مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 29
موضوع: اصول فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع این جلسه: پرسش و پاسخ استطرادی، پاسخ به شبهه: ناسازگاری روش منطق و فلسفه و سایرعلوم آکادمیک با روش قرآن و روایات
شاگرد: آیا معارف قرآن را میتوان در ظروف منطقی ریخت؟ آقای جوادی در تفسیر از ادبیات منطقی خیلی استفاده میکنند. در هر صورت، این ذهن انسان است که منطق را ابداع کرده است و ما چیزهایی که به ذهن میرسد در این قوالب میریزیم که ببینیم درست است یا نه. خدا حرف زده و انسان هم حرف میزند، امّا خدا که مثل بشر حرف نمیزند، فرموده:«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَميعاً»[1] در حالی که در اینجا جواب «لو» نیامده است.
شاگرد1: خیلی واضح است که جواب «لو» در تقدیر است.
شاگرد: آیا اینگونه نیست که اگر ما «لو» را جواب دهیم، به جای خدا حرف زدهایم؟ این کار سادهای نیست، هیچ یک از ما جرئت نمیکنیم فردا بحث را به جای استاد ادامه دهیم. حالا از این اشکال صرف نظر میکنیم. سؤال این است که آیا معارف و آیات قرآنی را میتوان در قوالب منطقی بریزیم و بگوییم این صغری و این کبرای کلام است؟ در حالی که این ساختهی دست بشر است و محدود است و آن کلام نامحدود است. ممکن است بفرمایید بخشهایی از آن را میتوان در قوالب منطقی ریخت امّا به نظر میآید منطق و علوم بشری ضیق دارد و کلام خدا خیلی وسیع است. ما یک بازی با ذهن خودمان میکنیم و میگوییم این سالبه است و آن موجبه است پس نتیجه فلان میشود. این ساختهی دست بشر است. سوال من اولا درست هست یا نه؟ من همیشه دنبال این هستم که ببینم سوالم درست و خوب هست یا نه؟
استاد: توضیح بدید که آن نقطه محوری که مدّ نظرتون هست چیست؟
شاگرد: این کلام بشر ضیق است و آن نامحدودست.
استاد: دریک کلمه، اصل خود مطلب درست است که نه تنها نفسالامر با وسعتی که دارد هرگز در معانی ناید، روی بحثهایی که ما کردیم خیلی روشن است. شبستری میگوید «معانی هرگز اندرحرف ناید» او بحث معانی را میگوید. نفسالامر هرگز در معانی ناید، معانی خود یک نحو ضیقی دارد که نفسالامر در آن نمیآید. و لذا خاستگاه معانی متقابلات است امّا نفسالامر اینطور نیست، یعنی اصلاً در نفسالامر ما محتاج تقابل نیستیم. یک ثبوتی بدون مقابل دارد ولی وقتی همان نفسالامر میخواهد در معانی ظهور کند، محتاج تقابل هستیم و چقدر بحث کردیم درهمین مباحثه راجع به اینکه عقل نفسالامر را درک میکند، ولی معانی که آلات عقلاند، بسترش تقابل است، چکار باید کرد؟ آن وقت عرض کردم خدای متعال فطرتاً به ذهن ما الهاماتی کرده، یک ترفندهایی بسیار زیبا که ذهن آن ترفندها را انجام میدهد در تبادل مطالب و چیزهایی که میدانیم. پس از این ناحیه مطلب درست است که آن نامحدود و آن بالابالا نمیشود در چیز محدود قرار گیرد، یعنی بلا حدّیته نمیشود، همانطوری که خدای متعال در تکوین فرمود: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُه»[2] امّا «ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم» «قدر» یعنی تنگ گرفتن، اندازه، از آن خزینه درآوردن؛ ولی «نُنَزِّلُهُ»، یعنی اینطور نیست که راه بسته باشد. روی حساب و روی میزان به قَدَر «نُنَزِّلُهُ». «صورت زیرین اگر با نردبان معرفت/ بر رود بالا همان[3] با اصل خود یکتاستی» آن خزینه است که پایین آمده است، این پایینی خزینه نیست، امّا جدای از آن خزینه هم نیست. خزینهی نازل شده است. اینها مطالب بسیار مهمی است. یعنی ما اگر بیاییم این چیزی که نازل شده را از خزینه منعزل کنیم، اشتباه میکنیم. امّا حرف شما هم درست است، این چیزی که نازل شده خزینه نیست، اگر خزینه بود که نمیتوانست نازل شود. «قَدَر» که در کار آمد از خزینه بودن افتاد و خزینه نیست. شما به یک دانهی برنج نگاه میکنید، این قَدَر است، نازل شده به قَدَر، اگر شما به این خزینهی برنج اطلاع داشته باشید، مثل دید مبارک امام زمان -علیهالسلام- میشوید، تا به برنج نگاه کنند، یک میلیارد سال قبل، پیشینهی گندم در کرهی زمین و کلّ [عالم] را میتوانند به شما بگویند. همهی خصوصیاتش یک دفعه که ابداع نشده است، پیشینهاش را برای شما میگویند. جدّ صدم این بذر در کجای کرهی زمین کاشته شده را هم میگویند. این میشود خزائن یک دانه، تازه خزائن مُلکی آن، چه برسد به بالاتر و بالاترش.
بنابراین اصل این حرف درست است، امّا اینکه ما دست از منطق بشوییم و همهی اینها را کنار بگذاریم [صحیح نیست.] منطق تدوین یک واقعیاتی است، خلق ذهن دیگران نیست، کشف ذهن است. هر چه این کشف تام باشد، تدوین منطق اتمّ باشد، معارف را قشنگتر میتواند نشان دهد، هر چه ضعیفتر باشد مدام معارف را قیچی میکند. بله منطقی که ضعیف تدوین شده معارف را خراب میکند.
شاگرد: روش ائمه -علیهمالسلام- روش منطقی به این اصطلاحات نبوده است.
استاد: اصطلاحات که مهمّ نیست.
شاگرد: خُب اصطلاحات نباشد، هزار تا روایتی که من دیدم هیچ جا ندیدم صغری کبری کنند.
