعم صحبت می‌کنیم و فقط می‌خواهیم بگوییم از خصوصیات ابهام این است که مورد حاشیه‌‌ای داشته باشد، در این صورت با این فرض بگوییم مورد حاشیه‌‌ای معادل نیست چون توابع جزئاً تعریف شده داریم، اینطور به صرف این نمی‌شود، ما توابع جزئاً تعریف شده را فقط در منطق‌‌های غیر دو ارزشی داریم.

شاگرد: نه، توابع جزئاً تعریف شده را فقط در آنجا نداریم امّا مثالی که ایشان زده آن است، و الا توابع جزئاً تعریف شده مثلاً در جذر و امثال آن مثال می‌زنند.

استاد: بودن و نبودنش را جدا تعریف می‌کنند؟ مقصود من این است.

شاگرد: نه، آنجا فضای ریاضیات متعارف است.

استاد: بود و نبودش یکی است، من همین را عرض می‌کنم. در اینکه تابع جزئاً تعریف شده [در جاهای دیگر] داریم که من حرفی ندارم.

شاگرد: یعنی تابع جزئاً تعریف شده لزوماً اینطور نیست که در فضای منطق غیر دو ارزشی باشد، امّا مثالی که ایشان زده مثالی است که در منطق دوارزشی معنا ندارد، ولی باید منطق غیر دو ارزشی را فرض بگیریم. نمی‌دانم ایشان توضیح داده‌‌اند یا نداده‌‌اند و چون مطلب ایشان را ندیده‌‌ام اظهار نظری نمی‌کنم.

استاد: فایلش بود ولی من جدیداً نگاه نکردم. علی أی حال این به عنوان یک نکته که فعلاً با فرمایش ایشان نتیجه این است که این مثال، مثال قطعی نمی‌شود برای اینکه ما بگوییم به طور قطع مورد حاشیه‌‌ای بر همه‌ی مبانی، فردی دارد که مرز مغشوش در آن صدق نمی‌کند.

شاگرد: ایشان فرض خیلی نادری را مطرح کرده‌‌اند. می‌خواهند بگوید امکان دارد که این دو متفاوت باشد.

استاد: البته آن را از نظر تاریخی عرض کردم که ایشان گفته‌‌اند قبل از ویلیامسون، نزدیک اواخر قرن بیستم همه‌ی کسانی که موردحاشیه‌ای می‌گفتند، مطمئن بودند که مورد حاشیه‌‌ای نه آن است و نه آن است، یعنی ارزش سوم. این تاریخ بحثش است. بعد می‌گویند ویلیامسون آمد و فضای بحث را عوض کرد و گفت مصادیق موردحاشیه‌‌ای مطلقاً ارزش سوم هستند. یعنی همانطوری که عرض کردم «نه» و «نه» یعنی قطع به عدم.

شاگرد: نه اینکه جهل ما باشد.

تفاوت مرز مغشوش با مورد حاشیه‌‌ای

استاد: و لذا قبلاً عرض کردم یکی از تفاوت‌‌ها بین مورد حاشیه‌‌ای با مرز مغشوش این است که در مورد حاشیه‌‌ای قطع به عدم داریم، می‌دانیم که نه آن است و نه آن است، امّا مرز مغشوش برعکس است یعنی قطع به وجود داریم ولو قطع ما به وجود شدت و ضعف دارد. می‌دانیم قدبلند است، امّا قدبلندی است که نزدیک مرز است، به خلاف قدبلندی که در مرکز دایره است یا به تعبیر دیگر مرکز سیاهی است. پس تفاوت مرز مغشوش این است که مرز مغشوش قطعاً مصداق مفهوم ماست فقط مغشوش است، یعنی دائماً به سوی ضعف می‌رود، دارد نزدیک به مرز می‌شود، مرزی که مرز معین ندارد. به خلاف مورد حاشیه‌‌ای که قطعاً می‌دانیم مصداق او نیست ولی مصداق مقابلش هم نیست.

شاگرد: می‌توان اینطور گفت که در موردحاشیه‌‌ای بیشتر اینطور است که نه آن است و نه آن است و مرزمغشوش جایی است که هم این است و هم آن است. مثلاً شما وقتی سایه را مثال می‌زنید هم می‌توان گفت نور است و هم می‌توان گفت نور نیست. در موردحاشیه‌‌ای این فضا غلبه دارد که هر دو را نفی می‌کنیم، امّا در مرز مغشوش هم می‌توان گفت که مربوط به این است و هم می‌توان گفت مربوط به آن است، مثل سایه که هم می‌توان گفت نور است و هم می‌توان گفت نور نیست، به عبارت دیگر نه مثل این طرف می‌توانید بگویید نور هست و نه مثل آن طرف می‌توانید بگویید نور نیست.

سایه از نظر مفهومی و فیزیکی

استاد: نه، نمی‌توانیم بگوییم نور هست. در مثال سایه می‌گوییم قطعاً سایه است . نور نیست امّا سایه‌‌ی ضعیف است، نه اینکه نور است. الان جایی که سایه صدق می‌کند نمی‌خواهیم بگوییم نور هست. ببینید سایه‌‌ی ضعیف یعنی اختلاط نور با سایه؟ نه اینطور نیست.

