مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 91
موضوع: فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
:
شاگرد: زوال حمرة هنگامی است که خورشید چهار درجه زیر افق میرود، که احتیاط میکنند و اذان مغرب را وقتی میگویند که چهار و نیم درجه زیر افق میرود. ذهاب شفق هم هنگامی است که پانزده درجه زیر افق میرود.
استاد: پانزده درجه بعد از این چهار درجه؟ یا کلاً پانزده درجه؟
شاگرد: کلاً پانزده درجه، که تفاوت آن میشود ده و نیم درجه.
استاد: آن ذهاب شفق نیست، ذهاب روشنایی است. در کتابهای قدیم آمده است – خیلیها هم قبول ندارند که اینقدر است – هجده درجه که زیر افق است، آن لحظهای است که خیط الابیض آشکار میشود. این دور از ذهن است که بگوییم ذهابِ شفقِ مغربی، پانزده درجه است و با فاصلۀ سه درجه هوا تاریکِ محض میشود. باید ببینیم آن شفقی که شما میگویید، منظورشان کدام بوده است. چون شفق داریم و صفرة داریم و بیاض، اینها در شرح لمعه بود. ذهاب الشفق که حمرة است، صفرة هم که زردی است. بعد از صفرة، بیاض است؛ ذهاب البیاض. منظورشان کدام است؟
شاگرد: بیاض را که میگویند تا ثلث شب هست.
استاد: مثل صبح است، یک ساعت و نیم. در بلاد متعارف از طلوع فجر تا طلوع آفتاب، یک ساعت و نیم فاصله است. از غروب شمس – استتار – تا پایان روشنایی و سفیدی، یک ساعت و نیم فاصله است. اگر شب، دوازده ساعت باشد، ثلث آن میشود چهار ساعت. یعنی چهار ساعت بعد از غروب آفتاب، هنوز سفیدی هست؟! شما میفرمایید در چهار درجه ذهاب حمرة شده است. مرحوم کلینی میفرمایند: من بعد از ذهاب، یک نماز مغربِ معمولی با نافلهاش که میخوانم، سقوط شفق شده است. از چهار درجه تا پانزده درجه، میشود یازده درجه.
شاگرد: ده و نیم درجه؛ چون احتیاط میکنند.
استاد: ده درجه. پانزده درجه، یک ساعت سیر شمس است.
شاگرد: در فصلهای مختلف فرق میکند. از پنج دقیقه شروع میشود تا هشت دقیقه.
استاد: بله؛ چون قوسی که شمس دارد، فرق میکند. منظور ما این است که اگر قوس ارتفاع بزنیم، ده درجه زیر افق برود. ولی گاهی خورشید، اُریب میرود، طول میکشد تا برسد به ده درجۀ قوس ارتفاع.
شاگرد: زمستانها به فرمایش شما بیشتر طول میکشد، تابستانها کمتر. ولی در این مدار حدود سی و پنج درجهای که ما هستیم، هر درجهای بین پنج تا هشت دقیقه هست. اگر اینطور باشد، بین ذهاب حمرۀ مشرقیه تا سقوط شفق، بین پنجاه تا هشتاد دقیقه طول میکشد.
استاد: خیلی میشود. ظاهراً این به معنای آن شفقی که ما میگوییم، نیست.
شاگرد: صریحاً پرسیدم که علما این را میفرمایند، گفتند این به عرضهای جغرافیایی ما نمیخورد. گفتند اگر در استوا بود، کمتر هم میشود، ولی در عرضهای ما چنین چیزی نمیشود. مگر اینکه به فرمایش شما، شفق را چیز دیگری بدانیم.
استاد: ظاهراً مباحثۀ ما میرسد به آنجا که میگویند معلم از شاگردان میپرسد: اسب چند تا دندان دارد؟ هر کدام از شاگردان دلیل میآوردند.
شاگرد: استدلال فلسفی میکردند برای تعداد دندانهای اسب.
استاد: بله؛ همینطور بوده است. بعد از مدتی معلم میگوید هر چیزی راهی دارد، راه اینکه بدانیم اسب چند تا دندان دارد، این است که برویم و دندانهای آن را بشماریم. حالا هم ظاهراً باید ولو یک روز هم باشد، انسان برود و مترصد بشود و ببیند که اگر رفتنِ سرخی طرف مغرب از نیم ساعت و چهل دقیقه رد شد، خُب، این کلام جا دارد. ولی اگر اصل سرخی زودتر سقوط کرد، که یک شواهدی هم دارد، آن وقت میدانیم که آن جوابی که به شما دادند، در ضوابط علمی، اسم یک چیز دیگری را شفق گذاشتهاند. آن صفرة را، آن بیاض را، آنها را شفق میگویند. کما اینکه در اصطلاحات هیئت عمومیِ غیر مسلمانها، همینها را دارند. میگفتند شفق نجومی، شفق دریایی (ملّاحی) و شفق شهری. در دریا یکطور، اینجا طور دیگر. منظور اینکه کلمۀ شفق و سقوط شفق، با آنکه ما در فقه میگوییم، نباید مخلوط بشود. ما که میگوییم شفق، یعنی حمرۀ مغربیه. حمرۀ مغربیه کاملاً روشن است. رنگ چهرهای یا صورتی دارد. کاملاً معلوم است. همینکه این طرف است، میآید آن طرف، بعداً هم محو میشود.
از شواهد این مطلب این است که چطور این سرخی با یک سِیْر خورشید که شروع میکند و تا وسط آسمان میآید، چهار درجه را در یک ربع طی میکند، بعد که میآید این طرف، آن نصف قرص را که میخواهد برود، میشود پنجاه دقیقه؟! چه فرقی میکند؟ این سرخی از اینجا [مشرق] تا اینجا [زوال از بالای سر] را یک ربع طی میکند، بعد از اینجا که میخواهد برود تا پایین [به طرف مغرب]، سِیْر میایستد، نمیرود. سِیْر شمس که فرقی نکرده است، سرخی هم همین سرخی است.