استاد: فرمایش حاجآقا بهجت زیاد بود، قرآن بر پیامبر نازل شده، دعا هم دارند، دستورات شرعی هم دارند، یکی از بخشهای مهم روایات نبوی -چه برسد به ائمه- احتجاجات است. بحار جلد نهم و دهم را باز کنید، «باب احتجاجات النبیّ»[4] این را مکرّر حاجآقا میفرمودند که وقتی مقام احتجاج میشود درست مثل یک کلاس درس که صغری و کبری و استدلال دارد [پیش میروند.] نمیدانم شنیدید یا نه، یک مناظرهای آقای طباطبایی داشتند با یکی از کسانی که مشوق منطق نبودند. کسانی که آنجا بودند تعریف میکردند که اول تا آخر مناظره این چنین بود که آقای طباطبایی در مقابل آن کسی که رد میکرد، ساکت بودند؛ بعداً حرف ایشان را خلاصه میکردند و فقط به آن حرف نظم میدادند، میگفتند خلاصهی حرف شما این است، این صغری و این کبری و این نتیجه. یعنی شما میگویید کجای حرفهای ما صغری و کبری است؟ کلمهی «صغری» و «کبری» نیست، ولی وقتی حرف شما را نظم بدهیم، میبینیم همان شد، به حمل شایع هست امّا به حمل اولی نیست. خودش را میآورید امّا اسمش را نمیآورید. اسم قیاس مهم نیست، اسم استقراء مهم نیست، اسم تمثیل مهم نیست. شما در فقه به همین تمثیل، قیاس میگویید. ببینید لفظ مهم نیست. در فقه میگویید اگر قیاس کنید لیس من مذهبنا، میدانید از نظر فنّی، قیاس فقهی، تمثیل منطقی است، و الا قیاسی که در منطق میگویند [ربطی به تمثیل ندارد.] ببینید لفظ و اصطلاح مهم نیست، تدوینها هم غالباً ناقص است.
شاگرد: ما منکر احتجاجات نیستیم ولی همه چیز که احتجاج نیست، همهی رویکرد ائمه -علیهمالسلام- با مخاطبشان اینطور نیست، حتّی در کلمات قرآن، تهدید میبینید، تشویق میبینید. یعنی آن حسّ عقل عملی انسانها را مورد خطاب قرار میدهند، آن احساسات و تمایلات، بعضی جاها تشویق است و بعضی جاها تهدید، فقط احتجاج و برهان نیست.
استاد: این حرف درستی است.
شاگرد: ولی منطق بحث استدلال و احتجاج و برهان را پاسخ میگوید.
استاد: همین که شما میفرمایید، بیشتر یا کمتر از دوهزار سال، منطق را به نحو منطق ارسطویی پایهگذاری کرده بودند، امّا در یکی از کتبی که به تازگی برخورد کردم میگویند منطق مربوط به فکر است، و فکر در محدودهای است که برای علوم فایده دارد، و علوم با قضایا سروکار دارد، و لذا گزارهها و قضایاست که اساس کار منطق است، امّا سائر قضایا مثل انشائیات، استفهام و تعجب و تکلیف و تشویق و انشاء، همهی اینها ربطی به علوم ندارد، و لذا منطق با اینها کاری ندارد. این مربوط به ضعف تدوین بوده است، شما میفرمایید مگر بشر فقط اینهاست؟ وقتی تدوین پیشرفت کرد، امروزه برای همهی اینهایی که شما گفتید منطق درست کردهاند. یعنی دیدهاند نمیشود بگوییم منطق فقط مربوط به فکر و قضایا و علوم است، واقعاً حوزهی فهم بشر، محاورات بشر، رشد جوهر نفسانی بشر، فقط به گزارهها نیست، چیزهای دیگر کار انجام میدهد. قبلاً با بعضی از رفقا شوخی میکردم میگفتم بحثهایی بود که از نظر استدلال مدتی معطلش بودم، کاری که به ذهن طلبگی میگذرد بالاخره انسان درس میخواند، مدام میخواهد صاف شود، کتابهای مختلف را هم زیاد مطالعه میکردم، مواردی برای خود من پیش میآمد، میدیدم دیگران و مصنّفین با استدلال و صغری و کبری و با چه تدقیقاتی [جلو رفتهاند] امّا مطلب جا نمیافتد، یک جایی میرسیدم میدیدم حاج ملاهادی سبزواری با ذوقیات [مطلب را] جا انداخت. ذوقیات را بخواهید صغری و کبری کنید نمیشود، امّا میدیدم حاجی کار را تمام کرد، برای من طلبه که دغدغه داشتم، تمام شد، تمام شد یعنی ذوقیاتی که حاجی بیان میکنند معدّ است، برای نفس معدّ است که پرواز کند و مقصود ایشان را بگیرد، وقتی پرواز کرد و گرفت دیگر آرام میگیرد، بله مطلب این است.
برو به 0:11:24
شاگرد: ولو نتواند استدلال کند.
استاد: ولو مجدداً نتواند استدلال کند، به خاطر اینکه زبان نداشته باشد، این خیلی مهم است. بسیاری از وقتها که نمیتواند استدلال کند، به دلیل این است که فضای محاوره، زبان علمی پیدا نکرده است، پیشرفت کند و زبان پیدا کند چرا نتواند استدلال کند؟ و لذا ذوقیات کار انجام میدهد، منطق میخواهد امّا حالا چطور این منطق را بنویسیم؟
شاگرد: یکی قضایا، قصهی امام حسن و امام حسین -علیهماالسلام- است که یک دعوایی بوده که آیا ایشان فرزندان پیغمبراکرم -صلّی الله علیه و آله- بودهاند یا نه. در این فضا روایت زیاد است. یکی این است که امام میفرمایند: «بأیّ شیء احتججتم علیهم؟» این را چهار یا پنج بار میفرماید. در آخر حضرت میفرماید من یک آیه میگویم این را به آنها بگو، این را یا میپذیرند پس اینها فرزندان پیغمبر هستند، یا نمیپذیرند پس کافر هستند. آنها هم در مقابل با آیات قرآن جواب میدادند.
استاد: ببینید دقیقاً همین که گفتید …
شاگرد: بله منطقی شد و منطقی است، امام هم بشر است و فضای ذهنش منطق دارد امّا ایشان میگوید من با یک آیه با شما استدلال میکنم و در مقابل شما آیه میآورم، امّا حرفم این است وقتی تفسیر آقای جوادی را میخوانیم همه جا با سالبه و موجبه مواجه میشویم، وقتی میخواهند احتجاج کنند آیه در برابر ما نمیگذارند، مرتب صحبت از اصطلاحات است. شاید اگر جمع شود فقط سه جلد ادبیات و اصطلاحات منطقی است. البته حالا من خصوص آقای جوادی را کار ندارم، چون من زیاد گوش کردم انس گرفتم، ولی میبینیم که معصوم میفرماید من یک آیه در مقابل شما میآورم، اگر قبول کرد پس ثابت میشود که فرزندان پیغمبر هستند، اگر قبول نکرد پس کافرند، این احتجاج با آیه قرآن است نه با منطق.
استاد: اگر در دلالتش خدشه کرد چه باید کرد؟
شاگرد: چه کسی خدشه کند؟
استاد: همان کسی که آیه را برای او میخوانید.
شاگرد: امام به گونهای کنار رینگ او را محصور میکند که دو راه بیشتر ندارد، اصلاً نمیتواند در مورد دلالت حرفی بزند. آن آیه کاری میکند که بحث منطقی نمیشود.