شاگرد1: نور هم به آن می‌رسد.

استاد: بحث فیزیکی را بخواهید بگویید من کاری ندارم. از حیث مفهومی شما که می‌گویید سایه‌‌ی ضعیف، یعنی سایه به اضافه‌‌ی نور؟ اینطور نیست. یعنی سایه، در سایه بودن خودش ضعیف شده است.

شاگرد: مثل شدت نور.

استاد: احسنت، مثل شدت نور. شما می‌گفتید نور تشکیک دارد. شما در تشکیک نور می‌گفتید نور شدید و نور ضعیف داریم. آیا نور ضعیف با ظلمت مخلوط شده است؟ هرگز چنین چیزی نمی‌گفتید. نمی‌گفتید نور ضعیف مخلوطی از نور و ظلمت است، بلکه می‌گفتید متن حقیقت نور تشکیکی است.

شاگرد: در مورد نور درست است امّا سایه مفهومی است که با توجه به نور تعریف می‌شود. اگر شما بفرمایید محاذی همین سایه را تعریف می‌کنیم، یعنی سایه‌‌‌ی ناشی از نوری که در نوریت خود ضعیف است و سایه‌‌ی ناشی از نوری که در نوریت خود قوی است، می‌گوییم اینطور نیست، اگر آن‌طور می‌بود می‌گفتیم این هم محاذی همان است، الکلام الکلام، هر حرفی آنجا زدید اینجا هم بزنید. امّا به نظر می‌رسد اینجا بحث اختلاط جدی است.

استاد: اختلاط از نظر تحلیل فیزیکی که بله، شما می‌گویید جایی که نیم‌‌سایه است یا سایه ضعیف است در اثر تموّج بخشی از نور می‌آید که ضعیف شده است.

شاگرد: بخشی هم نمی‌آید یا کمتر می‌آید.

استاد: امّا از حیث مفهومی اینطور نیست. سایه با نور از نظر مفهومی هیچ فرقی نمی‌کند، یعنی از نظر جاگذاری منطقی. شما محمولی را برای نور به شکل صورت‌‌بندی شده (b)  مثلاً بگذارید، محمولی که سایه است و نور است. از حیث منطق سایه و نور بودن [را می‌توانید(A) و(B) بگذارید]  -که در منطق محمولات برای محمول (A) بزرگ و (B) بزرگ می‌گذاشتید- الان شما جای این، هم می‌توانید سایه و هم می‌توانید نور بگذارید. از حیث منطقی این مفهوم اینطور نیست که وقتی می‌گوییم سایه ضعیف شده یعنی مخلوطی از نور است یا به قول ایشان هر دو تا هست، ابداً اینطور نیست. ما نمی‌خواهیم بگوییم هم نور است و هم سایه است.

 

برو به 0:21:18

بررسی مصادیق مرزمغشوش

شاگرد: من الان خیلی دغدغه سایه و نور را ندارم، من دغدغه مفهوم مرزمغشوش و موردحاشیه‌‌ای دارم. در مورد مرزمغشوش قدبلند عرض می‌کنم.

استاد: می‌گوییم هم قدبلند است و هم قدبلند نیست؟ اینطور که نمی‌گوییم. بلکه می‌گوییم قطعاً قدبلند است امّا نسبت به قدبلندهای دیگر در قد بلندی ضعف دارد، نه اینکه هم قدبلند هست و هم قدبلند نیست.

شاگرد: اگر حتماً قدبلند هست پس چرا مرزمغشوش است، قطعاً قدبلند هست.

استاد: ولی در قدبلندی ضعیف است.

شاگرد: ایشان واقعاً می‌خواهد این را بگوید؟ مرز مغشوش این است؟

استاد: بله، چیزی جز این نیست. مرز مغشوش سایه است، نه اینکه جایی است که هم نور و هم سایه است.

شاگرد: مرزمغشوش جایی است که نمی‌توانیم خط را بکشیم. نکته‌‌اش این است.

استاد: ولی قطعاً سایه است.

شاگرد: اتفاقاً عرضم این است که نمی‌دانیم قطعاً این هست.

استاد: می‌دانیم، چرا نمی‌دانیم، قطعاً می‌دانیم هست. اصلاً مرز مغشوش یعنی چه؟

شاگرد: مرز مغشوش شده و نمی‌توانیم این حرف را بزنیم، خط نمی‌توانیم بکشیم و بگوییم این هست.

شاگرد1: در مرز غَش داریم، مرز معلوم نیست.

استاد: مرز معلوم نیست، ولی معلوم است که سایه است.

شاگرد1: وقتی معلوم نباشد معلوم نیست که این مورد جزء آن طرف است یا جزء این طرف است.

استاد: چرا، قطع داریم که مال این طرف است.

شاگرد1: اگر قطع داریم پس مرز معلوم است.

استاد: ببینید از مرکز شروع کنیم، مرکزی که سایه است آنجا هم مغشوش است؟ نه. جلوتر که می‌روید، آیا به جایی می‌رسید که نمی‌دانیم سایه هست یا نیست؟

شاگرد: دقیقاً همین را می‌گوییم. نمی‌دانیم مثل آن سایه سیاه است یا نه، مثل آن سیاه و خاکستری، نمی‌دانیم مصداق کدام است. ما شک داریم، نه می‌توانیم حکم کنیم که آن است و نه می‌توانیم حکم کنیم که دیگری است، این مرزمغشوش است، ولی اگر شما بدانید که مرزمغشوش نیست…

شاگرد2: اگر این باشد که مثل مورد حاشیه‌‌ای می‌شود.

