1
عدّهاى كه لائق و متقى هستند؛ و مستحب مىشود مبادرت يا با اشتمال بر برّ به اهل ايمان و نحو اينها.
و در صورت حرمت ـ كه گذشت ـ حليّت تصرّفات مباحه، منوط بر حليّت به غير عامل است، بنا بر حرمت و فساد ولايت محرّمه بر كسى كه عمل او مخلوط با حرام است.
اگر اكراه شد بر قبول ولايت جائر در صورت عدم جواز آن، به الزام جائر، پس جايز است براى دفع ضرر. و در ضرر كثير مالى يا نفس يا عرض بر خود يا يكى از اهل ايمان، كراهت هم ندارد قبول آن؛ و جايز است عمل بر طبق ولايت، آنچه را كه مورد اكراه است، اگر اكراه مسوّغ آن است.
و جايز نيست محرّمات مطلقاً در صورت امكان تفصّى به غير حرام اگر چه به ترك استدامه ولايت باشد در صورت اختيارى بودن آن در بقاء و مكره نبودن در بقاء بر قبول ولايت، چنانچه در ابتدا اگر عالم بود بر اكراه بر محرّمات در بقاء، جايز نيست قبول ولايت اگر در ابتدا مختار و غير مكره بر قبول بود. و اگر قبول كرد با اختيار و علم مذكور، پس در بقاء، مكرهِ بر ظلمِ به غير شد، جايز نيست ظلم و ساير محرّمات.
و اكراه در قبول ولايت محرّمه و در عمل بر طبق ولايت، در حدّ آن كه مسوّغ حرام است، فرقى ندارد؛ بلكه الزام مكرِه ـ به كسر ـ به نحوى كه خوف وقوع در ضرر در نفس يا عرض، يا در مال به نحوى كه غير قابل تحمّل باشد، كافى است در هر دو مقام ؛ و بدون آن كافى نيست حتى خوف مجرّد از الزام، مگر آنكه به حدّ اضطرار عرفى رسيده باشد به نحوى كه مذكور مىشود. و هيچكدام از اكراه و اضطرار، مسوِّغ خونريزى مسلمان بدون حقِ مشروع نيست.
و اگر اكراه بر اداى مالى از خود يا غير به نحو غير محصور يا محصور نمود، اكراه و