استاد: اینطور نیست که هر جا با تفسیر یک آیهای مقصود [حاصل شود،] و لذا امیرالمؤمنین -علیهالسلام- به ابنعباس فرمودند که با آنها با قرآن محاجّه نکن.[5] این روایت معروف است. چرا گفتند با قرآن محاجّه نکن؟ چون قرآن«حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ»، اگر بتوان با قرآن مخاطب را محصور کرد و راه فراری نگذاشت، چطور میفرمایند «حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ»؟ همه جا یک شکل نیست.
شاگرد: اگر کسی مثل خوارج بود و به خاطر «حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ» نتوانستیم با او استدلال کنیم، باید چکار کنیم؟ باید منطق بیاوریم؟ آنها وقتی در قرآن خدشه کنند در منطق ما هم خدشه خواهند کرد، مثل سوفسطائیها. منظورم این است که اگر قرآن حریف آنها نشود، منطق به طریق اولی حریف آنها نخواهد شد.
استاد: ما اگر از ردّ آنها منطق دربیاوریم. نکته اینجا هست، شما میگویید در منطق ما خدشه میکنند، اگر کسی منطق را خوب فهمیده باشد، خدشهی او را برای خودش باز میکند، میگوید این چیزی نبود جز منطق ما.
شاگرد: منظور من این است که روش قرآن و ائمه -علیهمالسلام- منطقی نیست، بله ممکن است بتوان در قوالب منطقی ریخت. مثلاً در جنگ علیه حضرت امیرالمؤمنین -علیهالسلام- گفتند که عمار را علی -علیهالسلام- کشت، چون این علی -علیهالسلام- بود که عمار را برای جنگ آورد. با چنین آدمی چطور حرف بزنیم؟حالا امیرالمؤمنین -علیهالسلام- فرمودهاند که با آنها با سنّت مواجه کن، نه با قرآن چرا که قرآن ذووجوه است. حضرت امیرالمؤمنین -علیهالسلام- هم همین کار را کردند و فرمودند به آنها بگویید اگر چنین است پس حضرت حمزه را هم پیغمبر کشته است، چون پیغمبر او را به جنگ فرستاد. این منطق است؟ این ادبیات منطقی است؟
استاد: این استدلال به نقض است، یکی از انواع جوابها [به خصم]، نقض است. این منطق است و همه اینها به حمل شایع است. آن چیزی که من عرض کردم، یک چیز کمی نیست.
شاگرد: این سنّت نیست؟
استاد: سنّت، محتوای ریخت منطقی است. منطق ریخت را میگوید، میگوید «اگر الف پس باء، باء نیست، پس الف هم نیست» و همین مطالبی که میگوییم. اگر عمار را ما کشتیم، پس پیامبر، حمزه را کشته است، و حال آنکه میدانید پیامبر حمزه را نکشتند، پس ما هم عمار را نکشتیم. ریخت منطقی است حالا شما میتوانید به جای «عمار» یا «اگر کشته» چیزهای دیگر بگذارید. صورت فکر با ماده فکر در منطق ارسطویی جدا بود. میگفتیم مواد اقیسه که صناعات خمس بود. المنطق را نگاه کنید، اقیسه یعنی صور فکر، موادش یعنی محتوایی که درونش میریزید.
شاگرد: بنده نمیگویم قرآن و ائمه -علیهمالسلام- بیمنطق حرف میزنند یا خارج از قوالب حرف میزنند، بله اینها را میتوانیم در ظرف بریزیم، چون پیغمبر هم به لسان قومه حرف میزند و قرآن هم همینطور است.
استاد: منطق لسان قوم نیست، لسان بینالمللی بشر است.
شاگرد: قوم یعنی کلّ بشر.
استاد: در این آیه که به این معنا نیست.
شاگرد: بله، هر پیغمبری به زبان فطرت صحبت میکند و همه به یک جا میرسند، منظورم این است که امیرالمؤمنین -علیهالسلام- فرمود تو این را آوردی و من هم مشابه خودش را میآورم. این میتواند منطقی باشد و میتواند منطقی نباشد، تو یک قصه آوردی که من عمار را به میدان آوردم، من هم میگویم پیغمبر، حمزه را به میدان آورد. حرفم این است که میتوان منطقی کرد، امّا آیا حضرت میخواست با قواعد منطقی صحبت کنند یا اینکه مشابه همان یک مطلب آوردند؟
استاد: اگر این را میخواهید بگویید، این کتبی که در اختیار ماست، همه را باز کنید، صدها کتاب فلسفه است و فلاسفه بسیار با هم بحث میکنند. شما اگر در یک جا از بحثهای مهمّ، به من نشان دادید که اسمی از منطق برده باشند، جایزه دارید. در بحث داغ فلسفی کسی با منطق کار ندارد. حرفش را میگوید، اصلاً کاری به قیاس و صغری و کبری ندارد. بله طبق منطق جلو میرود. مثلاً میگوید آیا ابعاد عالم متناهی است یا نه؟ علّت احتیاج ممکن به ایجاد، حدوث یا امکان است؟ از اول تا آخر نه اسمی از قضیه، میبرد و نه قیاس یا شکل اول میگوید، هیچ کدام نیست، امّا به حمل شایع اینها را انجام میدهد. اگر شما میخواهید این را بگویید که همهی علوم همینطور است. کجا ریاضیدانان اسم قیاس و صغری و کبری میبرند؟
شاگرد: من وقتی با یکی از اساتید بحث کردم گفت شما صدرایی بحث میکنی، گفتم من اصلاً این مباحث را نخواندهام.
استاد: این روش است. کسی که انس گرفته روشها را میشناسد. مثلاً من در مورد علم قرائت قرآن -به طور کلی اسم صوت- برّانی محض هستم. در حجره بودیم و همحجره ما مدّاح خوبی بود، گاهی این صوتهای قرآنی را گوش میداد و میگفت عجب عالی میخواند، ولی من بین کسی که خیلی بد میخواند و کسی که خیلی خوب میخواند هیچ تفاوتی نمیفهمیدم. ذوق خدادادی در من بود! هیچ تفاوتی نمیفهمیدم ولی او بالدقة میفهمید. ببینید شما که با صوت انس دارید، تا دو نفر شروع به خواندن میکنند میگویید سبک او این است و سبک دیگری آن است، این صوت بهترین صوت است، امّا من اصلاً تشخیص نمیدهم. در منطق هم همین است. وقتی کسی در روشهای فکر تجربه دارد، تا شما دهن باز میکنید و حرف میزنید میگوید این روش فلانی یا فلانی است. چون نمیفهمیم نمیتوان خبرویت او را انکار کنیم.