استاد: اینکه نمی‌دانیم، یعنی شک داریم یا واقعاً نیست؟

شاگرد: شروع اشکال از این بود که گفتیم فرق مرزمغشوش با موردحاشیه‌‌ای چیست که ایشان دنبال می‌کند. به نظر می‌رسد که باید معیار دیگری بدهیم. معیاری که به ذهنم رسید این بود که بگوییم در جایی می‌توان مصادیق را جدا کرد و در جایی نمی‌توان جدا کرد، موردحاشیه‌‌ای جایی باشد که هیچکدام از این دو نیست، یعنی می‌دانیم که نیست، اما مرزمغشوش جایی است که نمی‌دانیم واقعاً نیست یا نه، برای همین، هم می‌توانیم بگوییم این است و هم می‌توانیم بگوییم آن است.

استاد: منظور شما این است که تفاوت بین مورد حاشیه‌‌ای با آن در تفاوت تحلیل معرفتی با سمانتیکی است؟

شاگرد: من دو بار جمله‌‌ی ایشان را خواندم ولی سایه را محور نمی‌داند.

استاد: ایشان برای هر سه این موارد به عنوان شروط ابهام، تحلیل‌‌های جدایی ارائه می‌دهد که یا معرفتی یا معنایی است. می‌گویند ملاک ارزش صدق. حرف ایشان اینطوری است. علی أی حال منظور من این است آنچه در ذهن من واضح است در مرزمغشوش نمی‌توانیم بگوییم هر دو هست، هم سایه است و هم نور است اصلاً اینطوری نیست. ما به جاهایی می‌رسیم که بگوییم نور است، [اما دراینجا] قطعاً سایه است ولی سایه‌‌ای است که ضعیف شده، و لذا مرز مغشوش دو صورت دارد، یکی صورت درک خودش، دیگری صورت منشأ پارادوکس بودنش. شما می‌خواهید مرز مغشوش را منشأ پارادوکس کنید که آن در فضای کلاس است، دائماً می‌گویید برو برو برو، به جایی می‌رسید که پارادوکس می‌شود. امّا یک وقت می‌خواهید از مرز مغشوش درک شهودی داشته باشید، این مرز دقیق ندارد و درست است، امّا ما بی‌‌مرز هم نیستیم، چرا؟ چون یک حدّ برای این می‌گذاریم. خلاصه مرزمغشوش یعنی یک جایی است که قطعاً سایه نیست. شما می‌خواهید با پارادوکس ببرید و بگویید آنجا هم هست، آنجا دارید پارادوکس درست می‌کنید، این غیر از این است که درک ما از مرز غیرمغشوش با مغشوش درک تناقض آمیز است یا نه!

شاگرد: با این فرمایش شما که می‌فرمایید حتماً مصداقیت وجود دارد امّا ضعیف است.

استاد: و لذا جایی می‌رسیم که قطع به عدم داریم. یعنی آنجا قطع داریم که مصداق نیست.

شاگرد: پس چه مانعی داریم بگوییم همان جا مرز است. ما که اینجا کاری به شدت و ضعف نداریم، ما با مصداقیت کار داریم.

استاد: بله، اتفاقاً حرف خوبی است، ایشان در آن کتاب مفصل مرزمغشوش را رد می‌کند و می‌گوید خودش یک مفهوم متناقض است.

شاگرد: اینجا هم اشاره کردید.

استاد: آنجا به تفصیل صحبت می‌کنند. همان زمان که اینها را می‌خواندم -البته فرصت نشد دوباره مرور کنم- مروری به ذهنم آمد که متناقض نیست، مرزمغشوش مفهومی است که بدون تناقض قابل درک است.

شاگرد: الان طبق توضیح شما متناقض شد، واقعاً مرزی نیست، در مرزمغشوش می‌خواهد مرزیّتش را مورد بحث قرار دهد در حالی که شما مرزیّت را کاملاً قطعی کردید.

استاد: ببینید ما یک حدی می‌گذاریم برای شما که آن طرفش قطع داریم که سایه نیست.

شاگرد: امّا این طرف را قطع دارید؟

استاد: این طرف سایه هست امّا ضعیف است.

شاگرد: پس این مرز شد و مرز قطعی هم شد، چرا می‌گویید مرز مغشوش است؟

استاد: مغشوش به چه معناست؟ یعنی قطعاتی که نزدیک به مرز می‌شویم، در صدق سایه نسبت به آنها تشکیک دارد.

شاگرد: به این مغشوش نمی‌گویند، باید مرز مشکّک بگویند.

استاد: ایشان مشکک را مطرح نکرده‌‌اند. اگر گفته بودند ما هم می‌گفتیم که این همان تشکیک در مرز است؛ به این معنا که نسبت به مرز مشکک می‌شود.