شاگرد: از خود مغرب میخواهد پایین برود.
استاد: میدانم. یعنی از آن بالای مغرب که تشکیل شده است – بعد از ذهاب طرف مشرق – دارد پایین میرود.
شاگرد: یعنی در افق ما دیگر دیده نشود.
استاد: بسیار خوب. از آن پایین افق مشرق که دیده شد – چون با استتار همراه است – ، از آنجا که تشکیل شد، تا آن وقتی که نود درجه بیاید و از سر ما رد بشود، میگویید یک ربع زمان میبرد. اما میگویید از این طرف که تشکیل شد، تا بخواهد برسد به پایین افق و زیر افق برود، پنجاه دقیقه زمان میبرد.
شاگرد: به فرمایش شما از زیر افق تا طرف صبح هم همینطور است. از هجده درجه، نور آن دیده میشود.
استاد: از هجده درجه، خیط ابیض دیده میشود. خیط ابیض، اصلاً به چشم نمیآید. باید ظلمات محض باشد تا بتواند خیط ابیض را ببیند.
شاگرد: ولی بالأخره برای اینکه نور آن محو بشود و کل نور دیگر در افق دیده نشود، باید هجده درجه پایین برود.
شاگرد 2: محو بشود یا قرمزی …
استاد: صحبت حمرة است. خورشید خیلی نزدیک افق میآید تا حمرۀ مشرقیۀ طرف صبح پیدا میشود.
شاگرد 2: البته شما صبح را از فجر تا طلوع حساب میکنید.
استاد: همین را عرض میکنم. الآن هم که دوباره شفق را میگویید، در طرف مغرب هم مقصود از شفق یک چیزی غیر از این حمرهای است که میگوییم. مقصود از شفق، زردی است یا سفیدی است. باید ببینند ناظر به کدامش است که گفتند باید پانزده درجه زیر افق برود. پانزده درجه زیر افق برود، دیگر حسابی هوا تاریک است. شاید بیاض منظور آنهاست. سر پانزده درجه، بیاض میماند و سر هجده درجه بیاض هم محو میشود. بیاضی که شهید در لمعه فرمودند.
شاگرد: در شهرها به دلیل غبار و آلودگی و … بد دیده میشود، در بیابان خیلی بهتر دیده میشود.
برو به 0:09:49
استاد: بله؛ ولی خود حمرة از بس پر رنگ است – حمرۀ مشرقیة هم اینطور است – غالباً به چشم میآید، مگر اینکه ابر باشد. ما که داریم خدشه میکنیم، از حیث اعتبار زمانی است. از چیزهایی که سؤال آن مکرر خوب است [مطرح شود] این است که شفق به معنای حمرۀ مغربیة، در قبال صفرة و بیاض و یک ساعت و نیمی که مجموعاً بیشتر نمیشود، این حمرة چه زمانی سقوط میکند؟ البته در روایاتی هم که سقوط شفق دارد، شاید در آنها بیاید که چقدر از شب میشود. شاید یک چیزی هست که الآن ما توجه نداریم و یک مقارنهای میکنیم که آن مقارنه بیجا است.
شاگرد: سقوط شفق اوّل وقت عشاء میشود؟
استاد: بله و پایان وقت نماز مغرب.
«و نحن لا نرى لهذا الشرح هنا محلا بعد وضوح الغروب مصداقاً و مفهوماً؛ و أنّه ينحصر الحمل في أخبار الزوال على الاحتياط في موارد الحاجة و الجهل لمانع و على الاستحباب، و لذا عبّر بعض من تقدّم بأنّه ينبغي التأخير إلى الزوال»[1].
«و نحن لا نرى لهذا الشرح هنا محلا بعد وضوح الغروب مصداقاً و مفهوماً؛ و أنّه ينحصر الحمل في أخبار الزوال»؛ زوال حمرة، «على الاحتياط في موارد الحاجة و الجهل لمانع»؛ اخبار زوال برای این است که وقتی جاهل هستی، به این مراجعه کن. علامت خیلی خوبی است. «و على الاستحباب»؛ یعنی اصل «مسّوا قلیلاً»، که فرمایش ایشان این بود که لسان دلیل تابِ استحباب را دارد، نه تاب اماریت و احتیاط را.
شاگرد: «مسّوا» بود یا «من شرق الارض و غربها»؟
استاد: هر دو تا. میفرمایند: «و لذا عبّر بعض من تقدّم»؛ یعنی علمایی که قائل به زوال حمرة بودند «بأنّه ينبغي التأخير»؛ در لسان فتاویٰ «ینبغی التأخیر» بود. «ینبغی» یعنی افضل این است، مستحب است. نه اینکه اوّل وقت مغرب آن است. «و لذا عبّر بعض من تقدّم بأنّه ينبغي التأخير إلى الزوال»؛ «بعض من تقدّم» در صفحهی پنجاه و هشت بود: «و عن الكافي و جماعة ممّن تأخّر أنّه ينبغي التأخير إلى ذهاب الحمرة من ربع الفلك»، که اگر یادتان باشد، عبارت کشف اللثام بود. آنجا صحبت شد راجع به این عبارت که کشف اللثام اینطور تعبیری داشتند. نقل قول که کرده بودند، آنها فرموده بودند: «ینبغی التأخیر».
شاگرد: با فرمایش سید [یزدی] در عروة یکی میشود؟
استاد: سید که گفتند مغرب؛ فتوا دادند.
شاگرد: ولی گفتند که از ربع فلک بگذرد.
استاد: «ينبغي التأخير إلى ذهاب الحمرة من ربع الفلك المشرقي، أي ذهابها من الأُفق إلى أن تجاوز سمت الرأس»[2]؛ تجاوز الحمرة سمت الرأس.
شاگرد: مرحوم سید محمد کاظم یک چیزی گفته است که این ممکن است قول ثالث باشد و کسی نگفته است.