برو به 0:20:12
مرحوم آقای کازرونی از علمای بزرگ یزد بودند. یک مناظرهای با خالصیزاده که به یزد تبعید شده بود داشتند که در یزد صدا کرده بود -البته ما چون سنّمان کم بود آن زمان را درک نکردیم- ولی همان اوایلی که طلبه شدیم بازتاب آن مناظره در یزد بین[ اهل علم بود.] ظاهراً این مناظره اوایلی که المیزان چاپ میشد بوده و آقای خالصیزاده به المیزان ایراد میگرفت. آقای کازرونی هم ماشاءالله قوی بودند، در یک تالار بزرگی نشسته بودند، آقای کازرونی گفته بودند آقا -خدا رحمتشان کند طرز خاصی صحبت میکردند- شما درس فلان علم را خواندهاید؟ گفته بود نه، گفته بود این مربوط به آن است. میگفتند ایشان دیگر هیچ حرفی نزده بود. همین یک کلمه که آیا فلان علم را خواندید؟ گفته بود نه، گفتند این مربوط به آن علم است. یعنی تا زمانی که آن را نخواندهاید بیجهت به المیزان اشکال نگیرید. حالا این انس ذهنی و کار در یک رشته انجام دادن خودش یک چیزی است و لذا این مباحثه را میکنیم و من مکرر تذکر میدهم و عذرخواهی هم میکنم و میگویم ما اهل فنّ و درسخوانده نیستیم، اگر هم مباحثه میکنیم حالت بیادبی نسبت به کسانی که درسخواندهاند نداشته باشد، ما به عنوان سؤال و به عنوان اینکه درسناخوانده هم «جان دارد و جان شیرین خوش است» باید یک چیزی بگوید و یک بحثی بکند، یک چیزی میگوییم، دیگران که درسش را خوندهاند و فهمش را دارند، خللش را میفهمند.
البته اگر علاقهای در شما پیدا شد برای اینکه دقیقاً تفاوت صورت و ماده فکر را بفهمید، رفتید چند تمرین کردید و بعد این سؤال برای خودتان حلّ شده است. اصلاً این سؤال در ذهنتان سان نمیدهد، که امیرالمؤمنین -علیهالسلام- اینجا منطق نگفتهاند، این را گفتهاند. شما برای خودتان فوری صورت و مادّه را جدا کردید، تا کلام امیرالمؤمنین -علیهالسلام- را میبینید، خواهید دید که در کلام حضرت دو حیث موجود است که تا حالا نمیدیدید، یک حیث روش ریخت و صورت است، یک حیث محتواست. شما میگویید شکل مثلث، حالا شکل مثلثی که روی کاغذ پیاده شود یا روی موم پیاده شود کدام منظور است؟ مهم نیست، در شکل نخوابیده که روی چه چیزی پیاده شود و محتوایش چه باشد. لیوان ظرف است، حالا بگو ظرف شیر است یا ظرف آب است؟ لیوان ظرف است، و در ظرف بودن نخوابیده که محتوای ظرف چه چیزی باشد، هر چه میخواهد باشد. وقتی شکل را از محتوا تمییز دهیم راحت میشویم، ولی تا نشده باید تأمل و صبر کنیم و چند مثال را برای خودمان تمرین کنیم، وقتی تمرین کردیم و جدا شد، حیثیات را میبینیم. و جهت مهمتر که مکرر عرض کردم اینکه نه تنها جهتها، بلکه یک چیزی که وسط میآید، وجوهی که در آن است سر از بینهایت در میآورد. ما هر چه اطلاعاتمان بیشتر باشد آن وجوه را بیشتر میتوانیم ببینیم. هر چه اطلاعاتمان ضعیفتر باشد آن وجوه را نمیبینیم. من با کسانی که کارشان معماری است بودهام، آدم با بنّا وارد یک ساختمان میشود، ما کور نیستیم و داریم ساختمان را میبینیم، آن معماری هم که همراه ماست، او هم کور نیست، هر دو کور نیستیم، امّا میبینی او همینطور که نگاه میکند ریز به ریز چیزهایی که در ساختمان است برای او حرف میزند. خلل و فرجش، اشتباه و درستش، همه برای او حرف میزند، من هم نگاه میکنم ولی هیچ چیزی را نمیبینیم و فقط یک ساختمان را میبینم، چرا؟ چون او یک چشمی دارد که من ندارم، اطلاعات او حیثیات را در مبصر جدا میکند، امّا من چون فنّ او را نمیدانم، اطلاعات او را ندارم، مبصر برای من یک چیز مندمجی است.
علیایّحال در ما نحن فیه این بحث را داریم که واقعاً تدوین منطق خوب است، فایده دارد، امّا آن چیزی که ما باید برای آن خیلی حساب باز کنیم، گرفتار ضیق تدوین نشویم، عاشق مدون نباشیم. اینها کارهای بسیار نادرستی است، ما باید عاشق آن فطرتی باشیم که خدا به ما داده است. علوّ او را ببینید، باید به تدوین ظنین باشیم، باید به تدوین نگاه نقص کنیم، نه اینکه عاشق مدون باشیم و مدام ذهنمان را دستکاری کنیم. این خیلی راه غلطی است و معمولاً صدمهای که کلاسها و علمهای کلاسیک دارد این است که ذهن انسان خراب میشود. اگر بتواند انسان این امر را در خودش ملکه کند که آن فطرتی را که خدا به انسان داده زنده نگه دارد، سوء ظنش به تدوینها باشد، این خیلی جلو است.
شاگرد1: به نظرم میآید چند سال خدمت شما میآییم همین جملهی آخرتان، مهم ترین کلید برای همهی بحثهایی که مطالعه میکنیم بوده است. خیلی کلید فوقالعادهای است. هر کسی یک تدوینی میکند و این تدوینش در حوزهی خودش جواب میدهد امّا هزار حوزه را وارد میکند که جواب نمیدهد.
استاد: و عاشق این تدوین است و میخواهد همه چیز را با این تدوین حلّ کند.
شاگرد: منظور من هم همین بود.
استاد: اگر این را میگویید که اول عرض کردم. هرگز نمیشود نفسالامر در معانی بیاید.
شاگرد: عرضم این است که در آخر یک مفسر دارد منطقی حرف میزند تا قرآنی.
استاد: ولی او تمام قرآن را نگفته است، در همان اندازهای که فهم خودش است، اگر در حوزهی تدوین درست گفته باشد حرفش درست است.
شاگرد: اصلاً مبنایش همین است، میگوید ما باید با قوالب منطقی این کلام را بفهمیم.
استاد: اگر منظور این است که کلّ اینها را باید به منطق درآوریم و تا به منطق درنیاوریم اصلاً قبول نداریم [این حرف درستی نیست.]
شاگرد: تفکیکیهای مشهد همین را میگویند که منطق و فلسفه بخوان ولی قرآن را با اینها تفسیر نکن، قرآن را با قرآن و روایت تفسیر کن.