شاگرد: شما روز اول که توضیح می‌دادید فرمودید که غَش است، غَش جایی است که مخلوط شده، جایی که معلوم نیست، نه جایی که کاملاً وضوح دارد. شما اینجا مرز را کاملاً از غش درآوردید.

استاد: آنها مغشوش گفته‌‌اند. باید پی‌‌جویی کنیم. ظاهراً از نظر تاریخی پیدا شدن مرزمغشوش بین منطقیین متأخر است، مثلاً در یک منطق مطرح شده است. بعداً دیدند مرزمغشوش ایده‌‌ای است و موردحاشیه‌‌ای هم ایده‌‌ی دیگر، بعد در مورد این فکر کردند که آیا اینها معادل هستند یا نیستند؟ در اصل اینکه اینها معادل هستند یا نیستند، عرض کردم که وقتی دو مفهوم می‌گیرید، می‌گویید تساوی منطقی دارند یا ندارند؟ و آیا عام و خاص مطلق یا من وجه هستند یا نیستند؟ امّا اگر در دو بستر و دو منطق این را آورده باشد ما باید بحث کنیم که چه بسا اینها از نظر مفهومی دو تا مفهوم هستند یا نیستند، موردحاشیه‌‌ای یعنی همان مرحله‌‌های مرزمغشوش که در آن دارد تشکیک صورت می‌گیرد و محقق می‌شود، آنها مورد حاشیه‌‌ای هستند، لذا آن تحلیل‌‌ها هم درست می‌شود. یعنی جهل ما هم جهل معرفتی است. ما دائماً به شک می‌افتیم که اینجا هم هست یا نیست.

شاگرد: در این مثالی که ایشان زدند توضیح دیگری هم لازم است و آن هم ترتیب است و ایشان هیچ اشاره به این نکرده است. اگر بخواهیم این استعاره را به مثل خرمن گندم یا قدبلند و امثال اینها منتقل کنیم، اول باید اینها را مرتب کرده باشیم، به نحوی که قدبلندترین در مرکز باشد و همینطور به تدریج یکی یکی کم کنیم، اگر مصادیق قدبلند یا مصادیق خرمن گندم را با بیل ریخته باشیم که اصلاً نمی‌توان این حرفها را زد و استعاره را نمی‌توان آنجا پیاده کرد. نمی‌دانم نیاز ندیدند که این را توضیح دهند یا واقعاً نیاز نیست. ولی به نظرم این توضیح نیاز است.

استاد: یعنی قوام ابهام -که گفته‌‌ شد یکی از خصوصیات اصلی‌‌اش مرز مغشوش است- به این است که ما رده‌‌بندی بکنیم.

شاگرد: البته در انطباق استعاره.

استاد: نه دیگر، وقتی قوام مرزمغشوش به این استعاره است و آن هم به مرز هست پس هر کجا بخواهد ابهام بیاید …-من این مطلب را قبلاً هم گفتم- که می‌گویند اساساً سه خصیصه‌ی اصلی ابهام روادار بودن، مرزمغشوش و مورد حاشیه‌‌ای داشتن است، این سه به عنوان سه خصیصه‌‌ی جدا -حالا معادل باشند یا نباشند- خیلی روشن نیست، اگر ما تاریخش را بررسی کنیم برای ما بیشتر واضح می‌شود. چه کسی اول مورد حاشیه‌‌ای را مطرح کرده است؟ چه کسی مرز مغشوش را گفته است؟ در چه فضایی بوده است؟ چه کسی رواداری را مطرح کرده است؟ و آیا اینها ناظر به همدیگر بوده‌‌اند یا خیر؟ در دو فضا بوده یا خیر؟

شاگرد: جالب اینجاست که ایشان از صورت‌‌بندی مرز مغشوش کاملاً [عقب می‌کشد]