استاد: مرحوم سید داشتند یا مرحوم آقای خویی؟
شاگرد: آقای خویی گفتند کسی فتوا نمیدهد. ولی مرحوم سید گفتند که احتیاط این است که بگذارد از ربع فلک بگذرد.
استاد: کلّ آن؟ علاوۀ بر سمت الرأس؟
شاگرد: ربع فلک مگر همان سمت الرأس نمیشود؟
استاد: خیر؛ آنهایی که گفتند اینطور گفتند که گذشتن از تمام ربع فلک نسبت به رد شدن از بالای سر، بیشتر زمان میبرد. عبارت مرحوم سید این بود: «و يعرف المغرب بذهاب الحمرة المشرقيّة عن سمت الرأس»، آن و الاحوط ندبی بود. «و الأحوط زوالها من تمام ربع الفلك من طرف المشرق»[3].
شاگرد: مگر یک سمت الرأس نیست؟ ایشان فرمودند از سمت الرأس بگذرد، بعد فرمودند احتیاط این است که از کل ربع فلک بگذرد. مگر ربع فلک همان سمت الرأس نیست؟
استاد: خیر؛ عدهای میگویند تحدّب أرض سبب میشود که سایۀ زمین میافتد … حمرة هم که بالا میآید، سایۀ زمین است و لذا از بالای سر ما، زودتر زوال حمرة میشود، اما از دو طرف زمین که تحدب ندارد، نور خورشید رد میشود و میافتد در گوشههای مشرق. حمرة از تمام ربع مشرق نرفته است، از بالای سر رفته است، ولی هنوز در پایینهای ربع مشرق هست. لذا میگویند احوط این است که علاوه بر بالای سر، از تمام یک چهارم ربع فلک بگذرد.
شاگرد:یعنی از طرف مشرق آمده است و از بالای سر رد شده است، اما در بخشی از طرف مشرق هنوز هست؟
استاد: بله؛ در پایین مشرق هنوز هست.
شاگرد: مگر از پایین کمکم بالا نمیآید؟
استاد: بله؛ اما وقتی بالا میآید، تحدب زمین باعث میشود که از آن بالا زود رد میشود؛ چون برآمده است، اما کنارهها که برآمده نیست، نور در آنجا میافتد. مثلاً اینجا نقطۀ جنوب است، سرخی آمده از بالای سر رد شده است – از وسط نصف النهار – اما از نقطۀ جنوب به طرف مشرق که نگاه کنید، کنارش قرمزی هست. تصور علمی آن، یک مقدار برای من سخت است که آیا اینطور هست یا نیست، ولی اینطور گفتهاند. این مطلب از آنهایی است که باید برویم و خودمان نگاه کنیم.
شاگرد: این «ینبغی» همین است یا غیر از این است؟
استاد: در کشف اللثام سمت الرأس را تصریح کرده است. کشف اللثام به مرحوم کلینی نسبت داده است[4] و مفتاح الکرامة هم از ایشان نقل کرده است[5].
«و عن الكافي و جماعة ممّن تأخّر أنّه ينبغي التأخير إلى ذهاب الحمرة من ربع الفلك الشرقي ، أي ذهابها من الأُفق إلى أن تُجاوز سمت الرأس»[6]. ایشان [آیت الله بهجت] که نقل کردهاند، تصریح به این است که «تجاوز سمت الرأس»، نه ذهاب از تمام ربع فلک. کلمۀ ربع فلک را برده است اما …
شاگرد: چون دو تا پهلوست، از بالای سر رد نمیشود.
استاد: اصلاً اینطور نیست، به خاطر تحدّب زمین نیست. به خاطر سایه و اینها نیست. زمین چون کره است، یک حالت تحدّب به آن دادهاند. نمیدانم عملاً اینطور هست یا نیست.
شاگرد: بر فرض که اینطور باشد، به خاطر پهلوها از بالای سر رد نمیشود که میگویند تجاوز سمت الرأس.
استاد: اینطور که در ذهن من است، خود حمرۀ مشرقیة که بالا میآید، یک خط تشکیل شدۀ صد و هشتاد درجۀ تمام مشرق نیست. مثل یک هلالی است که کمتر از صد و هشتاد درجه است. مجموع حمرۀ مشرقیة، مثلا فرض بگیرید صد و بیست درجه است. که اگر مرکزش را آن مقابل قرار بدهیم، صد و بیست درجه، یک قوسی تشکیل میدهد و حمرة بالا میآید. از نود درجه بیشتر است، ولی صد و هشتاد درجه نیست که بگوییم از بالای سر رد شده است ولی دو طرف مشرق باقی است.
باید نگاه کنیم؛ تا وقتی نگاه نکردهایم، هر چه بگوییم، صرف یک اعتبار ذهنی است که در این مسائل میزان نیست. متخصصین فن اگر یک مقدار اعتبار به خرج بدهند، در اینها اشتباه میکنند؛ به خاطر اینکه سر و کار ما اینجا صرفاً با یک هندسه و با یک کره کشیدن نیست. سر و کار ما با نور است و انعکاسات و عجائبی که در فضا وجود دارد و چیزهایی که ما اصلاً حدس آن را نمیزنیم که دخیل باشد. پس «ینبغی التأخیری» که الآن فرمودند، برای اینجا بود.
برو به 0:19:46
«و لذا عبّر بعض من تقدّم»؛ که کاشف اللثام بودند به نقل از دیگران، «بأنّه ينبغي التأخير إلى الزوال»؛ که این مشعر به استحباب است.
شاگرد: چون از سمت الرأس است میگویند استحباب است که از سمت الرأس باشد، نه اصل اعتبار زوال.
