مدرس : استاد یزدی زید عزه
شماره جلسه: 14
موضوع: فقه
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در جلد 5 مستمسک بود، بعضی عبارات مقام اول را خواندیم، در مقام دوم که اجرای اصل بود ایشان مانحن فیه را در دو بخش فرمودند که؛ اگر قائل به این شدیم که در نماز شرط است که لباس مصلی مأکول اللحم باشد؛ اگر قائل به شرطیت حلیت اکل شدیم نمیتوانیم برائت جاری کنیم و لباس مشکوک را نباید بپوشیم، نماز باطل میشود، برائت ندارد. اگر قائل به مانعیت عدم مأکول اللحم شدیم، حرمت لحم، مانعِ برای صلاة است. اگر این طوری قائل شدیم، برائت میشود؛ اصل برائت ذمه ما از مانعیت این است. ابتداءً این طوری بیان کردند.
ما هم دیروز یک بخشی از عبارات برای مانعیت را خواندیم، از بهجة الفقیه هم خواندیم. من شبههای که ایشان اول در شرطیت گفتند را مطرح بکنم و بعد ادامه مانعیت و تقریراتش برویم.
أما الأول: فلأنه مع الشك في حل الأكل و حرمته يشك في حصول الشرط، و معه يجب الاحتياط، للعلم باشتغال الذمة به الموجب عقلا للعلم بحصول الامتثال، لما اشتهر من أن شغل الذمة اليقيني يستدعي الفراغ اليقيني نعم يختص ذلك بما لو أحرز كون اللباس حيوانياً لما عرفت من أن الظاهر من نصوص الشرطية على تقدير تماميتها كون الشرطية منوطة بما إذا كان اللباس حيوانيا، و عليه فاذا شك في كونه كذلك كانت الشرطية مشكوكة، و الأصل فيها البراءة. نعم لو قلنا بالشرطية التخييرية- بمعنى: أن الشرط إما القطن أو الكتان أو الحيواني المأكول- فمع الشك في حيوانيته و كونه من مأكول اللحم يجب الاحتياط، لقاعدة الاشتغال، لكن المبنى المذكور ضعيف.[1]
«أما الأول:» أما الاول چیست؟ یعنی اگر بگوییم که نماز مشروط است، شرط دارد، شرط باید مأکول اللحم باشد و شما باید احراز کنید و چون اشتغال یقینی است و شرط هم احرازی است برائت نمیتوانید جاری کنید. باید مطمئن باشید مأکولیت لحم حاصل است. وقتی شک دارید مطمئن نیستید به احراز شرط که مأکولیت لحم است. «أمّا الأول» که واضح است که نمیتواند برائت جاری کنید. یک توضیحی میدهند «فلأنه مع الشك في حل الأكل و حرمته يشك في حصول الشرط» شکی که در شرط باشد باید احراز کنیم، نمیشود برائت جاری کنیم «و معه يجب الاحتياط» نه اجرای برائت. «للعلم باشتغال الذمة به الموجب عقلا للعلم بحصول الامتثال، لما اشتهر من أن شغل الذمة اليقيني يستدعي الفراغ اليقيني»
«نعم يختص ذلك» آن جایی که حیوان است حالا باید احراز شرط بکنم. چون قرار شد شرطیت دو نوع باشد یا شرطیت تخییریه است یا شرطیت مشروط. اگر حیوان است علی تقدیر الحیوانیة شرطش مأکولیت است. خب حالا من نمیدانم حیوان است یا نیست. ایشان میفرمایند اگر قائل به تخییر شدید باز هم احتیاط؛ چرا؟ چون خلاصه نماز شما مشروط به یک شرطی ولو تخییرا است. شما هیچ کدام از طرفین تخییر را نمیدانید آوردید یا نه. در ماهوت دارید نماز میخوانید، از کتّان است، خوب است. از حیوان مأکول اللحم است، خوب است. از حیوان غیرمأکول اللحم است نماز باطل است و نماز شما مشروط به این بوده که این شرطیت تخییر را باید بیاورید. خب شما الان نمیدانید آوردید یا نه. شرط است مخیرا که یا غیر حیوان باشد یا حیوان مأکول اللحم باشد. لذا میفرمایند علی التخییر بنابر شرطیت نمیتوانیم شرط را بگوییم که هست.
«نعم يختص» اما در آن طرفش اگر بگوییم وقتی حیوان است، وقتی احراز حیوانیت شد، بله. اما اگر شک داریم که اساسا حیوان است یا نه، اصل حیوانیت مشکوک است ولو قائل هستیم که مأکولیت لحم شرط است؛ مأکولیت لحم شرط است اما وقتی من نمیدانم این لباس، آن شرط را دارد یا ندارد این جا لازم نکرده احتیاط بکنم. میگویم اصل این است آن چه شرط دارد در کار نیست. «نعم يختص ذلك» یعنی اجرای قاعده احتیاط «بما لو أحرز كون اللباس حيوانياً» میداند این لباس از حیوان است، دیگر جای برائت نیست و باید احتیاط کند «لما عرفت من أن الظاهر من نصوص الشرطية على تقدير تماميتها كون الشرطية منوطة بما إذا كان اللباس حيوانيا، و عليه فاذا شك في كونه كذلك كانت الشرطية مشكوكة» این نکته اساس حرف ایشان است. صلاة مشروط به این است که اگر حیوان است، مأکول باشد. خودِ این اگر، نمیدانید اگر هست یا نیست. خب وقتی اصل شرطیت مشکوک شد، نه این که شرطیت مسلّم باشد، احراز شک مشکوک باشد، اصل شرطیت مشکوک شد، میتوانیم برائت جاری بکنیم.
شاگرد: اشتغال مشکوک باشد.