مرزمغشوش همان مرزمشکک است

استاد: بله، اینجا هم می‌گویند و هم بعداً می‌گویند که اصلاً صورت‌بندی‌‌اش ممکن نیست و امثال اینها. همان جا به ذهنم آمد که چرا بگوییم صورت‌‌بندی‌‌اش ممکن نیست؟ اگر یادتان باشد در مباحثه اصول بحث تشکیک، عرض کردم یکی از چیزهایی که تشکیک را تصحیح می‌کند این است که ذهن ما گاهی بین‌الحدین را با بیرون خودش در نظر می‌گیرد که تواطی است؛ گاهی در بین‌الحدین اصلاً با بیرون کاری ندارد، ناظر به داخلش است و تشکیک می‌شود. ما می‌بینیم که اینطور موارد می‌تواند در این کاملاً صدق کند. مرزمغشوش را گاهی با بیرونِ قطعی می‌سنجیم، متواطی می‌شود؛ «سایه است» تمام شد. گاهی اندرون خودش نگاه می‌کنیم آن وقت مرزمغشوش می‌شود، به این معنا که صدق این کلی بر مصادیق بالتشکیک است. دقیقاً عرض می‌کنم اگر می‌گوییم مغشوش، چون آن شخص، مغشوش گفته، شما به جای مغشوش، تشکیک بگویید؛ یعنی تعبیر دقیق‌‌تری بیاورید و اصلاً معنای تشکیک اختلاط با عدم خودش نیست. اگر می‌گویید وجود مشکک است یا می‌گویید نور مشکک است به این معنا نیست که نور ضعیف یعنی نوری که با ظلمت مخلوط شده است. یعنی دقیقاً در متن خود نور -همان که آخوند ملاصدرا تعبیر کرد- [سعه داریم،] ما یک سعه‌‌ای زائد بر سعه‌‌ی افرادی داریم، یعنی در متن ماهیت سعه داریم. یادتان هست که عبارت را آوردیم و خواندیم. ایشان [آخوند ملاصدرا] گفت ما دو نوع سعه داریم، سعه‌‌ای در صدق مفهوم بر مصادیق متفاوته، سعه‌‌ای در نفس خود ماهیت [که برمصادیق، صدق کرده] لذا الان دوباره باید در موردش فکر کنم. آن مطلبی که شما فرمودید فعلاً برای من اصلاً قابل تصور نیست که بگوییم یک چیزی هم نور است و هم ظلمت است؛ این را نمی‌شود گفت. بله از نظر فیزیکی اختلاط نور و ظلام  تحلیل برمی‌دارد ولی از نظر منطقی درست نیست. یعنی شما می‌گویید جایی که نیم‌‌سایه و سایه ضعیف هست، شعاع‌‌هایی از نور می‌آید امّا مقهور است نسبت به آن [به جایی که کاملاً نور است] مثلاً اگر قرار باشد جایی که نور هست پانصد پرتو داشته باشید، در آن محدوده بیست پرتو از آن پانصد پرتو آمده است، شما به صورت سایه‌‌ی ضعیف می‌بینید. اختلاط نور و ظلام به این معنا هست و اول عرایضم گفتم. اینها مشکلی ندارد. بعداً هم می‌گفتیم آیا واقعاً بیست پرتو از پانصد پرتو آمده است یا نه، به صورت تموّج است؟ یعنی تموّج سبب می‌شود که پرتوها را به صورت موجی در بخشی بیاورد و بخشی نیاید. به آن معنا حرفی ندارم که در خارج اختلاط [نور و ظلام باشد] حتّی اختلاط طبایع که قبلاً عرض می‌کردم که یکی از نظریاتی که قابل فکر است این است که اساساً پیدایش مصادیق از ترکیب و اختلاط طبایع باشد که آن هم حرفی بود. آن مانعی ندارد و در مصادیقش هم ممکن است. امّا فعلاً از نظر منطقی بگوییم صدق سایه وقتی ضعیف می‌شود، به این معناست که سایه با نور مخلوط شده است. در فضای منطق چنین چیزی برای من قابل تصور نیست. بله تشکیک در مفهوم ممکن است. تشکیک در مفهوم را هم اگر به این صورت توجیه و تحلیل کنید و بگویید در خارج اینطوری است آن هم می‌شود و مانعی ندارد، امّا اینکه بگویید خود تشکیک در مفهوم یعنی هر یک از طرفین هستند [این منطقی نیست].

 

برو به 0:34:07

شاگرد: به ذهن ما این می‌آید ما می‌خواهیم مورد حاشیه‌‌ای را از مرزمغشوش جدا کنیم، اینطور نیست که بخواهیم مفهوم بسازیم، به نظر می‌آید هر چه در مثال‌‌ها فکر می‌کنیم جنس مثال‌‌هایی که طرفین آن با همدیگر جمع شدنی نیست که ایشان هم تعبیر می‌کند «نه می‌توان این را گفت و نه می‌توان آن را گفت» مثال‌‌هایی که طرفین با هم جمع شدنی نیست با توضیح موارد حاشیه‌‌ای منطبق می‌شود، مثلاً «قدبلند» و «قدکوتاه» این دو مفهوم را نمی‌توان روی همدیگر گذاشت، امّا در فضای رنگ‌‌ها که محل بحث است یا فضای نور و ظلمت، ما می‌توانیم یک مقدار رنگ زرد داشته باشیم، یک مقدار رنگ آبی داشته باشیم، بعد جایی که این دو به هم برسد و مخلوط شود -اینکه می‌گفتم هم این است و هم آن است منظورم این بود- واقعاً مرز مغشوش است، نه از جنس موردحاشیه‌‌ای، مورد حاشیه‌‌ای می‌دانستیم که نه این هست و نه آن هست، چون جنس «بلند قدی» و «کوتاه قدی» و جنس «خرمن گندم» و «دانه‌‌ی گندم» جنسی نبود که بتوان هر دو را در یک جا پیاده کرد. ما می‌خواهیم دنبال معیار برای پیاده کردن بگردیم.

شاگرد1: مشکل اینجاست که ایشان هر دو را تطبیق کرده است.

شاگرد: ما به دنبال بحث منطقی این هستیم نه اینکه به دنبال مصداق حرفهای ایشان.