شاگرد1: این نفهمیدن مسأله است.
استاد: این ربطی به هم ندارد.
شاگرد: آنها علمای بزرگی هستند، البته من به حرف تفکیکیها کاری نداریم، ولی حرف من، همین فرمایش آخر شما که ایشان گفتند کلمهی کلیدی است بود.
شاگرد1: فرمایشات قبلی حاجآقا با حرف شما از زمین تا آسمان فرق داشت.
استاد: عرض من همین است که شما گفتید. من میگویم منطق بخوان، فلسفه بخوان، حوزه و اندازهای که مدون مربوط به آن حوزه است را بشناس،[آن اندازه اعمال کن] و لذا قرآن و حدیث را در جایی که مربوط به غیر آن حوزه است نبر، امّا جایی که مربوط به آن حوزه است [باید برد.]
شاگرد: جایی که نباید برد کجاست؟
استاد: یعنی بفهمم این آیه مربوط به حوزهی مدون هست یا نیست، اگر آیهای که مربوط به این حوزه نیست بخواهی با آن مدونی که مربوط به این حوزه نیست، جفت و جور [منطبق] کنی اشتباه میکنی.
شاگرد: عرض من همین بود.
شاگرد1: شرطش این است که مدون را خوب بشناسد، مشکل تفکیکیها این است که پیشاپیش میگویند در این علوم هیچ چیزی نیست.
استاد: بله، میگویند بخوان در همین حدّ که بدانی.
شاگرد: آقامیرزا مهدی اصفهانی که خودشان در محیط فلسفه بودهاند.
شاگرد2: پس به نوعی معارف را نباید به این مدوّنها قید زد.
شاگرد3: از مدونها کمک میگیریم امّا منحصر نمیکنیم.
شاگرد: پس این جمله را هم بگوییم کسی که منطق نمیداند نمیتواند قرآن بفهمد. آیا این درست است؟
استاد: همه منطق را به حمل شایع میدانند.
شاگرد: اصطلاحات منطق را میگوییم. چون وقتی تفسیر میکند فقط با اصطلاحات تفسیر میکند، مشکل همین جاست.
استاد: یک مثال بزنید. بگویند این آیه را نمیفهمید مگر اینکه فلان اصطلاح یا قاعده را بدانی.
شاگرد: انشاءالله میآورم.
شاگرد1: به نظر من کار طبیعی هر کسی است، شما هم این کار را میکنید، وقتی مخاطبینی اصطلاحاتی را میدانند، به وسیلهی اصطلاحات محتوایی که آدم میتواند منتقل کند، زمان کمتری میگیرد تا همان را بدون اصطلاحات منتقل کند.
شاگرد2: و هم اینکه جایی که بحث و جدل پیش بیاید و مخالفی پیش بیاید زبان دارد که جواب دهد.
استاد: صرف و نحو همین است. قبل از اینکه امیرالمؤمنین -علیهالسلام- دستور تدوین بدهند، هیچ چیز نبود که بگویند فاعل و مفعول و اسم و فعل و غیره است امّا به کار میبردند و آیات را میفهمیدند. شما بگویید قرآن چه ربطی به صرف و نحو دارد؟ نحو را بخوان امّا مبادا نحو را در قرآن به کار ببری. آخر به حمل شایع در قرآن قواعد نحوی وجود دارد، درست است که زمان نزول قرآن مسلمانها میفهمیدند و نحو هم نمیدانستند.
شاگرد2: ما در عباراتی که میخوانیم شاید بیش از نود درصد، جایی بحث نمیکنیم که نقش کلمه چیست، حال یا تمییز است، امّا یک جایی به اشکال میخوریم و زبان داریم که با هم بحث کنیم و من میگویم حال است به این دلیل و شما میگویید این تمییز است به فلان دلیل.
برو به 0:29:40
استاد: و در تفسیرهای إعرابی کلّ این را بحث میکنند. حالا کسی بگوید قرآن چه ربطی به نحو دارد؟ تو قرآن بخوان و کاری با نحو نداشته باش؟ آیا چنین چیزی میتوان گفت؟ اینطور نیست. بله قواعد نحو نشاندهنده کل زبان و ادبیات عرب نیست، این جملهی خوبی است. یعنی معانی و بیان یک سطحی از زبان عرب است، نحو هم یک سطح دیگری است، ولی اگر شما این را بفهمید راحت هستید. میگویید من نحو را بلد شدم، امّا کلّ زبان عرب و معانی و بیان و بدیع را که در نحو نیاوردم، یعنی آنها هم یک سطحی است که باید آنها را هم بفهمم. چه منافاتی دارد؟ عرض من این است که منطق و امثال این علوم، ضوابطی است که درست است و مدون شدهاند امّا باید حوزهی آن را شناخت. اگر شما حوزهی نحو را شناختید، راحت هستید، میدانید این حوزه مربوط به نحو است و آن حوزه مربوط به بیان است، مربوط به معانی است، راحت هستید. امّا اگر نشناختید میخواهید هر مسألهای که مربوط به معانی و بیان است را با نحو درست کنید. حالا بیایید کنایه را در نحو توضیح دهید! واقعاً کدام ضابطه [نحوی کنایه را توضیح میدهد؟] حالا کسی بگوید نحو چیست؟ در قرآن کنایه است ولی در کجای نحو کنایه [بحث شده است؟] نحو حوزهای دارد که ربطی به کنایه ندارد. اگر شما بخواهید کنایه را با زور با قواعد نحوی درست کنید دارید اشتباه میکنید، دارید کنایه و ادبیات زبان را خراب میکنید.
شاگرد: این حرف زده شده که مأمون و عباسیان برای اینکه مردم از قرآن و اهلبیت -علیهمالسلام- فاصله بگیرند، فلسفه و حکمت و مباحث ادبی را ترویج کردند که یک مرجعیت علمی در کنار مکتب اهلبیت -علیهمالسلام- درست کنند. بعد از این اتفاق سه امام معصوم -علیهمالسلام- بودند، امّا آن سه امام هم مثل امامان قبلی حرف زدهاند، یعنی نگفتند چون این فضا درست شد و آنها منطقی حرف میزدند پس ما هم به زبان خودشان با آنها حرف بزنیم. امامان -علیهمالسلام- روش خودشان را داشتند. مثلاً فرض بفرمایید حضرت حجّت -علیهالسلام- ظهور کنند و یک نفر مثل ابنابیالعوجا باشد که منطقی حرف بزند، حضرت با او چگونه صحبت میکند؟ مقهور ادبیات او میشود یا روش خودش را دارد؟
استاد: بلاریب من قسم میخورم اگر او اصطلاحات به کار ببرد، امام طبق اصطلاحات خودش جواب میدهد.