استاد: بله ، بله. اصل اشتغال به این شرطیت به این نحو. حالا این جا هم یک حرف هایی هست بعدا در کلام مرحوم سید میرسیم. علی ای حال این فرمایش ایشان است «و الأصل فيها» یعنی وقتی شک در اصل الشرطیة است اقتضای آن برائت از شرطیت است. مثلا شک دارید در اصل این که صلاة مشروطِ به استقبال در حدّ خاص دقیقی هست یا نه؟ اصلا شرطش استقبال ما بین المشرق و المغرب است. میتوانید بگویید که من در اصل شرطیت شک دارم. حالا علی إن قلت و قلت هایی که معمولا در این مسائل هست.
برو به 0:05:56
«نعم لو قلنا بالشرطية التخييرية» این جا هم باز نه، دیگر. حتی در حیوانیت هم شک داشته باشیم باز اجازه نداریم برائت جاری کنیم. چرا؟ چون شک به شرطیت نداریم، شرطیت برای ما مسلم است، شرطیت تخییریه را باید احراز کنیم وقتی اصل الشرطیه قطعی است و باید در ضمن احد المخیرین احراز کنیم و با این شک ما احرازش نمیکنیم پس شرط احراز نمیشود. «نعم لو قلنا بالشرطية التخييرية – بمعنى: أن الشرط إما القطن أو الكتان أو الحيواني المأكول- فمع الشك في حيوانيته و كونه من مأكول اللحم يجب الاحتياط، لقاعدة الاشتغال» چون اصل شرطیت قطعی است. «لكن المبنى المذكور ضعيف.» که دیروز هم به این جمله ایشان این جا اشاره کردم.
و ربما يتوهم عدم وجوب الاحتياط بناء على الشرطية، بدعوى أن مقتضى تعلق الشرط بأمر خارجي هو إناطة التقييد به بوجود ذلك الخارجي قياساً على التكاليف النفسية مثل: (أكرم العالم) و نحوه، فكما أنه ظاهر في إناطة وجوب الإكرام بوجود العالم، كذلك في المقام يكون التقييد باللبس منوطاً بوجود وصف المأكول، فمع الشك فيه يكون الشك في الشرطية، و الأصل البراءة. و ضعفه ظاهر، إذ وصف المأكول إذا أخذ منوطاً به الشرطية كيف يكون موضوعاً لها؟ و ثبوت ذلك في مثل: (أكرم العالم) و (أهن الفاسق) ليس مقتضى التركيب اللغوي، بل هو مقتضى القرائن الخاصة، و لذا لا يلتزم به في مثل: (أعتق رقبة مؤمنة) نعم قد تقوم القرينة على ذلك في بعض الموارد، مثل: (أكرم العالم) و (أهن للفاسق) و (تصدق على الفقير)، و لا مجال لقياس غيره عليه و لا سيما مع امتناعه كما عرفت.[2]
«و ربما يتوهم» این جا یک شبههای مطرح میکنند.
شاگرد: «قد یستشکل» را هیچ جا توضیح ندادند.
استاد: اساسا خود لباس پوشیدن برای صلاة برای مثل مرد، شرط نیست، ساتر شرط است. آن هم نه به خاطر این است که مولا ساتر را از باب این که مثلا نقشی ایفا کند ولو علی التخییر، شرط کرده باشد، بلکه از باب این که یک رفع نقصی است. رفع نقصی است از کسی که میخواهد عریان نماز بخواند. لذا احتمالا ایشان میگویند که ادله ای که میخواهد در لباس، تخییر را برساند این تخییر خارجی است، تخییری است که عقل برای مکلف در مصادیق صلاة میآورد، نه این که مولا خودش آمده انشای شرطیت تخییریه کرده است. این شرطیت تخییریه، خلاف ظاهر ادله است، دلیل هم برای این مطلب نداریم.
شاگرد: انشای شرطیت در ضمنِ شرطیت یعنی اگر لباس حیوانی بود آن وقت شرطِ مأکولیت باشد، این را انشاء کرده است؟
استاد: بله؛ عبارت این بود؛
موثق عبد اللّه بن بكير: «سأل زرارة أبا عبد اللّه (ع) عن الصلاة في الثعالب و الفنك و السنجاب و غيره من الوبر، فأخرج كتاباً زعم أنه إملاء رسول اللّه (ص): إن الصلاة في وبر كل شيء حرام أكله فالصلاة في وبره و شعره و جلده و بوله و روثه و كل شيء منه فاسد لا تقبل تلك الصلاة حتى يصلي في غيره مما أحل اللّه تعالى أكله. ثمَّ قال: يا زرارة هذا عن رسول اللّه (ص) فاحفظ ذلك يا زرارة، فإن كان مما يؤكل لحمه فالصلاة في وبره و بوله و شعره و روثه و ألبانه و كل شيء منه جائز إذا علمت أنه ذكي قد ذكاه الذبح، و إن كان غير ذلك مما نهيت عن أكله و حرم عليك أكله فالصلاة في كل شيء منه فاسد ذكاه الذبح أو لم يذكه» [3]
«فإن کان مما یؤکل فالصلاة جائز» شرطیتی است که … عبارت اول چه بود؟ «إنّ الصلاة فی وبر کل شیء حرام أکله» سر حیوان رفت به این که أکله حرام است «فالصلاة فی وبره فاسد لاتقبل تلک الصلاة حتی یصلی فی غیره مما أحل الله تعالی أکله» این مانعی ندارد اما آن تخییریه را باید دلیل داشته باشیم که به آن …
خب حالا «ربما یتوهم» در ذهنم بود دنبالش بروم ببنیم این مثلا از شاگردان خودشان در درس بوده؟ یا این یتوهم اشاره به قول یک کسی است که مثلا نظری داده؟ از علمایی بوده که نظر دادند، این مختارشان بوده و ایشان از باب «ربما یتوهم» اشاره به قول او میکنند؟ این را الان نمیدانم. ولی علی ای حال این یک شبههای است. از نظر بحث نسبتا هم یک دقتی دارد که ایشان مطرح کردند ولو ابتداء که آدم میگوید عجیب به ذهن میآید ولی وقتی جلو میرویم میبینیم خب باید جواب داد، دقتی دارد و در جوابش هم یک دقتهایی هست که بیشتر به کاوش نیاز دارد، کاوشهایی که در بحثهای طلبگی خیلی خوب است.