مصادیق موردحاشیه‌‌ای

استاد: آن نکته را من در کتاب مفصلشان -که الان نمی‌دانم کجای کتاب بود- به خصوص نگاه کردم، ایشان در آنجا فقط لاغر را می‌گویند، و لذا این سؤال به طور جدی در ذیل فرمایش شما مطرح است. آنجا چاق و لاغر نمی‌گویند، می‌گویند لاغر هست و لاغر نیست. اگر اینطوری است که ما اصلاً موردحاشیه‌‌ای نداریم. شما در جایی که نمی‌توانید بگویید لاغر هست، می‌گویید لاغر نیست ولی نمی‌توانید بگویید چاق است. چاق بودن یک چیز است امّا لاغر نیست، وقتی نمی‌توانید بگویید لاغر هست …

شاگرد: در اینجا می‌توان گفت که لاغر نیست؟

استاد: لاغر نیست، ولی اینکه چاق هست یا نه کاری نداریم. ببینید این خیلی فرق می‌کند. آیا می‌توانید بگویید لاغر نیست؟ بله می‌توانیم بگوییم، چون لاغر نیست. اینطور نیست که لاغر باشد.

شاگرد: اینطور نیست که لاغر باشد یا نمی‌توانید بگویید لاغر است؟ مثلاً شما به این قطع ندارید، یا نه تنها شما، عرفی هم که نگاه می‌کند نمی‌تواند در این جهت تصمیم بگیرد، می‌تواند به او اطلاق لاغر بکند، امّا نمی‌تواند قطعاً بگوید لاغر نیست.

استاد: قطعاً [نمی‌تواند بگوید] یعنی شک دارد؟

شاگرد: مثلاً.

استاد: اگر شک شد که دوباره همان می‌شود، یعنی شک داریم لاغر است.

شاگرد: یعنی نفس‌الامری نمی‌شود.

استاد: پس این را هم نمی‌دانم که نیست. شما می‌گویید لاغر نیست.

شاگرد: وقتی «لاغر است» را نمی‌توانیم حکم کنیم، لزوماً می‌توانیم حکم کنیم که لاغر نیست؟

استاد: اگر شک است که من حرفی ندارم. امّا صحبت در این است که می‌خواهند بگویند موردحاشیه‌‌ای صرف شک ما نیست، مواردی که بعداً می‌آید، می‌خواهند بگویند مورد حاشیه‌‌ای …

شاگرد: نفس الامر واقعی دارد.

استاد: بله، و لذا بعد می‌گویند یکی از راه‌‌ها، ارزش سوم است. اگر شک است که ارزش سوم نیست، می‌گوید من نمی‌توانم تصمیم بگیرم.

شاگرد: شاید بتوان به شکل دیگر تحلیل کرد. اگر شک ما شک شخصی و فردی باشد بله، امّا اگر فرض کنیم مفاهیم این چنینی ساخته عرف باشد و خود عرف هم با وجود اینکه خودش اینها را ساخته، ولی در عین حال شک عمومی دارد، یعنی خود عرف نمی‌تواند در مورد این قضاوت قطعی کند، اینجا جزء آن مواردی است که چه بسا می‌توان گفت نفس الامرش به خود عرفیتش است.

استاد: آن چیزی در ذهن من بود در اینطور موارد این است که وقتی می‌گوییم «لاغر هست یا نیست» داریم مثال‌‌های نامناسب پیدا می‌کنیم و از فطرت ذهن فاصله می‌گیریم، در مورد این تأمل می‌کردم. شما خیلی مطلب خوبی گفتید که خود عرف اینها را ساخته است. عرف که ساخته  به فطرت الهی خودش می‌داند که چاق و لاغر را چکار کرده است؟ یکی از مبادی حل ابهام را عرض می‌کنم که مقدمه‌‌ی همان است. عرف چکار کرده است؟ عرف واقعاً در چاق و لاغر سه گزینه‌‌ای است. یعنی یک نظامی به نام بدن در نظر گرفته است، این بدن یک حد نرمال طبیعی دارد، عرف به بدن نرمال طبیعی نه چاق می‌گوید و نه لاغر، در مورد بدن معمولی و متعارف اگر بپرسید این شخص چاق است یا لاغر است؟ می‌گوید هیچکدام، متعارف است، متعارف یعنی چه؟ یعنی آن حدی که اقتضاء این سیستم است. اقتضاء گوشت و استخوان و کارکردن این بدن، یک مقداری از گوشت و یک مقداری از ماهیچه است، این را نیاز دارد، از این مقدار کمتر باشد می‌گوید لاغر است، به خصوص که در افراد نوعاً می‌بینیم. پس اتفاقاً مرزِ ساختنِ مفهومِ لاغر، این وسطی بوده است. شما اول لاغر را می‌گویید غافل از اینکه اصلاً ما اول یک مبدأ صفر داریم، خود ذهن عرف اول یک مبدأ صفر داشته، با این مبدأ صفر، سه گزینه [درست کرده است.]

شاگرد: اینجا که عرف مشکلی ندارد که به او بگوید لاغر نیست. بحث ایشان در جایی است که یک موردی هست که خود عرف هم نمی‌تواند بگوید که بالاخره این لاغر هست یا نه!

استاد: پیدا کنید. موارد اینچنینی و مثال‌‌هایی که زدند، الان اینطور نیست، یک حد متوسطی برای اینها هست. می‌گویند قدبلند است یا قدکوتاه؟ می‌گوید هیچکدام، متعارف است.

 

برو به 0:40:07

شاگرد: امّا اگر بخواهیم بگوییم قدبلند هست یا قدبلند نیست؟ بحث ایشان در اینجا بود.

استاد: وقتی که متعارف است می‌گوید قدبلند نیست. می‌گویید چرا قدبلند نیست؟ می‌گویید متعارف است.