استاد: یعنی اصل زوال هست … یعنی همان تقییدی که شیخ انصاری فرمودند؟
شاگرد: همان فرمایشی که خود حاج آقا در صفحۀ قبل داشتند که بنابراین که ذهابی بشویم …
استاد: تقیید نیست، افضل در افضل است. شیخ انصاری تقیید گرفتند. آنها مطلوب در مطلوب، یا مطلوب در عزیمت گرفتند. اگر استتاری بشویم، میشود افضل در افضل بنابر استحباب و اگر ذهابی بشویم، میشود افضل در عزیمت. اصل ذهاب، عزیمت است، باید صبر کند، اما افضل این است که بعد از ذهاب چند لحظهی دیگر هم صبر کند تا سرخی از بالای سر هم تجاوز کند.
شاگرد: باید قائل داشته باشد. دو قول که در شیعه بیشتر نیست. قول ذهاب یک قول است، حمل مطلق بر مقید یا هر چیز دیگری که میشود.
استاد: آن قول همین قول است با یک توضیح، با یک قید اضافهای.
شاگرد: این را باید گفته باشند. باید قائل باشند که ذهاب کافی است، ولی خوب است صبر کنید. ولی اگر قائل باشند که باید از بالای سر بگذرد …
استاد: اگر تصریح کرده باشند که حرف شماست. یعنی صریحاً گفته باشند: «ذهاب الحمرة من دون أن تجاوز سمت الرأس». این فرمایش شما میشود، یعنی دو قول میشود. اما یک وقتی است که گفتهاند: «ذهاب الحمرة»، و نمیدانیم منظورشان چیست.
شاگرد: مثلاً «فی اصحابنا» که شیخ طوسی فرمودند، مگر همین نبود؟
استاد: خیر؛ تصریح نبود: «و فی اصحابنا من یراعی زوال الحمرة من ناحیة المشرق»[7].
شاگرد: عبارت کافی را که میخواندیم، ظاهراً مرحوم کلینی «ینبغی» را به معنای استحباب نمیبینند. از ریخت کلام ایشان پیداست که گویی به نحو عزیمتی میدانند که حمرة طرف قبله بیاید.
استاد: خیر؛ کلمۀ علامت داشتند.
شاگرد: ولی علامت استحبابی نبود.
استاد: بله؛ استحباب هم نبود. فرمودند: «لأنّ الشفق هو الحمرة و ليس بين غيبوبة الشمس و بين غيبوبة الشفق إلا شيء يسير»[8]، این هم از شواهد بحث امروز ماست. یک ساعت را میگویند «شیء یسیر»؟ معلوم میشود خودشان از اوّل که شروع میکنند … «و ليس بين غيبوبة الشمس و بين غيبوبة الشفق إلا شيء يسير». یک کسی میگوید که اگر استتار حساب کنید، شیء غیر یسیر. ایشان میگویند استتار نگیر، بعد از زوال از سمت الرأس، شیء یسیر. یعنی همین یک ربع را میبینند اگر اضافه کنیم، آن وقت دیگر «یسیر» نیست، و حال آنکه شما میگویید همین یک ربع را هم که برمیداریم، باز هم پنجاه دقیقه هنوز هست. پنجاه دقیقه میشود: «شیءٌ یسیر»؟! به ذهن دور میآید. بعد میفرمایند: «و ذلك أن علامة غيبوبة الشمس بلوغ الحمرة القبلة و ليس بين بلوغ الحمرة القبلة و بين غيبوبتها إلا قدر ما يصلي الإنسان صلاة المغرب و نوافلها».
شاگرد: پس میشود به عهدۀ ایشان گذاشت که ایشان سمت الرأسی بودند. اینرا علامت عزیمتی میدانستند. یا اگر مورد جهل بوده است، میگفتند علامتش این است که باید از سمت الرأس بگذرد.
استاد: بگوییم کلام ایشان ظهور دارد در اینکه عزیمتی است. دیگران هم اینطور فهمیدند و به ایشان هم نسبت دادهاند. اما واقعاً چنین ظهوری دارد؟ ایشان فقط میخواهد روایت ضیّق را توجیه کند. چرا ضیّق است؟ میگویند اوّلاً غیبوبت شمس تا آن. میگوییم غیبوبت فاصله دارد[9]. میگویند غیبوبتی که افضل است نماز بخوانند. چه زمانی افضل است نماز مغرب را بخوانید؟ بعد از اینکه زوال بشود. پس از وقت فضیلت آن تا سقوط شفق، یک نماز بیشتر نمیشود خواند. روایت هم فرمود ضیّق، پس درست است. منافاتی ندارد، ایشان میخواهد روایت را توضیح بدهد، میرود سراغ وقت مغرب، اما نه وقت عزیمتی. اینرا از کجا در میآوریم؟ ظهور نیست، ولی نسبت دادند.
شاگرد: طبق نسبتی که مشهور دادند، مرحوم کلینی قائل به تجاوز است.
استاد: «و ذلك أن علامة غيبوبة الشمس» زوال الحمرة نیست. سریعاً میگویند علامت آن، «بلوغ الحمرة القبلة» است. که دقیقاً یعنی تجاوز از سمت الرأس.
البته این را هم نمیدانم که در کلمات بود یا نه. این هم نکتهای است که اگر وقتی حمرة از سمت الرأس رد شد، هنوز دو طرف پایین مشرق قرمز باشد، این عبارت مرحوم کلینی همان احوط سید میشود؛ که یعنی حمرة گاهی است که از بالای سر رفته است، اما هنوز به نقطۀ قبله نرسیده است. چرا نرسیده است؟ به خاطر اینکه نقطۀ قبله، نقطۀ جنوب است و فرض گرفتیم که حمرة اوّل از بالای سر میرود، ولی هنوز زوایای حمرة در طرف مشرق هست. از تمام ربع فلک مشرقی، زوال حمرة نشده است. یعنی هنوز حمرة به نقطة القبلة که نقطة الجنوب است در نظر مرحوم کلینی، نرسیده است.
شاگرد: یعنی در کلام مرحوم کلینی قبله، سمت الرأس نیست.