«یتوهم» چیست؟ میگوید «سلّمنا» در نماز شرط است به همان نحوی که شما میگویید که باید لباس مصلی مأکول اللحم باشد حتی بنابر شرطیت ما باز هم میگوییم برائت. چرا میگویید بنابر شرطیت، اصل «صلّ» اشتغال یقینی است و برائت یقینی میخواهد؟ نه! بنابر شرطیت هم باز ما برائت میگوییم. به چه بیان؟ «ربما یتوهم عدم وجوب الاحتياط بناء على الشرطية» شرطیت ثابت شده باز هم ما میگویم نه، با این که شرطیت ثابت است، اشتغال هم یقینی است در مانحن فیه ما میتوانیم برائت جاری کنیم.
«بدعوى أن مقتضى تعلق الشرط بأمر خارجي» ایشان میگوید شرطیت دو جور است، گاهی شرط یک رفتار شماست، گاهی شرط شما یک متعلق خارجی دارد، یک وقتی میگوید «أدعُ بهذا الدعاء» خب تکلیف الهی است باید دعا بخوانیم. یک وقتی میگویند «أکرم العالم»؛ «أکرم العالم» با «اُدعُ» خیلی فرق میکند. «قم عند زمان کذا» بایست، خب بایست اما «أکرم العالم» با بایست، برو، دعا بخوان فرق میکند. «أکرم العالم» غیر از متعلق حکم وجوبی که اکرام است، یک متعلق المتعلق هم دارد که در خیلی از مسامحات الفاظ به آن موضوع میگوییم، بالدقة موضوع نیست ولی خیلی جاها گفته میشود، میگوییم وجوب اکرام موضوعش کیست؟ میگوید عالم است البته با یک نظر مسامحی.
خب ایشان میگوید پس فرق میکند. آن جایی که شرطی برای یک چیز هست و امرِ شرطی داریم اگر مولا فرموده یک کاری بکن، درست است، اصل اشتغال یقینی آمده، برای شرط انجام این امتثال امر الهی هم باید یک کاری من بکنم، آن جایی که شرط است باید بکنم، تا انجام هم ندهم، احراز نکنم که آن شرط را انجام دادم ذمه بری نمیشود. حالا نظیرش همین استقبال را فرض کنید، مولا گفته استقبال بکن، کار من مکلف است باید رو به قبله بایستم، این جا چون کارِ من است باید …
شاگرد: اناطه یک چیز دیگری نبوده.
استاد: حالا فرض میگیرم فعلا نرویم سر این که الان هم رو به کعبه کردن است مثل اکرم العالم. نه! فعلا مقصود من این است که یک کار باشد، آن کاری را که گفته انجام بده. حرف طرف دعوی این است.
اما وقتی مولا یک امرِ شرطی میآورد اما متعلق خارجی دارد، آن متعلق خارجی است که این امر را به فعلیت میآورد، اصل شرطیتش را به فعلیت میآورد، اگر شک کنم آن متعلق هست یا نیست که من نباید دنبالش بروم. مثالی برای این بحث بزنم؛ اکرم کل عالمٍ، اکرم علماء، کجا اکرم العلماء به مکلف میگوید راه بیافت، الان صبح پا شدی راه بیافت در شهر عالم پیدا بکن، اکرام بکن. میگوید؟ نمیگوید. میگوید وقتی با علم برخورد کردی، موضوع برای تو محرز شد، محقق شد، حالا إکرام کن. شرط اصل تکلیف است، وجود عالم مثل زوال شمس میماند. چطور زواال شمس، شرط اصل تکلیف صلاة است مثل استطاعت میماند که استطاعت شرط اصل تکلیف صلاة است، به خلاف مشی إلی الطریق، به خلاف وضو که آن ها شرط الواجب است. ایشان میگوید خودِ وجودِ آن متعلق در خارج شرط تکلیف است، اگر عالم هست، واجب شد. حالا به کسی رسیدم که شک میکنم عالم هست یا نیست، میگوید خب مولا قطعا گفته «أکرم العالم» اشتغال وجوب اکرام عالم بر گردن من قطعا هست، این فرد هم که شک دارم که عالم هست یا نیست، خب باید حتما اکرامش بکنم تا قطع پیدا کنم که آن اشتغال یقینی، برائت یقینی میآورد. این طوری است؟ نه دیگر! معلوم است این جا، آن جا نیست. این جا وقتی به یک عالم میرسم جای احتیاط نیست، این جا اصلا نمیدانم عالم هست یا نیست که مولا به من فرموده عالم را اکرام کن، وقتی شک در عالمیت زید دارم برائت جاری میکنم به خوبی؛ چرا؟ چون شک من در عالمیت زید و همان، شک من در اصل تکلیف همان. دنبالش اصل تکلیف است.
برو به 0:14:20
خب وقتی این چنین شد آقا شروع میکند ایشان در این فرمایش «توهم» صحبت کردن … میگوید حیواناتی در خارج هستند، مأکول اللحم، غیر مأکول اللحم، مولا فرموده آن حیوان هایی که غیر مأکول است را در نمازت نیاور مثل «أکرم العالم» یا «لا تُهِن العالم» عالم را اهانت نکن. حالا الان شک میکنم که این عالم هست یا نیست. آیا اهانت بر این فرد برمن حرام است؟! وقتی شک دارم عالم هست یا نیست، برائت ذمه من است از حرمت اهانت که این جا نسبت به این فرد بالفعل شده باشد. خب حالا من یک لباس میبینم شک میکنم که از آن غیرمأکول هایی است که مولا فرموده اینها را نیاور، من اصلا در اصلِ تکلیفِ اصل شرطیت حیوان این جا شک نمیکنم، وقتی شک دارم برائت جاری میکنم.