شاگرد: آنجا اشکالی نیست، موردحاشیه‌‌ای که قطعاً این موارد نیست. موردحاشیه‌‌ای جایی است که نمی‌دانیم قدبلند نیست یا هست، اینجا می‌ماند و نمی‌تواند پاسخ دهد، عرض ما این بود که این ماندن یا ماندن شخصی است یا ماندنی که عرف هم می‌ماند.

استاد: یعنی قطع دارد که قدّش طبیعی است و کوتاه نیست، ولی شک دارد که قدبلند هست یا نه؟

شاگرد: نمی‌داند قدطبیعی هست. قدطبیعی را شما فرض نگیرید. یک موردی است که مشکوک است که بالاخره قدبلند است یا قدبلند نیست.

استاد: علی أی حال در این مثال‌‌ها واقعاً ذهن عرف از یک مبدأ صفر شروع کرده و مفهوم بالا و پایین را ساخته، و از این غفلت می‌شود. ببینید ساختنش از یک واسطه است، و اینها اینگونه نیست که منطق سه ارزشی باشد، اشتباه است که ما اینها را در منطق سه ارزشی ببریم. منطق سه ارزشی می‌خواهد بگوید که در جایی که واقعاً به خیال ما می‌رسد که دائر بین نفی و اثبات است، ارزش سومی می‌توانیم فرض بگیریم. امّا در اصل این، کل بشر موافقند، یعنی در همه‌ی موارد به این معنایی که الان می‌خواهم بگویم هیچ کسی اختلاف ندارد در اینکه منطق سه ارزشی داریم، منطق سه ارزشی به چه معنا؟ یعنی جاهایی که خود بشر ابتدا به ساکن سه گزینه را قرار داده است. مثلاً در مثلث‌‌ها، شما هر کجا مثلث دارید یعنی سه گزینه از ابتداء دارید. در جاهای مختلف دیده‌‌اید که می‌گویید مثلث فلان و فلان و فلان، مثلاً در فقه می‌گویید پنج حکم، یعنی از ابتدا می‌گویید پنج حکم تکلیفی داریم؛ واجب و حرام و [مکروه و مستحب و مباح.] در کلمه می‌گویید ما سه نوع کلمه داریم؛ اسم و فعل و حرف. وقتی شما در یک فضایی سه گزینه در عرض هم دارید، نمی‌توان اینجا گفت فضای منطق سه ارزشی به معنای اصطلاحی قرن بیستم است! بله به یک معنای وسیعی که من عرض کردم درست است، یعنی منطق‌‌هایی که سروکار ما در آن با سه گزینه است، مانعی ندارد امّا این غیر از [منطق سه ارزشی] اصطلاحی است. و لذا در مواردی که مثال‌‌هایی می‌زنند که ریخت ساخت مفهوم عرف سه گزینشی بوده، آنجا نه ربطی به موردحاشیه‌‌ای دارد و نه ربطی به بحث‌‌های ما دارد، آن فضا فضای دیگری است. حالا در مورد این مطالب هم فکر بفرمایید إن شاء الله ادامه بحث را  زنده بودیم فردا پیش می‌بریم.

«و الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطیبین الطاهرین».

 

 

 

نمایه: پارادوکس خرمن، ابهام، موردحاشیه‌‌ای، توابع جزئاً تعریف شده، مرز مغشوش، منطق سه ‌ارزشی، منطق دو ارزشی، ارزش سوم، مبدأ صفر، مشکک، تشکیک، تعریف سایه، تشکیک در ماهیت، ماهیت

اعلام: ویلیامسون، ملاصدرا

 


 

[1] أربلی،كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط – القديمة)، ج‏1، ص 419:«حَدَّثَ الزُّبَيْرُ عَنْ رِجَالِهِ قَالَ قَالَ مِطْرَفُ بْنُ الْمُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ وَفَدْتُ مَعَ أَبِي الْمُغِيرَةِ عَلَى مُعَاوِيَةَ وَ كَانَ أَبِي يَأْتِيهِ فَيَتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ يَنْصَرِفُ إِلَيَّ فَيَذْكُرُ مُعَاوِيَةَ وَ يَذْكُرُ عَقْلَهُ وَ يُعْجِبُ بِمَا يَرَى مِنْهُ إِذْ جَاءَ ذَاتَ لَيْلَةٍ فَأَمْسَكَ عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَأَيْتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّيْلَةِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَةً وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ لِشَيْ‏ءٍ قَدْ حَدَثَ فِينَا وَ فِي عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِي أَرَاكَ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّيْلَةِ فَقَالَ يَا بُنَيَّ جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاكَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ إِنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَلَوْ أَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَيْراً فَإِنَّكَ قَدْ كَبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِخْوَتِكَ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ أَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْيَوْمَ شَيْ‏ءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ مَلَكَ أَخُو تَيْمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ مَلَكَ أَخُو بَنِي عَدِيٍّ فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِينَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَكَ عُثْمَانُ فَمَلَكَ رَجُلٌ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ فِي مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ وَ ذِكْرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ إِنَّ أَخَا بَنِي هَاشِمٍ يُصَاحُ بِهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَأَيُّ عَمَلٍ يَبْقَى بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَكَ لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْناً».