استاد: اسم سمت الرأس را نیاوردهاند. تضعیف این احتمال به این است که چون میدانیم نظر مرحوم کلینی به مرسل ابن ابی عمیر است و مرسل ابن ابی عمیر هر دو را دارد. فرمودند رو به قبله بایست، اما از قمة الرأسِ تو تجاوز کند. اتفاقا این روایت شاید شاهد بر این است که فرقی نکند. رو به قبله بایست که نقطۀ جنوب است، ولی از قمة الرأس برود: «أن تقوم بحذاء القبلة و تتفقد الحمرة التي ترتفع من المشرق فإذا جازت قمة الرأس إلى ناحية المغرب فقد وجب الإفطار»[10]. علی أیّ حال، تعبیر ایشان «علامة غیبوبة الشمس» بود. این علامت، عزیمتِ در شروع است یا نه؟ خیال میکنیم ظهوری در عبارت نیست. ولی تلقی از عبارت ایشان همین بوده است، و لذا مشهور را به ایشان نسبت میدهند به عنوان اینکه ایشان ذهابی هستند.
«و قد ذكرنا أنّ اختلاف التعبير بالزوال و رؤية نجم أو ثلاثة و التمسية قليلاً من شواهد الاستحباب»[11].
میفرمایند: «و قد ذكرنا أنّ اختلاف التعبير بالزوال»؛ یک، «و رؤية نجم»؛ دو، «أو ثلاثة»؛ ثلاثة أنجم، سه، «و التسمیة قلیلاً»؛ که «مسّوا قلیلاً»، «من شواهد الاستحباب»؛ قبلاً فرمودند که شارع کار وجوبی را چند جور تعبیر نمیفرماید که حالت اضطراب در مراد باشد و مردم سرگردان بشوند. اما وقتی مستحب است، مانعی ندارد. امر غیر وجوبی است، تعبیرات مختلف میآید برای اینکه مَداخلی باشد، شواهدی باشد، ادلۀ متفاوتهای باشد برای یک امر مستحب.
شاگرد: اگر مستحبی شد، اگر مراتب فضل باشد، قابل تصور است که شارع تعابیر مختلف بفرماید. اما اگر یک استحباب است …
استاد: خیر؛ مبنای آن استحباب اگر احتیاط باشد، یقین باشد، پرهیز دادن مکلف از اشتباهات باشد …
شاگرد: استحباب که مقابل احتیاط بود. گفتیم یا احتیاط، یا استحباب.
استاد: مبنای استحباب چه بود؟ تمام بلاد مجاوره هم …
شاگرد: یعنی قائل باشیم که هر چه دیرتر بخواند بهتر باشد؟
شاگرد ۲: خیر. مبنای آن احتیاط است.
شاگرد: احتیاط را که کنار گذاشتیم، فقط بر مبنای استحباب.
شاگرد ۲: چرا باید کنار بگذاریم؟
شاگرد: اگر خود استحباب، استحبابهای متعدد است، خوب است که شارع مثلاً به چهار بیان بفرماید. یا باید اینطور تصور کنیم که برای هر کدام از مکلّفین، این چهارتا به یک چیز اشاره داشتند؛ که اگر اینطور باشد، با وجوب هم سازگار است.
استاد: اگر این روایتها را استحبابی معنا کنیم، میگوییم مستحب است کمی صبر کنید. میگویید نمیشود، کمی صبر کنید یعنی چه؟ میگوییم چرا نمیشود؟ مستحب است کمی صبر کنیم. آیا این چندتا مستحب است؟ چندتا نیست، یک مستحب است. مستحب است کمی صبر کنید. اینطور نیست که شما بگویید یا یک استحباب است، که اینها دوباره معارض میشوند. یا چندتا استحباب است که باز هم معارض میشوند. خیر، یک استحبابِ ذو مراتب است. پشتوانهاش احتیاط است، خُب، احتیاط هم حدی دارد. در این محدودهای که هنوز احتمال خطا هست، اشدّ استحباباً است که شما صبر کنید.
برو به 0:29:59
شاگرد: تعلیلِ «فإن المشرق تغیب عندکم»، آنرا از استحباب خارج میکند. آنکه به نظر قاصر بنده میرسد واضح است که تقیه است. ولی خُب، حالا کسی که تقیه را قبول نمیکند مثل حاج آقا، میگویند جهت صدور واضح است. در این صورت نمیشود بگوییم استحباب، این روایتِ احتیاط است. چرا؟ به خاطر تحلیل آن. غیبوبت نزد شما با غیبوبت نزد ما فرق دارد. این استحباب نیست. در واقع شارع میخواهد بفرماید اصل وقت را باید درک کنید. منتها سؤال این است که پس چرا «مسّوا»؟ «مسّوا» که یک چیز مشخصی نیست.
استاد: وقتی حضرت میفرمایند شمس نزد شما غائب شده است، اما نزد ما غائب نشده است، در روایت دیگر هم میگویند میزان خودت هستی، نه بلد دیگر که ما هستیم، معنای آن چه میشود؟ یعنی بهتر این است که صبر کنی تا خورشید از بلاد مجاور خودت هم غروب کند. حاج آقا هم اینطور حمل کردند.
شاگرد: بهتر نیست، بلکه لازم است.
استاد: لازم است صبر کنید؟
شاگرد: این «فإنّ»، این تعلیل نشان میدهد که ممکن است نماز را در روز روشن بخوانید.
شاگرد ۲: براساس یک تفسیری که شما میکنید، این است.
شاگرد: میخواهم بگویم تعلیل، احتیاط را میرساند. تعلیل استحباب را رد میکند. عرض من این است.
شاگرد ۲: خیر؛ بر اساس یک تفسیر، این است.
استاد: شما تعارض را حل نمیکنید. همۀ حق را به یک روایت میدهید. یک روایت میگوید میزان مشرقِ خودت است. «اذا وجبت الشمس عنّا»[12]. در یک روایت میگویند: نه، «تغیب من عندکم»[13]. خود روایت میفرماید: «تغیب»، نزد شما غروب کرده است، نزد ما که غروب نکرده است. آن وقت شما میفرمایید عزیمت است، حتماً باید صبر کنید تا نزد دیگران هم غائب بشود.