شاگرد: به دلیل آنکه در آنجا گفته از انجیل خودت جواب میدهم؟
استاد: بله، امام نمیگویند چه میگویی؟ من اینها را نمیفهمم. این شوخی معروف است که میگویند ملکی نزد خدا میرود و میگوید ابنسینا چیزهایی میگوید که من نمیفهمم ….. امام بگویند تو اصطلاحاتی به کار میبری من نمیفهمم؟ عجز امام است. در مجمعالبیان ذیل آیهی «لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهار»[6] را ببینید. فضل یا شخص دیگری که متخصص نجوم بود خدمت امام رسید و سؤال کرد که اول روز بوده یا شب؟ فرمودند از قرآن برای تو بگویم یا علم خودت؟ گفت از هر دو. حضرت شروع کردند و هم از آیه آوردند و هم از علم خودش. حالا بگویید این علم نجوم ناقص است، حضرت نقصش را میدانند، امّا در فضای ذهنی او طبق فهم خود او جوابش را میدهند. شخصی از خراسان یا یکی از بلاد دیگر نزد امام کاظم -علیهالسلام- آمد. حضرت با لهجهی خودش با او صحبت کردند، راوی عرض میکند:«یا بن رسول الله أتعرف؟» شما اینها را میدانید؟ فرمودند:«لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَ الْمَحْجُوجِ فَرْقٌ» [7] من چطور میخواهم حجّت خدا باشم؟ کسی منطق خوانده و این اصطلاحات را میداند، امام اینها را ندانند؟! نتوانند طبق خودش جوابش بدهند؟
شاگرد: ولی این کلام شما، عرض بنده را میرساند که میفرماید من به روش خودم صحبت کنم یا روش تو؟ پس دو روش است. من با روش خودم جواب بدهم؟ فرمود اسمت چیست؟ عرض کردم عبدالکریم. فرمود بندهی کدام کریم هستی؟ حضرت با روش خودش با او حرف زده است.
استاد: این شبیه دعا و محاوره است. وقتی امام با من و شما حرف میزنند یک شکل حرف میزنند و وقتی خدا را میخوانند شکل دیگری است، فضای کدام بالاتر است؟ دعا بالاتر از محاورات عادی است. آن درست است. معصومین -علیهمالسلام- میدانند، امّا این حرف شما، لسان معصوم، مذاق معصوم، سبک و سیاق آن چیزی که اختصاصی خود معصومین است و معارف را به ما عرضه میکنند کدام است؟ منطق و فلسفه و اینهاست؟ ابداً. آن سطحی دارد که هنوز باید چقدر سال بر کلّ بشر بگذرد تازه برسند به آستانهی درک آنها. این مانعی ندارد.
شاگرد1: ولی این نافی این نیست که ما آنچه را میدانیم و در حدّی که میتوانیم اینها را به کار ببریم.
استاد: از نکاتی که چون بحث به اینجا کشیده شده باید تأکید کنم، ببینید خود شما میفرمایید این ترجمهها را انجام دادند و دو سه امام بعدی که آمدند سبکشان این نبود، ما هم این حرف را قبول کردیم. امّا دو سه امام آمدند، ولی آیا نهیای که یک بازتابی داشته باشد و فرهنگ اهلبیت -علیهمالسلام- باشد در میان شیعه که طرفدارشان است، بوده یا نبوده است؟ که بگویند دنبال اینها نروید، هر کسی شیعهی ماست اصلاً از روز اول معلوم باشد. مثل اینکه غدیر را قبول دارد، مثل اینکه با سقیفه مخالف است، مثل اینکه نماز و روزهاش معلوم است، همینطور پیرامون ترجمه علم هندسه و علم طب یونان [و علم فلسفه به طور کلّی نرود.]
شاگرد: به صورت جزئی میتوان روایات را پیدا کرد.
استاد: نه، منظورم فرهنگسازی است.
شاگرد: وقتی به امام رضا -علیهالسلام- گفتند، حضرت فرمودند قرآن یاد بگیرید.
استاد: میدانم، این کلمات را که ما هم الان میگوییم. سبک آنها این سبک نبود، امّا نهی [کلّی که فرهنگ سازی کند بود یا نه؟] این خیلی مهم است، فرهنگسازی کنند کسی که شیعهی ماست در این مسیر نیست. شما مثلاً میبینید که اخباریین میگویند اصلاً اصول هیچ است، امّا فرهنگسازی اهل بیت -علیهمالسلام- این بود که اصول هیچ است؟ کسانی که اهل بازی نیستند و شیعه باشند، فرهنگی که اهل بیت -علیهمالسلام- گذاشتند را میفهمند. چرا به دنبال قیاس نرفتند؟ به خاطر اینکه اهل بیت -علیهمالسلام- فرهنگسازی کردند که این راه نیست. برای علم اصول نمیشد؟
شاگرد1: از طرف دیگر میگویند فلسفه و منطق را ترجمه کردند تا مرجعیت علمی اهل بیت -علیهمالسلام- کمرنگ شود. چون غرض اینها از این علوم این بوده پس این علوم مذموم است.
استاد: بسیار خوب، پس اهل بیت -علیهمالسلام- هم با آن مقابله کنند. ببینید اصول هندسه از یونان ترجمه میشود، بعد از یازده قرن کسی که وجودش وقف روایات اهل بیت -علیهمالسلام- است مثل صاحب وسائل، که آنقدر با اصول مخالف است که طبق شهادت طلبهای، حکمی کرده بودند، بعد فهمیدند این طلبه اصول میخواند، حکمشان را نقض کردند -در همین مشهد- چنین شخصی بعد از ده قرن خودشان در شرح حال خودشان مینویسند من یک ارجوزه و منظومهای در اصول هندسه دارم، به خط خودشان موجود است و فایلش هم گذاشته شده است. اگر اهلبیت -علیهمالسلام- میخواستند فرهنگسازی کنند، بگوید این علومی که دارند ترجمه میکنند برای ردّ ماست، هر کسی شیعه ماست باید دنبال اینها نرود. اگر اینطور بود شیعیان دنبال اینها میرفتند یا نمیرفتند؟ نزدیک نمیشدند.
شاگرد: روایاتی داریم که میفرمایند در خانهی غیر ما نروید و هر چه هست در این خانه است.
استاد: فرهنگسازی مصداقی منظورم است. شیعه میداند که باید در خانه اهلبیت برود. شما که نحو سیبویه میخوانید در خانهی غیر اهلبیت رفتهاید؟ فرهنگسازی مصداقی برای خودش امری است. یک وقتی میگویید زمان معصومین -علیهمالسلام- نبود [آن یک حرف دیگری است] ولی چون ایشان این نکته را گفتند من اضافه کردم. یک وقت میگویید زمان معصومین که هندسه نبود، اصلاً کجا این علوم بود؟ ولی کلاً گفتهاند از در خانهی ما جدا نشوید، امّا حرف ایشان این است و همینطور هم بوده که همان زمان ترجمه شد و اصول هندسه اقلیدس از مترجمین زمان مأمون بود.