[2] ابومخنف، وقعة الطف، ص 268

[3] این شعر را در خطبه حضرت زینب پیدا نکردم، دو بیت دیگر ذکر شده است.

[4] در دو منبع یافت شد:«وَ كَيْفَ يَسْتَبْطِأُ فِي بُغْضِنا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَيْنا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَآنِ وَ الاحَنِ وَ الاضْغانِ، ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَّأَثِّم وَ لا مُسْتَعْظِم:«لاَهَلُّوا و اسْتَهَلُّوا فَرَحاً ** ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لا تَشَلْ» مُنْتَحِياً عَلى ثَنايا أَبِي عَبْدِاللهِ سَيِّدِ شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ».(سید بن طاووس،اللهوف على قتلى الطفوف (ترجمه فهرى)، ص 183)

«كيف يستبطأ في بغضتنا من نظر إلينا بالشنق و الشنآن و الإحن و الأضغان‏ أ تقول:«ليت أشياخي ببدر شهدوا»غير متأثم و لا مستعظم و أنت تنكث ثنايا أبي عبد الله بمخصرتك‏».(ابن طیفور، بلاغات النساء، ص35).

[5] سید بن طاووس،اللهوف على قتلى الطفوف (ترجمه فهرى)، ص 185).

[6] ابن عساکر، تاریخ دمشق،ج69، ص159-160 :«أخبرني أبي حمزة بن يزيد الحضرمي قال رأيت امرأة من أجمل النساء وأعقلهن يقال لها ريا كان بنو أمية يكرمونها وكان هشام يكرمها وكانت إذا جاءت إلى هشام تجئ راكبة فكل من رآها من بني أمية أكرمها ويقولون ريا حاضنة يزيد بن معاوية فكانوا يقولون قد بلغت من السن مائة سنة وحسن وجهها وجمالها باق بنضارته فلما كان من الأمر الذي كان استترت في بعض منازل أهلنا فسمعتها وهي تقول وتعيب بني أمية مداراة لنا قالت دخل بعض بني أمية على يزيد فقال أبشر يا أمير المؤمنين فقد أمكنك الله من عدو الله وعدوك يعني الحسين بن علي قد قتل ووجه برأسه إليك فلم يلبث إلا أياما حتى جئ برأس الحسين فوضع بين يدي يزيد في طشت فأمر الغلام فرفغ الثوب الذي كان عليه فحين رآه خمر وجهه بكمه كأنه يشم منه رائحة وقال الحمد لله الذي كفانا المؤنة بغير مؤنة ” كل ما أوقدوا نارا للحرب أطفأها الله. قالت ريا فدنوت منه فنظرت إليه وبه ردع من حناء قال حمزة فقلت لها اقرع ثناياه بالقضيب كما يقولون قالت أي والذي ذهب بنفسه وهو قادر على أن يغفر له لقد رأيته يقرع ثناياه بقضيب في يده ويقول أبياتا من شعر ابن الزبعري ولقد جاء رجل من أصحاب رسول الله (صلى الله عليه وسلم) فقال له قد أمكنك الله من عدو الله وابن عدو أبيك فاقتل هذا الغلام (یعنی علی بن الحسین زین‌العابدین)  ينقطع هذا النسل فإنك لا ترى ما تحب وهم أحياء  آخر من ينازع فيه يعني علي بن حسين بن علي لقد رأيت ما لقي أبوك من أبيه وما لقيت أنت منه وقد رأيت ما صنع مسلم بن عقيل  فاقطع أصل هذا البيت فإنك إن قتلت هذا الغلام انقطع نسل الحسين خاصة وإلا فالقوم ما بقي منهم أحد طالبك بهم وهم قوم ذوو مكر والناس إليهم مائلون وخاصة غوغاء أهل العراق يقولون ابن رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ابن علي وفاطمة اقتله فليس هو بأكرم من صاحب هذا الرأس فقال لا قمت ولا قعدت فإنك ضعيف مهين بل أدعهم كلما طلع منهم طالع أخذته سيوف آل أبي سفيان الخ».

[7] همان،ص 160

[8] ابن‌‌قولویه، کامل الزیارات، ص52

[9] طبری، دلائل الإمامة (ط – الحديثة)، ص 183: «سَمِعْتُ حُذَيْفَةَ يَقُولُ: سَمِعْتُ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) يَقُولُ: وَ اللَّهِ لَيَجْتَمِعَنَّ عَلَى قَتْلِي طُغَاةُ بَنِي أُمَيَّةَ، وَ يَقْدُمُهُمْ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ. وَ ذَلِكَ فِي حَيَاةِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، فَقُلْتُ لَهُ: أَنْبَأَكَ بِهَذَا رَسُولُ اللَّهِ؟ فَقَالَ لَا. فَأَتَيْتُ النَّبِي فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: عِلْمِي عِلْمُهُ، وَ عِلْمُهُ عِلْمِي، وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ‏ بِالْكَائِنِ قَبْلَ كَيْنُونَتِه‏».

[10] شیخ طوسی، من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص 613

 

درج پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 10 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, text, archive. Drop files here

هیچ فایلی انتخاب نشده است