شاگرد: اگر بخواهیم استحباب معنا کنیم، تعلیل اینجا چه فایدهای دارد؟
استاد: در استحباب شرعی تعلیل این است که وقتی نزد خودت غائب شد، بهصورت عزیمت نماز مغرب شد. اما بهتر این است که صبر کنید تا خورشید از کل منطقهی جغرافیایی شما که کانّه همهی شما در آن یک بقاع واحدة حساب میشوید، غروب کند. اینطور نباشد که تو نمازت را بخوانی و حال آنکه هنوز عدهای هستند که خیلی دور از شما نیستند، ولی نمیتوانند بخوانند. این استحباب میشود، مانعی هم ندارد. ولی شما با تفسیرتان که عزیمت میگیرید، روایتِ «علیک مشرقک»[14] را کنار میگذارید، هیچ معنایی به آن نمیدهید. میگویید تمام حق برای روایتِ «تغیب من عندکم» است.
شاگرد 2: فرمایش ایشان مبتنی بر این کبرای کلی است که «شمس تغیب من عندکم و لم یغب عندنا» نمیشود نماز خواند. اگر این کبرای کلی پذیرفته بشود …
شاگرد: آن وقت میشود احتیاط، استحباب نمیشود.
استاد: باز هم صبغۀ احتیاط اینجا نیست. احتیاط برای این است که موضوع برای من محرز نیست. حضرت میفرمایند خیر، موضوع برای تو محرز است، ولی بهتر این است که مراعاتِ بلاد متقاربه را بکنی. این بهتر است، احتیاط نیست. این استحبابِ محضِ شرعی است. اما احتیاط آن است که اصل موضوع شرعی برای من این است که شمس از بلد خودم غروب کند. شاید اشتباه کرده باشم و بخواهم مطمئن شوم که شمس در بلد خود من غروب کرده است، این میشود احتیاط.
شاگرد 2: گویا ایشان [شاگرد 1] «عندنا اهلالبیت» معنا میکنند که نزد شما غائب شده است اما ما میگوییم که غائب نشده است.
استاد: منظور شما [شاگرد 1] این است؟
شاگرد: خیر، میخواهم بگویم آن تعلیل هم یک نحو تقیه است. در واقع فقط به مکلف میگویند صبر کن. به تعبیر شما اینها همه تعمیه است به فرمایش شما.
استاد: اگر تقیه است، وقتی میگویند یک مقدار صبر کن، او خودش میفهمد که حمرۀ مشرقیة منظور است؟
شاگرد: میفهمد که استتار نیست. میفهمد که مثل سنیها نباید نماز خواند. حالا باید از شیعیان بپرسد که باید چه کار بکند.
شاگرد 2: یا اینکه روایات دیگر، نزد او حاضر بوده است.
استاد: اگر حاضر بوده است، تعلیل نیاز نبود.
شاگرد ۲: ایشان میگوید تعلیل را برای تعمیه آوردند. «قلیلاً» و «مسّوا» را زدند به تعمیهای که مقدمۀ تقیه است.
استاد: روایت امام باقر سلام اللّه علیه که «اذا ذهبت الحمرة فقد غابت الشمس من شرق الارض و غربها»[15]، آن هم تعمیه است؟
شاگرد ۲: میتوانند جواب بدهند که حضرت اصلاً در صدد تعیین وقت نبودند. خواستند بفرمایند که مثلاً این اتفاق که افتاده است، آن اتفاق هم میافتد. این تعبیر، تعبیر شرعی نیست. میخواهند یک چیزی را طرف یاد بگیرد.
استاد: بدون اینکه به وقت نماز مغرب مربوط باشد.
شاگرد ۲: بله؛ اگر بخواهند روایات را توجیه بکنند، میتوانند. منتها عرض ما این بود که …
شاگرد: به خصوص با آن روایت دیگری که میفرمایند «مطل»[16]، این خیلی نزدیک میشود با معنای اطلال. هر بار که این روایات خوانده میشود، فکر میکنم اگر مولا در مقام بیان واقع امر بوده است، اینها کأنّ این را نمیرساند و حل نمیشود. در نزد استاد، عکس این است، یعنی همهی این روایات با هم صاف میشوند و حل میشوند. من هی احساس میکنم یک جایی انگار گیر پیدا میکند. آن وقت، دوباره تقیه در ذهنم زنده میشود.
استاد: در مغرب همین اختلاف هست، بین فقها این برداشتِ متفاوت و دو قول بوده است. اما در زوال، همان ابتدا که بحث زوال و نماز ظهر شروع شد، عرض کردم که ما در بحث نماز، ظهر از حیث فتوا و اینکه آخر کار چه باید بگوییم، مشکل نداریم؛ چون همه میگفتند نماز ظهر با زوال شروع میشود. همانجا عرض کردم ولو از حیث خروجیِ بحث و فتوا واضح است، ولی فضای بحثِ نماز ظهر و جمع بین روایات ذراع، یکی از پرفایدهترین بحثهای فقه است.
شاگرد 2: یکی از فایدههای آن همینجاست.
استاد: بله.
شاگرد 2: و بلکه آنجا جمع بین روایات سختتر هم بود.
استاد: سختتر بود، یعنی ما دلمان جمع بود و میدانستیم که برای ما جا افتاده که زوال است. یعنی از نظر عملی و فتاوا مشکل نداریم. ولی در فضای بحث چطور باید این روایات را جمع کنیم؟ لذا عرض میکردم لسان روایات وقت نماز ظهر برای کسی که میخواهد در فقه کار بکند، خیلی به او تدرّب و تجربه میدهد. در جایی که مطمئن هستی که وقت ظهر، ذراع نیست، اینرا دیگر میدانی و شک نداری که زوال است، پس به جای اینکه تعارض درست کنی، میفهمی که چرا این روایات ذراع را اینطور گفتهاند.