شاگرد: شرط را باید روی تنجز حرمت ببریم؟ یعنی شرط برود آن جایی که حرمت منجز میشود یا نمیشود؟ این طوری بیان فرمودید؟
استاد: ما الان کاری به حرمت نداریم. فرض ما این است که با شرطیت تکلیف کار داریم.
شاگرد: نهی منجز شد یا نشد؟
استاد: نه نشد.
شاگرد: یعنی شک در آن اصل تنجز.
استاد: چرا؟ چون متعلقش شیء است، الان این لباسی که منِ مصلی میخواهم بردارم، این اگر معلوم شد غیرمأکول اللحم است، خب مولا هم فرموده از آن حیوانهای غیرمأکول را نیاور، من هم نمیآورم اما نمیدانم که از آن حیوانها هست یا نیست مثل زیدی که نمیدانم عالم است یا نیست تا احکام شارع برای او بیاید. وقتی شک دارم این مأکول هست یا غیرمأکول من میتوانم به راحتی برائت جاری کنم، نکتهاش هم همین است که متعلق شرط، شیء خارجی است. باید موجود بشود تا تکلیف به شرطیت را به فعلیت را بیاورد.
شاگرد: حالا در همین بیان میشود متعلق را یک چیز نفسی بگیرید که شک را طوری جلوه دهد که اشتغال ذمه را بیاورد؟
استاد: بله.
شاگرد: در این مثال تطبیق بفرمایید. یا بهعنوان کلی؛ در چه حالتی، شک در نخواندن در اصل نهی میآمد؟
استاد: یعنی فعلی باشد که متعلق نداشته باشد؟
شاگرد: بله.
استاد: مثلا مولا فرموده بعد از سوره حمد، شرط صحت صلاة است که شما بگویید «الحمدلله رب العالمین». یک ذکری را با یک فی الجملة تجویزی در زوایای مختلفش. حالا اگر شما آمدید و شک کردید در این که مولا فرموده این جمله را بگو، در حالی که علی الفرض روایات چند جور آمد، یکی میگوید «أحمدالله رب العالمین»، یکی میگوید «الحمدلله رب العالمین»، یکیاش قدر مسلم است که الحمدلله درست است، آیا «أحمد الله رب العالمین» هم جای این شرط مولا که گفته صلاة شما مشروط به کار شماست و متعلق ندارد را میگیرد؟ آیا با گفتن این احمد الله رب العالمین، نماز من انجام شد یا نشد؟ این جا این طرف نمیتواند حرف بزند، میگوید یک چیزی باید وجودش بشود تا اصل شرطیت بیاید، اصل شرطیت آمده، اصل شرطیت این است که بعد از حمد، شرطِ صحت صلاة من این است که این دعا را بخوانم. شک دارم با أحمدالله رب العالمین این شرط آمده یا نه؟ احراز نمیکنم، چون احراز نمیکنم احتیاط واجب است، اشتغال یقینی مقتضی برائت یقینیه است و باید طوری بگویم که قطعا این شرط را آورده باشم.
شاگرد: الان در همین مسالهای هم که فرمودید متعقلش خود فعل مکلف یعنی خود چیز خارجی نیست، آن پوشیدن است، یک چیز بیرونی نیست، پوشیدنت این طوری باشد.نرفته یک چیز بیرونی و خارجی … مثل همان أحمد الله یک چیزی بگو، این جا هم یک جوری بپوش.
استاد: پوشیدن یک فعلی است که متعلق میخواهد یا نمیخواهد؟ برای خودت است، میپوشی. باید یک چیزی را بپوشد، پوشیدن مثل زدن است، مثل إکرام است. بپوش. چه چیزی را بپوشم؟ پوشیدن که تلفظ کردن نیست، قیام و قعود که نیست، بپوش. همین طوری من نمیتوانم یک کاری بکنم بدون متعلق خارجی بگویم پوشیدم. لذاست که این آقا میگوید إلبَس، متعلق دارد، یک شیء حیوانی غیر مأکول باید باشد تا برای من مسلم بشود که حالا دیگر مولا گفته این غیرمأکول را نپوش والا اگر شک کنم که این، اصلا مأکول یا غیرمأکول است، اصل شرطیت صلاة به خاطر شکّ در وجود متعلقش، اصل تکلیفش مشکوک است. وقتی اصل تکلیفش مشکوک است، من در اصل تکلیف برائت جاری میکنم.
شاگرد: اگر همان جا فرموده بودند عالمی را بیاور …
استاد: اگر أعتق رقبةً، آن جا چه بود؟ آن جا عام شیوعی و عام استغراقی نبود، عام بدلی بود که متعلق امر بود، اگر بگویند إن فعلتَ کذا أکرم عالما، او صبح باید از خانه بیرون برود اکرام کند، چارهای ندارد. چرا؟ چون این اکرام عالمٌمّا را از او خواستند به عنوان یک متعلق امری که باید دنبالش برود، باید برود این متعلق را پیدا بکند اما اگر بگویند أکرم العالم، عالم را اکرام کن، او نباید راه بیفتد برود عالم را اکرام بکند.
شاگرد: ولی اگر گفته بودند عالم را بیاور.
استاد: خب باید برود بیاورد. بله این تفاوت می کند. لذا هم گفتم جلوتر که میرویم این اشکالِ او، اول یک خرده در ذهن میزند که یعنی چه؟ اما بعد که دقت میکنیم جوابش یک خرده کار علمی میبرد و فوایدی در آن هست. لذا من گفتم مطرح بشود که …
شاگرد: حیثیتی باید جدا بشود.