شاگرد: امام که این کار را نکردند، وقتی امام این کار را نکردند یعنی ما هم نباید این کار را بکنیم و روش خود امام را ادامه دهیم.
استاد: بعد میبینید که فقها از قدیم و جدید از اصول و اقلیدس اسم میبرند. صاحب وسائل هندسه را به شعر درمیآورند. همه کارشان این بوده و اصلاً هم این احساس را نداشتند که از خانهی اهلبیت -علیهمالسلام- فاصله گرفتهاند.
شاگرد: مثل اینکه شعر مذموم بوده ولی خود امام رضا -علیهالسلام- به آن شاعر فرمود که شعر بخوان.
استاد: پس معلوم میشود که آن حیثیت مذمّت اینجا نبود. در ترجمهی اصول هندسه آن حیثیتِ فاصله گرفتن نیست، اگر بود خود اهلبیت -علیهمالسلام- مصداقاً فرهنگسازی میکردند. توحید مفضّل را ببینید. در توحید مفضل نه تنها رد نکردند، یک حال و لسان خاصی نسبت به مهندسین دارند-ملاحظه کردید؟- که میفرمایند اهل الهندسه میگویند خورشید یا زمین فلان اندازه است، و بعداً امام طبق روال آنها مقصود خودشان را میفرمایند؛ امّا از علم و اصحاب الهندسه اسم میبرند. آن هم زمان امام صادق -علیهالسلام- که هنوز ترجمه اصول هندسه به عربی نشده بود.
شاگرد: وقتی به بیانات خود حضرات نگاه میکنید میبینیم قرآنی و روایی است، طبی نیست. صحبت من روشی است، اهلیلجه طبّی است و میفرماید میخواهی با همان چیزی که دستت است … ولی وقتی همهی حرفهای حضرت را نگاه میکنید لُبّاً از اینها طبّ در نمیآید، بله طب لابهلای کلمات هست.
برو به 0:39:44
استاد: اهل بیت -علیهمالسلام- روش معارفی و تربیتی خاصّ خودشان را دارند. چرا خاص؟ چون هر کس اعلم است مختص به یک حیثیتی است که جاهل او را ندارد.
شاگرد: روش خاص خودشان منطقی فلسفی است یعنی رنگ منطقی فلسفی دارد؟
استاد: فوق فلسفه و منطق است نه مخالف فلسفه و منطق. فوق با مخالف خیلی تفاوت دارد.
شاگرد: مثلاً جدیداً یک کنگرهای دربارهی ابنعربی گرفتهاند و میگویند حرفهایی دربارهی عرفان دارد. ما از کلمات اهلبیت -علیهمالسلام- میتوانیم یک عرفان اهلبیتی تأسیس کنیم.
استاد: تأسیس نیاز ندارد، ببینید آن روش فوق منطق است، فوق اوست یعنی چه؟ فوق به معنای مخالف نیست.
شاگرد: اگر فوق آن است پس من حتماً باید منطق یاد بگیرم که بعد حرف معصوم را بفهمم؟
استاد: منطق را باید به فطرتم بدانم تا آن حوزه را درک کنم.
شاگرد: من که حرف میزنم هیچ کدام از حرفهایم بیمنطق نیست. من چهل و پنج دقیقه با شما صحبت کردم حرف بیمنطق زدم؟ تمام حرفهایی که زدم، مثل اهل بیت، دلیل قرآنی و روایی آوردم.
شاگرد1: حرف غیرمنطقی زیاد زدید.
استاد: ببینید شما هر فنی که کلاس رفتید، خیلی از اشکالاتی را که ممکن است دیگری که کلاس نرفته مرتکب شود، شما به ذهنتان نمیآید، چون کلاسش را رفتهاید برای شما واضح است. امّا کسی که آن کلاس را نرفته در ذهنش این مباحث مخلوط است. اگر شما مثلاً در قرائت تخصص داشته باشید، خیلی از سؤالاتی که به ذهن غیرمتخصص میآید، به ذهن شما نمیآید، امّا به ذهن منی که تخصص ندارم میآید، چون ذهنم آشفته و مخلوط است. نمیشود گفت چون من منطقی حرف نزدم پس همهی حرفهای من منطقی بود.
شاگرد: اهلبیت -علیهمالسلام- فوق هستند، حالا که علوم آنها فوق است من باید از پایین شروع کنم؟
استاد: شما میگویید چون من منطقی حرف زدم، ناخودآگاه میگویید پس روش منطقی و خصوصیاتی هم که در استدلالات خودم به کار بردم، میدانم، این ملازمه نیست. شما منطقی حرف زدید امّا از روشی که اعمال میکنید، خبر ندارید. علم به علم ندارید. و لذا چون این علم را ندارید روشها را با هم مخلوط میکنید. مثلاً در قرائت یک دفعه از این مقام به آن مقام میروید -که حالا من اسمها را دقیق نمیدانم- من به هیچ وجه نمیفهمم از این مقام به آن مقام رفت، چون علم ندارم، امّا کسی که علمش را دارد سریع میگوید الان از این مقام به فلان مقام رفت. میگوییم چه میفهمد؟ تخصص دارد و میفهمد که از اینجا به آنجا رفت.
شاگرد: جایگاه این روایت را هم بفرمایید که حضرت میفرمایند: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»[8]
استاد: صحت مطلقه همینطور است. یعنی آن چیزی که خاطرجمع باشید که حاقّ نفسالامر است از اینجاست. در مورد اشکالی نداریم.
شاگرد: این روایت ناظر به کجاست؟
استاد: میخواهند بگویند از در خانهی ما به اطراف بروید، در معرض اشتباه هستید. نمیخواهند بگویند هر چه غیر ماست، همهی مطالب غلط است. اصلاً این را نمیخواهند بفرمایند. اگر شما میدانید دو به علاوهی دو، چهار میشود، به این اعتنا نکنید؟! اصلاً باید در اینها شکّ کنید. اگر ما گفتیم دو به علاوهی دو، چهار، این را قبول کنید! این مقصودشان نیست. یعنی علمی که از ناحیهی ماست صحّت مطلقه دارد. علمی که از ناحیهی غیر ماست در معرض خطاست. امّا اینکه عدم صحّت مطلقه دارد، اصلاً حضرت این را نمیخواهند بگویند. این نفهمیدن مقصود واضح عبارت است.