شاگرد 2: به خصوص وقتی آنجا حضرات معصومین علیهم السلام نقلِ فعل جدشان صلی اللّه علیه و آله و سلّم را میفرمودند، وقتِ ذراع بود.
استاد: درست برعکس اینجا بود. با اینکه برعکس اینجا بود، اما مطلب واضح بود. همه هم هیچ مشکلی ندارند. اوّل ظهر چه وقتی است؟ زوال. هیچکس نمیگوید ساعت یک بعد از ظهر است. اصلاً شبهه ندارند. ولی از نظر فنی سنگین بود. متعدد میگفتند: «کانّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلّم اذا کان الفیء ذراعاً صلّی الظهر»[17] و لذا عدهای از محدثین میگویند ما شاخص میگذاشتیم، میدانستیم زوال شده است ولی صبر میکردیم تا ذراع بشود.
شاگرد: آن چیزی که اصلاً بین شیعه مرسوم بوده است، اصحاب هم، همه دنبال آن بودند …
استاد: اما الآن جا گرفته است. اینکه شما میگویید من میبینم مولا اگر این را میخواهد بگوید، نمیشود جفت و جور بشود، عملاً میبینیم در وقت نماز ظهر فرمودند، فعلاً هم از نظر عملی این روایات مشکل فتوایی برای ما ندارند، دو قول هم نیست، ولی از نظر جمع کردن خود روایات مشکل علمی مثل همین که شما میگویید، داریم. اما بعد از اینکه حل کردیم به این نحو که ولو لسان این است، اما این لسان جمع میشود با نافله، یکی شارح دیگری است، و … آنهایی که مفصل صحبت شد، میبینیم میشود که خود لسان روایات در فقه الحدیثی که با عموم مردم در مواقع مختلف، مطالب مختلفی را میگفتند، اینچنین باشد.
برو به 0:39:57
چند سال پیش هم که مباحثۀ رؤیت هلال داشتیم، آنجا هم برخورد کرده بودیم. بعضی از رفقایی که با آنها مباحثه میکردیم میگفتند اینکه تو میگویی را نمیشود به روایت چسباند و حال آنکه برای من واضح بود که در جمع کردن روایات، اعمال قرائن لبیهای نیاز مسلم است و الا بدون آن نمیشود و مدام باید بگوییم تهافت دارد. بگوییم تعارض است و یکی را کنار بگذاریم. البته من در باب تعادل و تراجیح عرض کردم که مولا بر مکلفین سخت نگرفته است. مولا فرموده است اگر تعارض دیدی، من به تو سخت نمیگیرم که حتماً باید جمع کنی و …، بلکه مخیری. به خاطر اینکه میبینیم امر صعب است. اما واقعیت مطلب چیست؟ در باب رؤیت هلال تعارض است؟ خیر، تعارض نیست. ما باید آن چیزهایی را که ضمیمۀ کار است، اعمال کنیم و مقصود را بفهمیم. الآن هم که حاج آقا مدام تکرار میکنند، قرائنی پیدا کنیم از مجموعۀ اینها، که بدون اینکه محتاج به مسألۀ تقیه باشیم، روایات سر برسد.
شاگرد: اشاره شد به روایت نجم و ثلاثة انجم، دوتا روایت که این ملاک بودنِ نجم را نفی میکند، قابل جمع هست با آن روایات؟
استاد: روایت را بخوانید. اشتباک نجوم نباشد که برای خطابیه است.
شاگرد: خیر. «عن الصباح بن سيابة و أبي أسامة قالا سألوا الشيخ علیه السلام عن المغرب فقال بعضهم جعلني اللّه فداك ننتظر حتى يطلع كوكب فقال خطابية إن جبرئيل نزل بها على محمد صلّی اللّه علیه و آله حين سقط القرص»[18]. حدیث دوم: «عن زرارة عن أبي عبد الله علیه السلام في حديث قال: أما أبو الخطاب فكذب و قال إنّي أمرتُه أن لا يصلّي هو و أصحابه المغرب حتى يروا كوكب كذا يقال له القيداني و اللّه إن ذلك الكوكب ما أعرفه»[19]. به قرینۀ این دو تا روایت، میشود در صدور روایاتِ «فلما جنّ علیه اللیل»[20] و «انّی أحب ان أری کوکباً»[21] تشکیک کرد و بگوییم این دو تا، آن دو تا را نفی میکند؟
استاد: ظاهر همینطور است، صحبت کوکب است. اما روایات دیگری بود که اساس حرف خطابیه به اشتباک نجوم بود.
شاگرد 2: یک کوکب خاصی را ظاهراً میفرمایند.
استاد: شاید مثلاً کوکبِ ریزی بوده است که تا اشتباک نجوم دیده نمیشده است، این هم دیده نمیشده است. این در یک روایت بود. در آن یکی نبود.
شاگرد 2: شاید این، آن یکی را هم تفسیر بکند.
استاد: اشارهای به کوکب خاصی است که …
شاگرد 2: چون در ادامه فرمودند: «خطابیة».
شاگرد: در ادامه میفرمایند: «حین سقط القرص»، کأنّ در مقابل سقوط قرص، بحث کوکب مطرح شده است. این کوکب هم لابد کوکب خاصی نبوده است که بگوییم میرود تا اشتباک نجوم.
شاگرد ۳: مرحوم صدوق میفرمایند آن سه تا ستاره با سقوط قرص طلوع میکنند[22]. میگویند: پدرم به من گفت که آن سه تا ستاره «مع غروب الشمس» طلوع میکنند، که در روایت زرارة[23] آمده است. ولی من در ذهنم هست که مرحوم شیخ بحث همین ستاره را که میکنند، میگویند این همان اشتباک نجومی است که خطابیه میگفتند.