برو به 0:20:52
استاد: بله حیثیات ظریفی این جا هست. «ربما یتوهم» به چه؟ «بدعوى أن مقتضى تعلق الشرط بأمر خارجي هو إناطة التقييد به بوجود ذلك الخارجي» اگر آن خارجی هست، آن وقت تکلیف آمد، حالا قاعده اشتغال است. اگر من شک در این داشته باشم در اصل این که این زید قائم است یا نیست، نمیتوانم بگویم اشتغال یقینی دارم. کجا اشتغال یقینی دارم؟ اصل التکلیف مشکوک است. «بوجود ذلک الخارجی قياساً على التكاليف النفسية مثل: (أكرم العالم)» خب در شرطیت صلاة، غیری است، این جا نفسی است. «(أکرم العالم) و نحوه، فكما أنه ظاهر في إناطة وجوب الإكرام بوجود العالم» اصلا اصل وجوب منوط است. ظاهر است این عبارت در این که اصل وجوب اکرام به وجود عالم منوط است. پس اگر وجود عالم مشکوک شد، اصل التکلیف مشکوک است و میتوانیم برائت جاری بکنیم «كذلك في المقام» به ما هم مولا فرموده نماز را بخوان اما آن حیوان خارجی که غیرمأکول است در نمازت نیاور. خب وقتی حیوان غیرمأکول را دیدم نهی هم بالفعل میشود، مانعیت هم بالفعل میشود، شرطیت هم بالفعل میشود بنابر شرطیتی که ایشان دارد بحث میکند. اما وقتی چیزی را میبینم نمیدانم آن غیرمأکول هست یا نیست، اصل این که مولا فرموده آن غیرمأکول را نیاور و مأکول را بیاور برای من اصل تکلیفش مشکوک میشود. «کذلک فی المقام يكون التقييد باللبس منوطاً بوجود وصف المأكول» دقیقا این کلمه لَبس را به کار میبرد. لبس چیست؟ متعلق میخواهد مثل أکل است باید یک چیزی با بپوشد «فمع الشك فيه يكون الشك في الشرطية، و الأصل البراءة.» در اصل شرطیت شک کردیم، اصل برائت است.
«و ضعفه ظاهر» اولا «توهم» تعبیر کردند، بعد هم گفتند «ضعفه ظاهر». حالا گاهی مثلا میشود یک بحثی در جلسه درس ایشان پیش میآید، میبینند فی الجمله نکته علمی دارد در مستمسک منعکس کردند یا اشاره به قول یکی از معاصرینشان دارند یا دیگران، نمیدانم. اگر پیدا کردید حتما به ما هم بفرمایید. حالا اگر شبیه این جور عبارات در کتب بیاید و سریع پیدا بشود که بهتر. «ضعفه ظاهر» چرا این قول درست نیست؟ «إذ وصف المأكول إذا أخذ منوطاً به الشرطية كيف يكون موضوعاً لها؟» وقتی ، اصل شرطیت منوط به وصف مأکولیت شده است؛ میگوییم که اگر حیوان است، اگر مأکول است نماز بخوان. پس خودِ وصف مأکولیت «أخذ منوطا به مأکولیت شرطیت» شرطیت برای چه؟ شرطیت برای لباس مصلی. خب میگوییم لباس تو مشروط به این است که مأکول باشد، بعد خود مأکول بودن موضوع میشود؟!
شاگرد: موضوع یعنی شرط؟
استاد: موضوعِ حکم. چه چیزی در نماز ما شرط است که طرف دارد رویش بحث میکند؟ چه چیزی شرط لباس مصلی است؟ مأکولیت اللحم، حلیت الأکل. حلیت الأکل شرط نماز است. خب وقتی اصل شرطیت منوط به آن هست یعنی شرط صلاة منوط به حلیت أکل است، خودش که نمیتواند موضوع خودش بشود، بله به نحو کلی مانعی ندارد اما اگر مقصود از موضوع، موضوع خارجی و موضوع انشای حکم باشد، ما یک شرطیتی در مقام انشای حکم داریم که مولا در عالمِ کلیات میفرماید صلاة مشروط است به این که لباسش از مأکول اللحم باشد؛ این یک شرط است؛ این شرطیکه موضوع دارد، این موضوع فرق میکند با این حیوانی که در خارج است، این تحققِ موضوع خارجی است. در مثال أکرم العالم، «العالم» نمیتواند شرط برای خودش بشود و اگر شرط است، نمیتواند موضوع برای خودش بشود. اما زید خارجی که عالم است، آن حکم را به فعلیت میآورد یعنی موضوع وجوبِ اکرام، به معنایی که وجوب را به فعلیت میآورد، زید خارجی است.
این که میفرمایند موضوع نمیتواند بشود، الان موضوع در عالم انشاء نمیتواند بشود یا موضوع خارجی نمیتواند شرطیت را به فعلیت بیاورد؟ وصفِ مأکول إذا أخذ منوطاً؛ إذا اخذ، أخذ فی عالم الانشاء؟ در عالم تقنین؟ یا اخذ برای نماز مصلی در خارج است؟ روشن است که أخذ برای عالم انشاء است.
در آن جا درست است؛ شرطیت منوط به وصف مأکولیت است یعنی اگر مأکول هست نمازت درست است؛ مأکولیت شرط صلاة است. آن جا دیگر نمیتواند خودش موضوع باشد که شرطیت را بیاورد، خودش شرط است، شرط که نمیتواند خودش برای خودش موضوع بشود.
شاگرد: منوطا به الشرطیة یعنی اصل الشرطیة.