شاگرد: اینکه در روایت داریم:«نَحْنُ أَصْلُ كُلِ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ …. وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَة»[9] ما در عالم دو چیز که نداریم، حقّ و باطل است، خیر همهی متعلق به اهلبیت -علیهمالسلام- است و غیر اهلبیت -علیهمالسلام- همه شرّ میشود، اینطور نفرمودند که صحیح نزد ماست و غیر ما هم ممکن است صحیح باشد.
استاد: یعنی اصل خیر هستیم، اگر یک مطلب درستی عدوّ ما فهمید، ما اصلش هستیم. شما این روایت را معنا کنید که میفرمایند:«الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِك»[10] یعنی مشرک چون مشرک است نزدش حکمتی نیست؟ هست، امّا ما اصل آن حکمت هستیم، نزد او عاریه است. پس مانعی ندارد.
شاگرد: میخواهیم این نتیجه را بگیریم که برای جستجوی خیر و علم، سراغ اهلبیت -علیهمالسلام- برویم یا غیر ایشان؟
استاد: میفرمایند: «فَاطْلُبُوهَا وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِك» روایت متعدد است.[11]
شاگرد: البته حکمت با علم فرق میکند. روایت داریم که حکمت در قلب کافر جولان دارد.
استاد: بسیار خوب، و لذا ما اصلش هستیم. یعنی او یک چیزی را دارد، تشبیه کردهاند به دُرّی که از دهان سگ میافتد، آن را آب بکش و بردار. این [لیاقت حملش] را ندارد. و جواب ثبوتی این هم در آخرین روایت عللالشرایع آمده است که میفرماید:«يَعُودُ كُلُ شَيْءٍ إِلَى سِنْخِهِ وَ جَوْهَرِهِ وَ أَصْلِه»[12] همین مطلب است که «نَحْنُ أَصْلُ كُلِ خَیر» لذا میگویند تمام حسنات جدا میشود و سراغ اصلش میرود، تمام سیئات هم جدا میشود، در روایت داریم.
شاگرد: امّا در مورد علم ندارند که نزد دیگران هست.
برو به 0:46:12
استاد: تا ببینیم مقصود از علم چیست و درچه مقامی؟ ما المقصود من العلم؟ علم یعنی دو به علاوهی دو، چهار؟ یکبار میگویید علم یعنی: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»[13] یا: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم»[14] اگر آن علم منظور است که درست است، اگر داشت که کارش درست بود. اصلاً در بعضی تعبیرات که واقعیت دارد، علم واقعی اگر برای کافر به فرض محال بیاید، انقلاب ماهیت در او رخ میدهد، نمیشود جایی علم درست باشد امّا ایمان همراهش نباشد، به هم جوش خوردهاند، امّا علم اصطلاحات مختلف دارد، علم همه جا یک شکل نیست. مثلاً میگویید بدترین شخص عالم متعنّد است، اگر میگویید علم خوب است پس چطور مذمّتش میکنند؟
شاگرد: یعنی سطوحی از علم را میتوانیم از کفار بیاوریم.
استاد: احسنت سطوحی از علم. باید ببینیم علم را در کجا به کار میبریم.
شاگرد: در آیات و روایات فکر نمیکنم به غیر از علمی که فرمودید به کار رفته باشد، بله ممکن است علوم دیگر به فضل و امثال اینها تعبیر شده باشد، ولی علمی که در لسان آیات و روایات است همان علمی است که نزد اهلبیت -علیهمالسلام- است.
شاگرد2: عالمٌ متهتّک داریم.
استاد: یعنی در آیات شریفه علم، اینطوری به کار میرود؟ «وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْم»[15] یا «إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدي»[16] را چطور معنا میکنید؟ البته دومی را قارون گفت، ولی در آیه اول علم را چگونه معنا میکنید؟ یعنی آن علم؟ علم یک معنای عرفی است و زیاد کاربرد دارد. بله در یک لسانی و در یک مقامی، یک مقصودی از علم هست که آن اختصاص به یک ردهای از نفوس عالیه دارد، در مورد آن حرفی نیست و بلاریب درست است.
«و الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطیبین الطاهرین»
نمایه: پارادوکس خرمن، استدلال نقضی، احتجاجات، احتجاج، صغری، کبری، استدلال، حمل شایع، حمل اوّلی، گزاره، قضیّه، منطق ارسطویی
اعلام: ملاصدرا، آقای کازرونی، خالصیزاده
[1] سورهی رعد،آیهی31.
[2] سورهی حجر،آیهی21.
[3] استاد «همی» میفرمایند امّا در قصیده میرفندرسکی که رجوع شد «همان» است.
[4] «کتاب الاحتجاج»؛ علامه مجلسی، بحارالأنوار (ط – بيروت)، ج9، ص 1.
[5]«لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُون، وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً»(نهج البلاغة (للصبحی صالح)،ص465)
[6] سورهی یس،آیهی40.
[7] کلینی، الکافی (اسلامیه)ج1، ص509:«إِسْحَاقُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَقْرَعِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو حَمْزَةَ نُصَيْرٌ الْخَادِمُ[7] قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ -علیهالسلام- غَيْرَ مَرَّةٍ يُكَلِّمُ غِلْمَانَهُ بِلُغَاتِهِمْ- تُرْكٍ وَ رُومٍ وَ صَقَالِبَةٍ فَتَعَجَّبْتُ مِنْ ذَلِكَ وَ قُلْتُ هَذَا وُلِدَ بِالْمَدِينَةِ وَ لَمْ يَظْهَرْ لِأَحَدٍ حَتَّى مَضَى أَبُو الْحَسَنِ -علیهالسلام- وَ لَا رَآهُ أَحَدٌ فَكَيْفَ هَذَا أُحَدِّثُ نَفْسِي بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ عَلَيَّ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَيَّنَ حُجَّتَهُ مِنْ سَائِرِ خَلْقِهِ بِكُلِّ شَيْءٍ وَ يُعْطِيهِ اللُّغَاتِ وَ مَعْرِفَةَ الْأَنْسَابِ وَ الْآجَالِ وَ الْحَوَادِثِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَ الْمَحْجُوجِ فَرْقٌ».
[8] کلینی، الکافی (ط-الاسلامیة)، ج1، ص399.
[9] کلینی، الکافی (ط-الاسلامیة)، ج8، ص242.
[10] شیخ طوسی، الأمالی، ص625.
[11] «تحف العقول،ص: 201: «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَلْيَطْلُبْهَا وَ لَوْ فِي أَيْدِي أَهْلِ الشَّرِّ»؛ نهجالبلاغه (للصبحی صالح)، ص481:«الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاق».
[12] شیخ صدوق، عللالشرایع، ج2، ص309.
[13] سورهی عنکبوت،آیهی49.
[14] سورهی آلعمران،آیهی7.
[15] سورهی جاثیه ،آیهی23.
[16] سورهی قصص،آیهی 78.
دیدگاهتان را بنویسید