استاد: علی أیّ حال، از حیث احتمال تقیه هم من میبینم چیز کمی نیست که زمان شیخ طوسی اینطور نبود که بگوییم شیخ در کتابش دارد تقیه میکند. دیدید دیگر، همهی موارد را میگویند. زمانی که شیخ در بغداد فقه مینوشتند، اینطور نبود که بگوییم در حال تقیه بودند. اصلاً این فضا نبود. این خیلی مهم است، یعنی قابل جلا دادن و سؤال است برای آنهایی که طرفدار این نظر هستند، که چرا شیخ در خلاف اسمی از این تقیه نمیبرند. چرا نمیگویند که شیعه میگوید ذهاب، تا حالا هم همۀ شیعه در تقیه بودند، اما حالا دیگر میگوییم. خلاف است دیگر، شیعه میگویند ذهاب حمرة، اهلسنت میگویند استتار.
شاگرد: احتمالات خیلی بعیده ممکن است کسی بدهد، ولی خُب، احتمال عقلایی نیست.
استاد: همان احتمال را بفرمایید.
شاگرد: اینکه مثلاً بگویند در آن زمانِ خاص یک حساسیت ویژهای در جو عامة وجود داشته است، فقط هم روی همین مسئله، که شیعه را با این بخواهند بکوبند یا …
استاد: در خلاف شیخ یا در یک کتاب دیگر نبایست آن زمان اینرا منعکس کنند و بگویند ما در تقیه هستیم؟
شاگرد 2: ظاهراً مبسوط را مرحوم شیخ بعد از نهایة نوشتند. لذا معروف است که میگویند شیخ هر چه جلو رفته است، نظرشان روی احتیاط رفته است. شاید ایشان ابتداءً در نهایة …
استاد: نهایة، اینطور نیست. من در ذهنم هست که نهایة آخرین کتاب فتوایی ایشان است. نه اینکه اوّل نهایة را نوشتند، بعد از آن مبسوط را نوشتند. باید قرائنی پیدا کنیم در نهایة یا مبسوط که کدام را اول نوشتند. علی أیّ حال، این سؤال مهمی است از آنهایی که واقعاً فقهای بزرگی هستند که طرفدار ذهاب هستند و محمل تقیه را ذکر کردند. مرحوم حاج شیخ عبدالکریم یکی از مهمترین حرفهایی که قرار میدهند، احتیاط است. این سؤال هست که چرا اسمی از آن در کتاب خلاف شیخ نیست؟ اصلاً نوشتند برای اینکه فرق شیعه و سنی را بگویند، ولی اسمی از این نیست. خوب است که سؤال بشود از آنهایی که مبنایشان این است که چه جوابی برای این دارند.
شاگرد: در مورد نهایة گفتهاند: اوّلین تألیف فقهی شیخ است که در اکثر کتب فقهی شیخ نظیر الخلاف، الجمل و العقود، المبسوط، الایجاز فی الفرائض و الاقتصاد مطالبی به آن ارجاع و حواله شده است. مثلاً در مقدمۀ مبسوط میگویند: «کنت عملت علی قدیم الوقت کتاب النهایة».
استاد: بسیار خوب.
شاگرد: به نفع استتاریها است. میگویند شیخ هر چه جلو رفته است، بیشتر نظرشان روی استتار آمده است. در نهایة خیلی محکم ذهاب را تقویت کردند.
استاد: عبارت نهایة را اینجا داشتیم. «قال فی النهایة اوّل وقت صلاة المغرب عند غیبوبة الشمس علامته سقوط القرص و علامة سقوطه عدم الحمرة من ناحیة المشرق»[24].
الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
پایان
کلیدواژگان:
شیخ کلینی، شیخ طوسی، الخلاف، شفق، ذهاب حمرة، استتار قرص، ذهاب شفق، ربع فلک، سمت الرأس، زوال شمس، تقیه.
[1]. محمدتقی بهجت، بهجة الفقیه، ص ۷۳.
[2]. همان، ص 58.
[3]. محمد کاظم یزدی، العروة الوثقی (عدة من الفقهاء، جامعه مدرسين)، ج ۲، ص ۲۵۲.
[4]. فاضل هندی، کشف اللثام عن قواعد الأحکام، ج ۳، ص ۳۵ : «وينبغي التأخير إلى ذهاب الحمرة من ربع الفلك الشرقي، أي ذهابها عن الافق إلى أن يتجاوز سمت الرأس كما في الكافي للكليني».
[5]. محمدجواد بن محمد حسینی عاملی، مفتاح الکرامة في شرح قواعد العلامة (ط. القدیمة)، ج ۲، ص ۲۵.
[6]. محمدتقی بهجت، بهجة الفقیه، ص 58.
[7]. شیخ طوسی، المبسوط في فقه الإمامیة، ج ۱، ص ۷۴.
[8]. شیخ كلينى، الكافي (ط – الإسلامية)، ج 3، ص 280.
[9]. صوت جلسه در این جا واضح نیست و عبارت «فاصله دارد»، بر اساس احتمال نوشته شده است.
[10]. شیخ كلينى، الكافي (ط – الإسلامية)، ج 3، ص 280، ح 4.
[11]. محمدتقی بهجت، بهجة الفقیه، ص ۷۳.
[12]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 4، ص 179، ح 22.
[13]. همان، ج 4، ص 176، ح 13.
[14]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 4، ص 198، ح 2.
[15]. همان، ج 4، ص 172، ح 1.
[16]. همان، ج 4، ص 173، ح 3.
[17]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 4، ص 140، باب وقت الفضيلة للظهر و العصر و نافلتهما.
[18]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 4، ص 190، ح 16.
[19]. همان، ج 4، ص 193، ح 23.
[20]. همان، ج 4، ص 174، ح 6.
[21]. همان، ج 4، ص 175، ح 9.
[22]. شیخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 129.
[23]. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 10، ص 124، ح 3.
[24]. محمدتقی بهجت، بهجة الفقیه، ص 58.
دیدگاهتان را بنویسید