استاد: همان در مقام انشاء. «کیف یکون موضوعا لها؟» چطور میتواند موضوع باشد؟ آخر خود وصف نمیخواهد موضوع بشود. موضوعی که او گفت و گفت مشکوک است، میگوید این حیوان خارجی است من نمیدانم الان این مأکول هست یا نیست، پس نمیدانم حالا که این مأکول هست یا نیست مثل أکرم العالم که نمیدانستم زید عالم است یا نیست، إکرام نیامد این هم چون این نمیدانم مأکول اللحم هست یا نیست، اصل این أُخِذ شرطا نمیآید. میگویید وصف المأکول در عالم انشاء. خب اخذا شرطا. این حیوان وقتی من شک دارم آن وصف را دارد یا ندارد، اصل شرطیت نیامد.
شاگرد: آن «ربما یتوهم…» را یک طور دیگری میشود معنی کرد. یک چیزی مطرح است این که طبیعت آیا استغراقی دیده میشود؟ مثلا العالِمی که میگویند آیا انحلالی است؟ استغراقی؟ مراد همه افراد است یا بدلی است؟ این جا بعضیها میگویند باید ببینیم طبیعت مفروغ الوجود لحاظ شده بود این انحلالی میشود، اگر مفروغ الوجود لحاظ نشده بود، بدلی است. مثلا در العالم مفیدٌ میگویند موضوع چون مفروغ الوجود است یعنی وجودُه را فرض گرفتیم پس العالم یعنی همه افراد عالم. اما مفیدٌ چون که در ناحیه محمول است و مفروغ الوجود نیست این بدلی میشود. حالا طرف در این جا میخواهد بگوید در مثل أکرم العالم در این جا وقتی ما عالم را حساب میکنیم این انحلالی میشود یعنی در واقع متعلق المتعلق فرض وجودش گرفته شده، اگر عالمی بود اکرام کن پس در واقع حکم روی تک تک افراد عالم رفته است، حالا ما آیا شک کنیم یک نفر عالم هست یا نه، این در واقع شک در اصلش میشود، شک در اصل تکلیف میشود ولی اگر در یک جایی این به نحو بدلی اخذ شده بود، وقتی به نحو بدلی اخذ شده بود دیگر این نکتهای پیش نمیآید، چون دیگر حکم روی تک تک افراد نرفته است، این بنده خدا آمده این طوری حساب کرده گفته ما وقتی صلاة داریم مشروط به این میکنیم که مأکول اللحم باشد یعنی داریم میگوییم صلاتی که داری میخوانی باید مثل این افراد باشد.
برو به 0:29:38
استاد: یعنی بدلی؟
شاگرد: نه یعنی استغراقی.
استاد: یعنی انحلالی.
شاگرد: بعد گفته اگر یک جایی شک کنی آن جا میتوانی برائت جاری کنی؛ بعد «ضعفه ظاهر» میگوید همچین چیزی ممکن نیست، وقتی اصل شرطیت موضوع نمیتواند لحاظ بشود یعنی نمیتواند مفروغ الوجود مثل اکرم العالم لحاظ بشود چون این شرط خودش یک حکمی است که اصل این شرط را بیاورد، نه این که این چیزی را که حکم به آن میکنیم که اصل این شرط را بیاید مفروغ الوجود حسابش کرده باشیم.
استاد: فرمایش شما را بگویم ببینم درست فهمیدم. میفرمایید حرف آن طرف که بحثش شد، جواب ایشان این است که اساسا مطلبِ شما در آن جایی است که حکم آمده و تکلیف در موضوعش گفته که اگر بود -خودِ تکلیف یک اگر در موضوعش است- اگر بود من برای تو تکلیف کردم اما وقتی که مولا بع این اگر کاری ندارد، در قضیه مولا اگر نیامده، میگوید باید این طور چیزی بشود شبیه أعتق رقبةً. اگر مولا این طوری فرموده، بدلی میشود. علی البدل باید بیاوری.
شاگرد: چون بدلی میشود باید بیاوری و دیگر انحلالی نیست.
استاد: یعنی باید این جا مأکولیت را بیاوری؟
شاگرد: نه، یعنی این که هر جایی شک کنی یعنی اشتغال جاری میشود این طوری نیست که …
استاد: با فرض این که کتان را هم میتواند بپوشد؛ من منظورم این بود که با فرض این که کتان هم میتواند بپوشد اگر شک کنی یا شک هم نکنی، باید مأکولیت را بیاوری؟ نه. میتوانی نیاوری، میتوانی کتان را بیاوری، مأکولیت اللحم نمیتواند …
شاگرد: آن جایی حیوان بودنش احراز شده است.
استاد: آن جایی که احراز شده واجب است با آن …
شاگرد: اگر جایی شک بکنیم باید حتما احتیاط بکنیم.
استاد: چرا؟
شاگرد: برای این که اصلِ امر دیگر انحلالی نیست که گفته باشد روی تک تک این ها بخوانید؛ اصل امر از جانب مولا آمده گفته یک چیزی به عهدهات گذاشته و شرطیت این برای تو مسلم شده که باید مأکول باشد مثل فرض انحلالی نیست که بگویید یکسری افرادی واجب شدند حالا من مثلا در این فرد شک کنم؛ همه افراد مأکول اللحم را که شارع نخواسته. یک شرطی به اشتغال به عهده شما گذاشت در جایی که حیوانیت ثابت شده باشد شما شک میکنید که من آن شرط را آوردم یا نه، لذا باید اشتغال جاری کنیم. هر کسی میگوید «ضعفه ظاهر»، میخواهد اشتغال را ثابت کند.
استاد: آن طرف که دارد حرف میزند روی مطلق شرطیت دارد میگوید، نه روی خصوص فرض احراز حیوانیت؛ کلام این است. او دارد میگوید بنابراین که قرار شد مانع نباشد، شرط باشد، خب وقتی شرط باشد حرف بزن. میگوید که باید معلوم باشد که این هست یا نیست. شما میفرمایید الان شرطی را به عهده شما گذاشته است، دیگر موضوع کجاست؟ شما باید موضوع را بیاورید نه این که یک موضوع مفروض الوجودی باشد که آن بیاید، روی مطلق شرطیت موضوع را گذاشته یا نگذاشته؟ «وصف المأكول إذا أخذ منوطاً به الشرطية» یعنی شرطیتی که اگر حیوان است؟ یا شرطیتی که صلاة به لباس مأکول اللحم دارد؟ کدامش؟
شاگرد: بالاخره کتان و این ها را میدانیم …
استاد: پس مقصود ایشان از کلمه «الشرطیة» چیست؟
شاگرد: شاید مراد ایشان، شرط فی الشرط باشد.
استاد: پس شرطیه یعنی شرطیت لباس مأکول برای صلاة؟
شاگرد٢: لباس مصلی مشروط به این است، نه این که نماز مشروط به لباس باشد.
شاگرد: اگر خواستی لباس حیوان بپوشی، شرطیت به همان بیانی که خودشان کردند. اگر خواستی لباس حیوانی بپوشی شرطش این است که مأکول اللحم باشد.
شاگرد3: یک وقت هست از عبارات بالا که «یکون التقیید باللفظ» مقرر میگوید شارع فرض گرفته که هر طوری میخواهی لباس بپوش، فقط گفته لباسی که در آن غیرمأکول اللحم است نپوش؛ ادعایش این است که شارع ما را در لَبس آزاد گذاشته و گفته لَبست آزاد است فقط یک قیدی دارد، آن لباس پوشیدن غیرمأکول اللحم را نپوش؛ ایشان(آقای حکیم) میگوید نه شارع اینطور لحاظ نکرده است. شارع گفته لباسی بپوش که غیرمأکول اللحم باشد، نه این که ما را آزاد گذاشته باشد، این شرط اخذ شده باشد نه این که خودش به عنوان یک موضوعی نهیای قرار بگیرد، وقتی شرط أخذ شده که لباس غیرمأکول اللحم باشد این دیگر نمیتواند به عنوان موضوع یک نهیای بر یک قید خاصی قرار بگیرد.
استاد: الان فاعل یکون در «کیف یکون» چیست؟ وصف. وصف نمیتواند موضوع باشد. «وصف المأکول اذا اخذ منوطا به الشرطیه كيف يكون» یکون کی؟ وصف. وصف با آن شیء خارجی که حیوان است و ما در آن شک داریم، فرق ندارد؟
شاگرد: منظور وصف خارجی است. تحقق خارجی آن وصف شرطی برای وجوب آن شرط است. «موضوعا لها» یعنی شرط برای وجوب آن شرط بشود. یعنی میگوید اگر درحکم ما، وصف مأکولیت اخذ شده بود، نمیشود تحقق همان مأکولیت شرط وجوب آن شرط انشائیه باشد؛ یعنی میگوید وقتی در انشاء چیزی اخذ شد نمیشود تحقق خارجی آن چیزی که در انشاء اخذ شده شرط بشود، موضوع بشود برای بالفعل شدن آن انشاء. یعنی همانی که در انشاء اخذ شده، تحقق خارجیاش نمیشود موضوع و شرط باشد برای فعلیت آن انشاء.
استاد: به عبارت دیگر اگر مقصود شما را فهمیدم به اصطلاح اصولی طلبگی این میشود که؛ وقتی یک چیزی شرط الواجب است، قید الواجب است این ممکن نیست منقلب بشود و در موضوع شرط الوجوب بیاید دخالت کند.
شاگرد: یعنی این طبق همین پیش میآید. آن طرف نه این که طبیعت را در ناحیه موضوع برده بود و بعد انحلالی شده بود، انحلالی بشود دیگر اجرای برائت مشکلی ندارد، ظاهرا این کبری را ایشان هم پذیرفته است. چون روی تک تک میرود، شما شک در یک فرد بکنید، در اصلش شک میکنید. ایشان فرض گرفته اگر بخواهد برائت جاری بشود باید موضوعیت برود، این «ضعفه ظاهر» هم دارد این که موضوع بشود را رد میکند میگوید وقتی خودش شرط است چه طوری میخواهد موضوع بشود؟
استاد: خب «بدعوى أن مقتضى تعلق الشرط بأمر خارجي» این تعلق را انحلالی میگیرد. «إناطة التقييد به بوجود ذلك الخارجي» چون مفروض الوجود میگیرد میخواهد به عنوان موضوع اصل التکلیف «قياساً على التكاليف النفسية … فكما أنه ظاهر في إناطة وجوب الإكرام بوجود العالم، كذلك في المقام يكون التقييد باللبس منوطاً بوجود وصف المأكول، فمع الشك فيه يكون الشك في الشرطية» خب حالا الآن اگر شک داریم او هست یا نیست ولو مولی فرموده غیرمأکول را نمی خواهم، الان این اصل شک ما برمیگردد به شرط الواجب که باید بیاوریم یا به اصل الشرطیة؟
شاگرد: این طرف میگوید به اصل الشرطیه برمیگردد.
برو به 0:38:13
استاد: او به اصل برمیگرداند. مرحوم آقای حکیم وقتی میگویند «ضعفه ظاهر» یعنی چه کار میکنند؟ یعنی میگویند الان این حرفی که شما میگویید که به اصل شرطیت برمیگردانند، نه. شرطیت مسلّم است، شما باید بیاورید نه این که خودش باید بشود تا اصل شرطیت بیاید. بیان این که خودش این است، چیست؟ چرا شرطیت به نحوی است که … به صرف این که شرطیت منوط به او است؛ اناطه شرطیت که هر دو نوعش ممکن است یعنی شرطیتی که شرط التکلیف باشد. شرطیتی که شرط الواجب باشد. آن وقت چه مُلزِمی در مانحن فیه داریم که بگوییم وقتی مولا فرموده در ماکول اللحم مشروطا نماز بخوان به نحو شرطِ محرزی است که باید احرازش کنید، شرط الواجب باشد، نه به نحو خود اصل الشرطیتی که وقتی شک داری در سعه و ضیق شرطیت شک داری یعنی عبارت «کیف یکون» میخواهند حرف او را رد کنند و حال آن که این ادعای مقابل اوست، یعنی او میگوید این طور است، ایشان میگویند این طور است.
شاگرد: حالا اگر این عرض ناقص بنده را حساب کنید ایشان این طوری حساب کردند یعنی نکته کلیدی را این گرفتند که اگر انحلالیت را در طبیعت ثابت کنید -این مأکول بودن یک طبیعت است- برائت مفروض است، ایشان هم گفته انحلالی بودن وقتی ثابت میشود که یک چیزی بخواهد موضوع باشد و با این بیان دیگر صرف ادعا نیست، ایشان می گوید این خودش اصل طبیعتش شرط شده، چیزی که شرط شده چطوری شما میخواهی این را مثل أکرم العالم آن طبیعتش را در ناحیه موضوع قرار بدهید و انحلالی بشود. یک طبیعتی به عهده شما گذاشته بود، خب تا جایی که اشتغال یقینی پیدا نکردی نمیتوانی بگویی که … دیگر روی افراد نرفته که شک در فرد بشود، شرط در اصل شرطیت بشود.
استاد: حالا ایشان برای توضیح حرف خودشان به «أعتق رقبةً» مثال میزنند «إذ وصف المأكول إذا أخذ منوطاً به الشرطية كيف يكون موضوعاً لها؟ و ثبوت ذلك في مثل: (أكرم العالم) و (أهن الفاسق) ليس مقتضى التركيب اللغوي، بل هو مقتضى القرائن الخاصة» ایشان فضای بحث را بردند که مقتضای ترکیب لغوی این است؛ در چه چیزی؟ «لیس مقتضی الترکیب اللغوی» این توضیحی که شما فرمودید ترکیب لغوی یعنی ترکیب اشتراط، ترکیب القای کلام بر نحو شرطیت. همین طور نمیشود؟
شاگرد: بله دیگر؛ یعنی ایشان میگوید این طور نیست که انحلالیت از قواعد لفظی در آمده باشد.
استاد: قواعد لفظی یعنی القای کلمه شرطیت.
شاگرد: طبق عرض ما یعنی این که در ناحیه موضوع قرار بگیرد.
استاد: در موضوع، از حیث مفهوم یا از حیث لفظ؟
شاگرد: خود مفهوم اگر موضوع قرار بگیرد، مفروغ الوجود میشود. این کلام را شهید صدر دارند، شهید صدر این را طبق مقتضای قواعد لغوی حساب میکنند. ایشان دارند میگویند با قرینه است، با قرینه باید فهمیده بشود. آقای خویی ظاهرا همین طوری میگویند که با قرائن فهمیده میشود انحلالی است؟ بدلی است؟ مقتضای لغوی نیست.
استاد: یعنی انحلال در «أکرم العالم» مقتضای لغت نیست؟
شاگرد: باید با قرائن بفهمیم، ظاهر کلامشان این است. بنظرم این حرف که بعضی بزرگان دارند، تحلیل خوبی است که مقتضای ترکیب لغوی است که اگر طبیعت مفروغ الوجود لحاظ شد، چون مفروغ الوجود لحاظ شده انطباقش بر افراد لحاظ میشود لذا انحلالی است.
استاد: این برعکس است.
شاگرد: بله بله این برعکس است.
استاد: حالا فعلا ایشان این طوری میفرماید. «مقتضی الترکیب اللغوی» این است که باید احراز کنید، «أکرم العالم» مقتضای ترکیب لغوی نیست حالا این که من گفتم خیلی نکات خوبی دربردارد و برای جاهای دیگر هم به درد میخورد مقصودم همینها بود که الان مقتضای ترکیب لغوی نیست «بل هو مقتضى القرائن الخاصة» ترکیب لغوی چیست که انحلال مقتضایش نیست؟ باید بررسی کنیم.
عبارت ایشان را بخوانیم ببینیم مقصود ایشان را یک نحو مروری برایش داشته باشیم تا بعد بیشتر به مقصود ایشان نزدیک بشویم. «بل هو مقتضى القرائن الخاصة و لذا لا يلتزم به في مثل: (أعتق رقبة مؤمنة)» این که وجوب شرط است باید بروی رقبه را پیدا کنی بیاوری «نعم قد تقوم القرينة على ذلك في بعض الموارد، مثل: (أكرم العالم) و (أهن للفاسق) و (تصدق على الفقير)» «تصدق علی الفقیر» فرق دارد ممکن است فیالجمله حرفی در آن باشد «و لا مجال لقياس غيره عليه» «غیره» چیست؟ شرطیت مانحن فیه که مقتضای قرائن عامه لغویه است. «و لا سيما مع امتناعه» که نمیتواند «کیف یکون موضوعا» امتناعه را میگویند نمیشود موضوع خودش بشود «كما عرفت» حالا باز نکات خوبی در ذیل این هست که طبق فرمایش شما رویش تأمل بکنیم ببینیم جواب ایشان دقیقا با آن حرفی که طرف داشت، مطلب را تمام کرده یا نه بعضی سوالات این جا مطرح است که ان شاء الله بماند برای فردا.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
پایان
تگ: شرط، مانع، اصول عملیه، احتیاط، برائت، شرطیت تخییریه، استغراقی، بدلی، متعلق الحکم، موضوع، متعلق المتعلق، طبیعت، فرد، شهید صدر، آقای خویی، مقام انشاء، انحلال موضوع،
[1] مستمسك العروة الوثقى، ج5، ص: 334
[2] مستمسک العروة الوثقى، ج5، ص: 334-335
[3] همان، ص 308
دیدگاهتان را بنویسید